فلسفه ايراني ، نقش مغان در تاريخ فلسفه

سید محمد خامنه ای

حال بايد ديد كه اين تمدن گسترده و خيره كننده، و آن فلسفه و علوم، چگونه از مشرق به مغرب رفته و به يونان رسيده است. تمدن و آداب زندگى و رسوم عرفى را مى توان بوسيله جنگجويان و بازرگانان و مردم عادى صادر و منتقل كرد، ولى حكمت و فلسفه و علوم رمزگونه و پيچيده را نمى توان با اين دسته افراد به جاى ديگرى برد و اين كار فقط كار دانشمندان و حكيمان و فرزانگان است.
در اين باره نام دو نفر در غرب بسيار معروف است، يكى ثالس ملطى، و ديگر فيثاغورس اهل ساموس كه ناقل حكمت ايرانى و شرقى به غرب بوده اند. ولى پيش از آن بايد نخست به اين نقطه مهم تاريخى پرداخت كه اين فرهنگ و اين حكمت و دانش در آن روزگار چه سازمان و نهاد اجتماعى داشته و چه كسانى از آن نگهبانى مى كرده اند.
در مجموع آثار باقيمانده از پيش از قرن 7 ق.م و تحقيقاتى كه مورخان و محققان تاريخ مشرق باستان كرده اند، نام ايران و بابل و مصر بيشتر ديده مى شود، اما در اين ميان شهرت مُغان ـ كه ايرانى و در واقع نگهبانان و معلمان حكمت و علوم ديگر مانند رياضيات و نجوم و پزشكى و علوم طبيعى و فيزيك و علوم ديگر بوده اند ـ از همه بيشتر است. و بهمين دليل ايران باستان را مى توان مهد حكمت و دانش، و مغان را نخستين معلمان آن در جهان دانست و اين حقيقت، مانع حقايق ديگر تاريخى درباره وجود تمدن در چين و هند از يكسو، و بابل و فنيقيه و مصر از سوى ديگر نيست.
بنابراين، شناخت وضع حكمت و فلسفه و علوم در جهان باستان و بتعبير ويل  دورانت «گهواره آن» همواره به بررسى و شناخت «مُغان» يعنى حكماى ايرانى مى رسد، و ما نيز در اينجا فصلى را به آنها اختصاص مى دهيم.
 

مغان

 بررسى اوضاع و احوال تاريخ قرون نخستين تمدن بشرى ـ نه تنها تاريخ و فرهنگ و تمدن ايران بلكه حتى تاريخ تمدن و فرهنگ جهان قديم، و تاريخ فلسفه و علم ـ بدون شناخت نقش مهم و مؤثر مغان[1] ناممكن و نارسا و غير علمى است اين مغان هر كه و هرچه كه بودند، قرنها در مشرق (يا دقيقتر بگوييم در سرزمينى كه ايران ـ يعنى سرزمين آرياييها ـ ناميده مى شد) نگهبان و مبلغ و معلّم علوم و فلسفه بودند; يعنى آنچه كه امروز ما به آن فلسفه و اخلاق و رياضيات و نجوم و پزشكى و علوم طبيعى يا فيزيك و شيمى و مكانيك مى گوييم و در قديم معمولاً تمام اين علوم زاييده و زير مجموعه هاى حكمت شمرده مى شدند، بگونه اى منظم و سازمان يافته در ميان آنان آموزش داده مى شد، رشد مى كرد و بكار بسته مى شد.
بررسى بيشتر تاريخچه اين گروه ـ كه عمده مورخان آنان را يك طايفه نژادى مى دانند ـ بتوسط مورخان و محققان آينده روشن خواهد ساخت كه چگونه اين پديده شگفت آور در طى قرنها، در منطقه اى از آسيا، رخ داده، و چه خدماتى از اين گروه به علم و فلسفه و به رشد تمدن و بشريت رسيده است; و اگر اين گروه شگفت انگيز سازمان يافته، طى قرون و اعصار گذشته نمى بودند و به جهان متمدن و نيمه متمدن آن روزگار ـ از جمله يونان ـ علوم و فنون را صادر نمى كردند، امروز چهره جهان و وضع علوم و فنون چگونه بود؟
با وجود آنچه كه گفتيم، جاى شگفت است كه تاريخ، حق اين قشر عظيم دانشمندان و حكماى تاريخ تمدن بشر را ادا نكرده و نتوانسته يا نخواسته غبار غفلت و فراموشى و ابهام را از روى آنان بزدايد. شايد يكى از دقيقترين منابع شناخت اين طايفه، تاريخى باشد كه درباره سلسله مادهاى ايران نوشته شده است،[2] و آنان را يكى از شش طايفه اى دانسته كه بر روى هم قوم «ماد» را تشكيل مى داده اند و در طبقه بندى اجتماعى آن روزگار (كه بعدها نيز ادامه يافت) منحصراً نقش روحانيت و امور علمى و دينى را بر عهده داشته اند و در كنار شاهان سلسله برايزنى و پزشكى و تنجيم و قضاوت و انجام امور تعليم و تربيت و مانند اينها مى پرداخته اند.
امّا شباهتهاى بسيارى كه ميان مغان ايرانى و همنژادان هندى آنان، يعنى برهمنان وجود دارد، گواهى مى دهد كه سابقه آنها بيش از اينهاست; و محتمل است كه همچنانكه اشتراكات ديگرى مانند همنژاد و آريايى بودن، همريشه بودن زبان آنان با سانسكريت،[3] طبقه ممتازى مانند برهمنان هندو[4] تا اندازه اى بشكل كاستهاى هندى ـ بودن كه علم و حكمت و خط و نوشتن در انحصار آنان بوده است، در ميان آنها ديده مى شود، هر دو داراى سابقه و تاريخى مشترك باشند و علوم و حكمت و دين آنها(هندو و آيين پيش از زردشت) از يك دين واقعى و آسمانى بسيار قديم آريائى سرچشمه گرفته باشد.
اين نظريه گرچه پذيرفتنى است، ولى در شرايط كنونى و با مدارك موجود، اثبات آن دشوار مى باشد. از اينرو سابقه روشن اين طايفه را از سه هزار سال پيش (هزار سال پيش از ميلاد) و همراه با قوم ماد (در نواحى شمال غربى رو به جنوب سرزمين ايران) مى توان جستجو و بررسى كرد.
يكى از منابع قديمى كه از مغان نام برده هرودوت يا هرودوتس (Herodotus) است كه آنها را كاهن و غيبگو مى شمارد و از جمله رؤياى آستپاك پسر هوخشتره را تعبير مى نمايند.[5] دياكونوف معتقد است كه «ظاهراً در عهد او در يونان همه مى دانستند كه مغان ـ يا مجوسان ـ كاهنان ماديها مى باشند و اين حقيقت مسلّمتر از آن بوده كه هرودوت براى خوانندگان زمان خويش توضيحى بر آن بيفزايد».
اين مورخ درباره هرودوت مى نويسد:
وى مغان را يك تيره و يا طبقه و يا گروه حرفه اى نشمرده، بلكه قبيله اى از ماديها مى داند. تا حدى كه من اطلاع دارم، تا كنون به اين نكته توجه نشده كه در كتيبه داريوش اول، كلمه «مغان» بمعنى صاحبان حرفه يا قشرى از مردم نبوده، بلكه معنى قومى و قبيله اى دارد....
هرودوت آورده كه مغان قبيله اى هستند كه معتقدات مذهبى و مراسم دينى خاصى دارند و پارسيان و مادها كاهنان خويش را از ميان افراد آن قبيله انتخاب مى كنند. محتملاً سرزمين قبيله مغان ناحيه «رغه» (رى) كه از شهرهاى عمده ماد بشمار مى رفته بوده است.[6]
گاهى به مغان، «أث روان» گفته شده، و در اوستا اين كلمه بجاى مغان آمده است. از اينرو برخى معتقد شده اند كه اينان دو گروه بوده اند.[7] رئيس كاهنان يا مغان را «مسه مغان» مى ناميده اند كه مسلمين آن را «مسمغان» يا «مصمغان» مى گفتند.
به نظر مى رسد كه مدتها مغان با مذهب تحريف شده و شرك آميز «زروانى» بسر مى برده اند و ظهور زرتشت و آئين يكتاپرستى او سبب گرديده كه آنان را به بهدينى بكشد; و تا مدتها بعد نيز يكتاپرستى در ميان آنها رواج داشته اگرچه بعدها گروههايى از آنان اندك اندك از آن منحرف شده و خدايان ديگرى مانند مهر (خورشيد) و زهره را به اهورمزدا افزوده و تثليث معروف و تاريخى ايرانى[8] را ( كه بعد به مسيحيان رسيد) ساخته اند.
امّا آنچه كه در تاريخ مسلم است آن است كه هميشه كلمه مغان يا أثَروان مرادف روحانى و كاهن زرتشتى شناخته مى شده است، و دياكونوف معتقد است كه «... مغان ـ يا دقيقتر بگوييم ـ كاهنان (آثروان) قبيله مغان، تعليمات گاثه ها را به دربار ماد آوردند و دربار مزبور آن كيش را رسميت داد».[9]
در زمان هخامنشيان نيز مغان محترم بودند[10]، و برخى از آنان مناصب دربارى و مقام رايزنى پادشاه را داشتند; ولى جا دارد بپذيريم با آنكه شغل و مقام روحانيت يا كهانت و حكمت و علوم و نوشتن و آموزش دادن آنها منحصر و مخصوص به طايفه مغان بوده، ولى همه آنها را نبايستى در صف كارگزاران دربارى يا كشورى بدانيم. از اينرو مى توان پذيرفت كه عده يا اكثريت آنان اهل رياضت و زهد و انزوا و آموزش علوم نظرى و عملى و مردمى با صفا و اهل كشف و مراقبت بوده اند[11] و آلوده شئون دولتى نمى شده اند.
حكمت نظرى و عملى كه بعدها از ميان اشراقيون يونان (افلاطون و سقراط) و نوافلاطونيان اسكندريه (پيروان فلوطين) سر برآورد ظاهراً همه، مرده ريگ مغان بوده است، از اينرو مغان در تاريخ فلسفه بزرگترين حكماى حكمت اشراق شمرده مى شوند كه بعدها از آنان به حكماى خسروانى يا «خسروانيّون» و «فهلويّون» ياد شده است.
با توسعه قلمرو هخامنشيان ( و سلسله هاى بعد) نفوذ مغان گسترش يافت و به آسياى صغير هم رسيد. و « مطابق روايت استرابو: در سرزمين «كاپادوسيه»، مغان بيشمار بودند و شهر زلا(Zela) از آنان پر بود.[12] آنان را «آذر مؤبدان» يعنى (Puraithoi) مى ناميدند...» محققان اين كلمه را با آثروان(Athravan) سنجيده و يكسانى آئينهاى آسياى صغير و دين اوستائى را ارائه مى نمايند».[13]
بايد دانست كه كلمه «مؤبد» به نظر صاحبنظران برگرفته از «مُغبد» (مغپاد) و به همان معنا بوده است كه در اواخر عهد ساسانى بر قدرت سياسى آنها افزوده، ولى به نظر مى رسد از اوج علمى آنان كاسته شده بوده است، و ديده مى شود كه فلسفه دوران ساسانيان همواره نظر به يونان و ارسطو دارد و اصالت پيشين خود را از دست داده است.
نفوذ حكومت ايران و شهرت و نفوذ علمى و اجتماعى و مذهبى مغان ايران در جهان آن زمان بگونه اى بوده كه كلمه مغ يا  Mogosيونانى و  Maguosرومى و  Magiو  magieدر زبانهاى اروپايى[14] بعنوان روحانى و رهبر مذهبى ايران قديم و برگزار كننده مراسم دينى و قضاوت و داورى و حتى جادو و كهانت و كارها و معالجات ماوراى عادت و طبيعت بشناسند، يا آنها را منجم و پيشگو و غيبگو بدانند.
ممكن است بعدها به شاگردان مكتب مغان ايرانى كه از ملل ديگر نزد آنها آموزش مى ديدند و به كهانت و تنجيم و پزشكى و معلمى فلسفه و رياضيات مى پرداختند نيز مغ گفته مى شد، از اينروست كه گاهى به كلمه مغان بابلى يا سورى يا آسياى صغير برمى خوريم. فيثاغورس نيز ـ همانگونه كه خواهيم ديد ـ آموزش بسيارى از آنان ديده و مانند مغان بوده و خواهيم گفت كه مانند آنها حتى نظريه و مشى سياسى داشته و همچون اديان آسمانى و الهى خود را مسئول اصلاح جامعه بصورت رهبرى سياسى و مديريت حكومت مى دانسته، همانگونه سقراط و افلاطون و اخلاف آنان در صدد معرفى آن بودند و تقريباً هيچيك در برابر جباران يونانى (tyrani) تاب نياوردند.
از مجموع نوشته هاى مورخان قديم و جديد مى توان نتيجه گرفت همانگونه كه اشاره رفت، مغان، همزادان و همنژادان آريائيان ماقبل تاريخ مدوّن هستند كه روحانيان و رهبران دينى قبايل آريايى و شاگردان مكتب و وارثان علوم پيامبر يا پيامبرانى بوده اند كه از ميان آنان برخاسته و آيين جامع و گرانمايه اى را براى آنان آورده بوده است كه بجز جهانبينى توحيدى فلسفه گونه وى رموز و اسرارى از آفرينش را ـ كه در آن از خواص پزشكى مواد و نبات، و خواص اعداد، و خواص «قرانات» و اوضاع نجوم (كه به آن تنجيم مى گوييم) و بالاتر از آن شيوه هاى سلوك معنوى براى وصول به حقيقت جهان هستى، وجود داشته ـ به جانشينان خود آموخته و براى جلوگيرى از سوءاستفاده و تبهكاريهاى افراد ناشايست، آنان را سخت به رازدارى و سكوت و پنهانسازى از نامحرمان وصيت نموده است.[15]
اين اصل رازدارى و پنهانكارى در آنها سبب گرديده بود كه مغان و عالمان دين، دانشها و تجربه هاى علمى و سلوكى خود را فقط به فرزندان خود بياموزند تا بجايى كه در دوران مادها اين روحانيان يا مُغان بصورت طايفه يا قبيله اى در آمده بودند با يك نژاد و از يك تيره; و چون درمان و پزشكى و تنجيم و طالع بينى و مانند آنها به دستشان بود، هم در نزد مردم و هم در نزد شاهان موقعيت و مقام و اعتبار بسيار يافته و از اين راه به قدرت سياسى و اجتماعى رسيده بودند تا بجايى كه مورخان نام آنان را در كنار پنج قبيله ديگر مادى آورده اند.
وجود مذاهب مختلف مانند زروانيگرى، مهر پرستى، دوگانه يا سه گانه پرستى و مانند آن در ميان مغان نشانگر نوعى انحراف دينى (بد دينى در برابر بهدينى) است كه آن را مى توان ناشى از چند چيز دانست:
اوّل: عوامزدگى، كه يكى از آفات علماى دينى و روحانيون هر مذهب است كه سامريوار براى كسب يا حفظ وجهه و موقعيّت دنيايى خود، پيرو عقايد و سنن واهى و موهوم پرستى عوام مى شوند.
دوم: فساد اخلاقى ناشى از قدرت سياسى و اجتماعى و مالى و نزديكى به دربار و پادشاه و درباريگرى.
سوم: دوبينى و كجروى و نارسايى انديشه و توان فكرى و فلسفى و تأثير پذيرى از مكاتب و مذاهب گمراه.
اينگونه انحراف، در همه مذاهب ـ چه آريايى و چه سامى ـ ديده مى شود، و نمونه ديگر آن مذهب برهمايى باستانى در برابر بوداييگرى است كه بسيار شبيه رابطه زروانيگرى و سه گانه پرستى با آيين زردشت است; و برخى شباهتها و قرب و قران زمانى ميان بودا و فيثاغورس نشان مى دهد كه هر دو از دين زرتشت متأثر بوده و پيام آور آيين يكتاپرستى و زهد و رياضت براى ملت و سرزمين خود بوده اند و هر دو از طرف مردم خود رانده شده و در ميان مردمى بيگانه و دور از وطن خود بساط تبليغ و آموزش خودرا گسترده اند همچنانكه خود زردشت نيز چنين بوده است.
در كنار اين گونه مغان، گروهى ديگر از آنان به دنيا و مقام پشت پا زده و در انديشه سلوك و كمال روانى خود دوران رياضت و تأمل و مراقبت و تهذيب نفس را در پيش مى گرفتند و در سلسله مراتب خود هر يك به انجام وظيفه درس و تربيت و ارشاد مشغول بودند و مى توان گفت كه مغهاى راستين و نگهبانان و معلمان واقعى دانش و حكمت همين اشخاص بودند.
كلماتى همچون «پيرمغان» يا «مغبچه گان» و «دير مغان» كه در ادبيات فارسى و بخصوص در غزليات حافظ هست اشاره به همين مراتب ظاهرى بوده، زيرا مغان مرشد كلّ و اعظم داشتند كه شايد همان «مسِ مغان» بوده و ديگر مغان هريك بترتيبى نزولى و سازمان يافته، عهده دار نقشى تعليمى و تربيتى مى بودند، تا مرتبه نوآموزان و طلاب كه به آنان مغبچه[16] نام داده اند; و در تشكيلات دير مانند و روحانى آنان، هر مرتبه نازلتر وظيفه خدمت به گروه خود و گروه بالاتر از خود را داشته تا از اين راه زنگار خودبينى برطرف و بيماريهاى نفسانى درمان گردد.
شكل ظاهرى اين سلسله مراتب را در دوران بعد از اسلام نخست اسماعيليه معروف به باطنيه كه در واقع همان شيعيان سياسى بودند، رعايت مى نمودند، و بعدها به صوفيه رسيد و خانقاهها شبيه به همان دير مغان و مجوسان بود; و در غرب نيز در عهد ساسانيان اين تشكيلات همراه با بسيارى از آداب ديگر (همچون تعميد و صليب و تثليث و اعتقاد به أب و ابن) و دربار پاپى از يك طرف، و دير و رهبانيت از طرف ديگر و در كنار آن مدارس علمى و دينى وفلسفه و علوم، به مسيحيت نوپا منتقل شد و اين تشكيلات بعدها مورد تقليد ناقص قرار گرفت و در سازمان سرى فراماسونهاى صهيونيست يهودى (بعنوان حكماى يهود)و يسوعيين (ژزويتهاى) مسيحى (بعنوان حكماى مسيحى) سردرآورد. و همه اين تشكيلات مشابه، كه در طول نزديك به هفده قرن در جهان رويداده همه همان الگوى باستانى مغان است كه تا ظهور اسلام و انقراض سلسله شاهان ساسانى همراه با نوسانهايى وجود داشته و نه فقط در ايران، بلكه در جهان متمدن آن روزگار نيز معروف و محترم بوده است.
يكى از امتيازات اين طبقه و نقش و وظايف آنان گردآورى وجوه شرعيه يا خيريه است، آنگونه كه از تواريخ بر مى آيد مسلماً سهمى معين از غنايم بوده كه در جنگها بچنگ ايرانيان مى افتاده و بايستى پيش از تقسيم غنايم از آن جدا شده و به خزانه مغان مى رفته. از جمله در پيروزيهاى كورش كبير به اين موضوع اجمالاً اشاره شده است.
اين استقلال مالى و حق قانونى اخذ ماليات ـ كه شايد مانند خراج، بر درآمدهاى زراعى هم تعلق مى گرفته- همانند وضع كليساى مسيحيت اروپا، نوعى اقتدار سياسى نيز شمرده مى شده است و از برخى مدارك تاريخى بدست مى آيد كه مغان منابع مالى و درآمدى كافى داشته اند و همانگونه كه مورخان تصريح كرده اند، همين استقلال و قدرت سياسى و اجتماعى سبب گرديده بود كه دولتى در دولت، و حكومتى در داخل حكومت شاهان ـ كه بيشتر يك مقام تشريفاتى بود ـ داشته باشند و پس از پادشاهان ـ كه بحكم يك سنت ديرينه از تخمه خدايان و جانشين آنان شمرده مى شدند و طبقات ديگر جز آنها ديگر حق شاهى نداشتند ـ بالاترين قدرت سياسى و اجتماعى شمرده شوند.
اين اقتدار بحسب قرب و بُعد آنان از بهدينى و ديانت راستين گاهى در صحنه سياست حادثه مى آفريد; مثلاً در واقعه قيام «گئومات مغ» ـ كه بروايت هرودوت چون نام او سمرديس[17] و همنام با فرزند كورش (برادر كمبوجيه) بود و كمبوجيه پيش از حمله به مصر برادر خود (برديا) را كشته وسپس به آنجا حمله نموده بود و كسى جز مغان از كشتن وى خبر نداشتند، از اينرو در نبود كمبوجيه، اين مغ بنام برادر كمبوجيه، برديا بر تخت سلطنت نشست و او را از سلطنت خلع نمود ـ به نظر مى رسد كه اين قيام (يا باصطلاح كودتا) نوعى اصلاح دينى و بددينى[18] عدالتخواهانه بسود مردم و در برابر ستمكارى و بيرحميهاى كمبوجيه بوده است و طبعاً گروهى بسيار ازمغان ـ و شايد همه آنان ـ با اين كار موافق بوده اند.
شايد از اينروست كه در تواريخ نوشته اند كه گئومات:« هفت ماه با آرامش سلطنت كرد و در اين مدت نيكيهاى بسيار به تبعه خود نمود چنانكه پس از فوت او تمام مردمان آسيا ـ باستثناى پارسيها ـ از اين قضيه متأسف بودند...»[19] و نيز بهمين سبب، پس از پيروزى داريوش و يارانش بر اين مغ، به كشتن مغان ديگر دست يازيد و جشنى معروف بنام «مغ كشى» برپا كرد.
از كتيبه بيستون ـ كه داريوش نبشته است ـ بر مى آيد كه گئومات مغ در همان مدت هفت ماه حكومت كارهاى مهم انقلابى و بسود مردم انجام داده بود و در راه توزيع ثروتها، و گرفتن اموال و املاك ثروتمندان ستمگر، و دادن آن به مردم كوشش گسترده اى نموده و سه سال ماليات را از دوش مردم ( كه همان طبقه پايين اجتماع بودند) برداشته بوده است; و شايد همين سبب ناراحتى مردم از كشته شدن و رفتن وى گرديده است.
يا مثلاً قيام مزدك ـ كه نوعى اصلاح مذهبى و اجتماعى شمرده مى شد [20] -يك حركت سياسى و دينى و اجتماعى، و خود مزدك يكى از مُغان برجسته زمان خود بود و نهضت او با استقبال مردم روبرو شد و حتى قباد ـ پادشاه وقت ـ آن را پذيرفت; اگرچه عده اى از بزرگان مغ بشدت با آن مخالف بودند و سرانجام با يك كودتا قباد را معزول و انوشيروان فرزند او را بسلطنت نشاندند و از راه نفوذى كه از دوران كودكى انوشيروان بر وى داشتند او را وادار به كشتن مزدك و ياران و طرفداران او نمودند كه شرح آن در تاريخ آمده است.
از اينجا مى توان دريافت كه در ميان مغان نيز نوعى اختلاف منش و عقيده و طبقه و سير و سياست وجود داشته، بهمانگونه كه در عقيده دينى نيز گاهى اختلاف داشته اند; برخى موحّدى يكتاپرست و برخى زروانگرا و يا اهل تثليث (مزدا ـ مهر ـ ناهيد) بوده اند. بنابراين، عده اى طرفدار اشرافيت و بدور از مردم، و عده اى وارسته و مردمى شمرده مى شده اند; يا اينكه عده اى بكار سياست و حكومت مشغول بوده، و عدّه اى ديگر بدور از حكومت و سياست به تربيت طلاب و تدريس و تحقيق و نگهبانى از حكمت و علوم و فنون مى پرداخته اند.
امّا آنچه را كه بايستى يك اصل اساسى نظرى در حكمت ايرانى دانست و به نظر مى رسد حتى كسانى كه در عمل بكار سياست آلوده نبودند، نيز آن را در عقيده پذيرا بودند، اصل «حكومت حكيمان» بود كه بعدها در آثار سقراط و افلاطون ـ و پيش از آنها در نزد فيثاغوريان و حكماى ايونى ديده شد. با اين تفاوت كه اين اصل در ايران با اصل اختصاص حق سلطنت به نژاد و تخمه ويژه اى كه خود طبقه اى- بنام طبقه شاهان ـ را بوجود آورده بود، در تعارض بود.
مثلاً زردشت حكومت را حق گشتاسب و اسفنديار مى دانست و ديگر مغان همه در كنار شاهان برايزنى و خدمت مشغول بودند. از اينرو، معناى حكومت حكيمان (همان مغان) اين شده بود كه حكومتى پنهانى و پشت پرده داشته باشند و بر پادشاهان حكومت كنند; همچنانكه، جز در چند مورد روشن، در بيشتر نقاط تاريخ باستان تا پيش از اسلام بر همين منوال بوده است، اگرچه گاهى نيز اين تعارض آشكار مى شد و صحنه سياست، به عرصه پيكار بدل مى گشت، همچنانكه وقايع مغكشى در تاريخ ايران باستان آمده است.
موضوع «حكومت حقّه» يا حكومت حكيمان مسئله اى است كه هرگز از حكمت عملى ـ كه تحت عنوان «سياست مدن» از آن بحث مى شده ـ جدا نبوده است، و روشن است كه حكمت عملى را نمى توان ساخته و پرداخته انديشه و ابتكار سقراط و افلاطون دانست، بلكه اين بخش حكمت نيز همراه حكمت نظرى ـ كه نوعى جهانبينى نزديك به واقعيت است ـ از مشرق زمين و بويژه ايران به يونان و نقاط ديگر وارد شده است; و طبعاً «سياست» (يا سياست مدن يعنى اداره عمومى كشور) نيز سابقه بسيار داشته و در ميان حكماى باستانى ايرانى معروف بوده است، و آنان نيز اين اصل مهم را از آيين و پيامبران خود فرا گرفته بوده اند.[21]
اكنون به سخن اصلى ـ يعنى رابطه علمى فيثاغورس با مغان ايرانى و سفر او به ايران ـ باز مى گرديم. ديديم كه: اولاً وضع اجتماعى و سياسى و حتى وضع نظامى و جنگهاى آن زمان ـ بر خلاف تصور برخى از مؤلفان غربى ـ بگونه اى بوده كه ارتباط ايران و سلطه فرهنگى او را به سراسر جهان متمدّن آن روز ( از جمله سواحل و جزاير مديترانه و درياى اژه و جزاير ايونيا و ملطيه و صقليه و سرزمين رم و يونان) قهرى و ضرورى مى ساخته است.
ثانياً شهرت تمدن ايران هخامنشيان و غلبه فرهنگى و نظامى آن از يكسو، و شهرت دانش مغان از سوى ديگر آنچنان جهانگير بوده كه همه دلهاى مشتاق را به سوى خود مى كشيده تا بجايى كه طلاب، گاهى تن به اسارت ايرانيان مى داده اند تا به سرزمين خورشيد و نور بيايند و حكمت و دانش و علوم غريبه بياموزند، و پزشكان و جنگاوران به دربار و دستگاه شاهان مى آمده اند تا از ثروت و آسايش زندگى برخوردار گردند.
همچنين در مداركى كه بازگو شد ديديم كه مورخان قديم يونانى و محققان معاصر اروپايى از رابطه هاى فيثاغورس با ايران ياد مى كردند.
 
 


نکات:

[1]) جمع «مُغ» يا «مَغ» (mہg - mأg). گاهى آن را به موق و موقان معرّب كرده اند.
[2]) تاريخ ماد، دياكونوف (Diakonv)، ص 346 به بعد.
[3]) آرياييهاى هند و اروپايى در حدود 2400 سال پيش از ميلاد مسيح داراى زبان مشتركى بودند (ايران باستان، 1/154). هنوز برخى كلمات مشترك ميان شعبه هاى نژاد آريايى وجود دارد، از جمله به نظر مى رسد كلمه «مَن» يا «مان» يكى از آنها باشد كه در فارسى كنونى بيشتر بجاى ضمير اول شخص مفرد، و در زبانهاى ژرمنى و توتنى (مانند انگليسى و آلمانى و ...) بصورت  manيا  mannبمعنى انسان و مشتقات ديگرى مانند maner و ... human mental به كار مى رود يا كلماتى مانند مادر و برادر و مانند آنها، و عيناً در زبان هندى از جمله «برهمن ـ آتمن ـ شمن» از همان ريشه است.
[4]) «در 2800 تا 2500 سال ق.م تمدنى در شرق ايران وجود داشته و از طريق سيستان و شوش با دنياى سومرى مربوط بوده. در 1300 ق.م عده اى از نژاد ايرانيان به شمال غربى هندوستان آمدند. سانسكريت با زبان باستانى ايرانيها بسيار نزديك است. (...) طبقه روحانى برهمايى ]مانند مغان[ بر طبقات ديگر برترى داشت». (تاريخ آسيا، رنه گروسه، ص 26).
[5]) تاريخ هرودوت، ص 83.
[6]) تاريخ ماد، دياكونوف، ص 346 ـ 347.
[7]) همان، ص 347. هرتل ايرانشناس آلمانى آنها را دو صنف رقيب دانسته است.
[8]) به نظر مى رسد كه تثليث قديمى ايرانى شرك آميز نبوده، بلكه مفهوم فلسفى داشته كه بعدها به عنوان «خدا ـ عقل ـ نفس» با قبول ترتيب نزولى و علّى آنها در نزد فلوطين و در فلسفه اسلامى نيز پذيرفته شده، ولى عوام و روحانيون قشرى آنان اين اقانيم را عَرْضى و مستقل پنداشته و براى آن مظاهرى مانند خورشيد و ماه و زهره (عشتار ـ ايستار ـ ونوس) مجسم كردند و به عبادت آن پرداختند و مسيحيت نيز آن را بگونه اى ديگر درآورد.
[9]) همان، ص 361.
[10]) به نظر مى رسد كه كورش نيز مانند بسيارى از شاهزادگان و بزرگان، در كودكى تربيت شده مغان بوده و همانگونه كه نيكولاوس نيز نوشته است وى عدالت و اخلاق حسنه را از مغان آموخته و خود وى يك مغ تمام عيار و حكيم و دانشمند بوده است.
[11]) تاريخ ماد، دياكونوف، ص 347: «... پارسيان و مادها كاهنان خود را از ميان افراد آن قبيله انتخاب مى كنند...»
[12]) دين ايرانى، بنونيست، ص 52 ـ 53. كاپادوسيه ( (Cappodociaدر شمال غرب ايران. و نيز كتاب آئين شهريارى در ايران، ساموئل ادى. وى (ص 111 ترجمه فارسى) مى گويد: «يك قرن پس از ختم دوره هلنيگرى، پلينى اكبر نام سرزمينهايى را كه مغان سكونت داشته اند بشرح زير آورده: پارس ـ عربستان ـ اتيوپى- مصر». و از روى مأخذ يونانى مى توان افزود: سوريه جنوبى (بقاع) ـ بابل ـ كاپادوكيه ـ تمام آناطولياى غربى- افسوس- الفانيتن در مصر ... لوديا ـ دمشق ـ فروگيا ـ بين النهرين (عراق) شمالى. علم ما بطور محقق نشان مى دهد كه مغان در تمام سواحل شرقى مديترانه پراكنده بوده اند».
[13]) اين مؤبدان مأموريت تبليغ دين و آموزش حكمت داشته اند، و محتمل است در دوره هخامنشيان به شاگردان غيرايرانى مكتب مغان نيز مغ گفته مى شده و شايد برخى از مغان مقيم آسياى صغير و سواحل درياى مديترانه غير ايرانى بوده اند، همانگونه كه فيثاغورس را بايد يك مغ به حساب آورد كه از مغان داراى منصب نيابت بوده است (نظير تقسيماتى كه بعدها اسماعيليان در ايران به نام حجت و قطب وركن به وجود آوردند).
[14]) در زبان انگليسى كلمه  magic(سحرآميز و جادويى) و magisterial (دادگاه بخش) و  magnify و مشتقات ديگر آن كه بمعنى شكوه و جلال است ـ همه از كلمه مغ مشتق مى شوند، و كلمه «مجوس» سريانى يا معرب مگوس، برگرفته از لغت سريانى و آرامى يا يونانى مغ پارسى مى باشد. در زبان فرانسه نيز  Mageهمان مغ ايرانى و گاهى بمعنى اخترشناس و يا افسونگر، و كلمه Magie بمعنى سحر و افسون،  magiqueبمعنى جادويى، Magiome بمعنى آيين مجوسى و Magistrat بمعنى قاضى يا مقام عالى دولتى مى باشد.
[15]) يكى از محققان غربى پيمان رازدارى مغان را به قانون نامه مقدس لوى تيكوس تشبيه نموده مى گويد: «مغان طبق قوانين خاص خود مى زيستند كه مانند قانون نامه مقدس لوى تيكوس ضامن پاكى گروه برگزيده اى براى انجام شعاير دينى بود ...» آيين شهريارى در شرق، ساموئل.ك.ادى.
[16]) براى كلماتى مانند پير مغان و مى و ميخانه در ادبيات فارسى بغلط معانى ديگرى نهاده اند كه شايسته مرتبه والاى آن حكما نيست.
[17]) كلمه سمرديُس يونانى شده «برديا»ست. همان، ص 345.
[18]) گيمن (ص101، زردتشت و جهان غرب) مى گويد: داريوش پس از مرگ گوماتا(گئومات) معابدى را كه خدايان ديگر در آن عبادت مى شدند و گئومات خراب كرده بود بازسازى كرد و اين نشانه مبارزه مغان با كژدينى و شرك بوده است.
[19]) تاريخ ايران باستان، حسن پيرنيا، كتاب دوم، ج 2، ص 520.
[20]) به نظر چنين مى آيد كه نسبت اشتراك زن در جامعه، نوعى تبليغ و تهمت سياسى است كه در اين مواقع در بازار سياست معمول و عادى است و از يك فرشته مى تواند ديو بسازد; آنچه كه قابل قبول به نظر مى رسد آن است كه وى انحصار زنان زيبا را به دربار شاهان (تا آنجا كه گاهى تا چندين هزار زن اصلى و فرعى در بند زناشويى شاهان بود) شكسته بوده و مردم را نيز ذى حق در داشتن زن مى دانسته، و همچنين به تعديل ثروت و مصادره انبارهاى انباشته از غله و كالاى اشراف به سود مردم مى پرداخته است، و بر روى هم يك مصلح اجتماعى بوده كه با منافع اشراف و مغان ثروتمند سازگارى نداشته است.
[21]) اصل حكومت حكيمان و فرزانگان يا «مدينه فاضله» (كه بعدها در غرب تغيير صورت و ماهيت داد و بنام حكومت نخبگان (يا Elit) درآمد) به نظر مى رسد كه ريشه مذهبى داشته و همان حكومت (يا ولايت) انبياء و مديريت الهى بوده است كه در اديان ديگر ما از جمله در آيين زرتشتى وجود داشته; براى نمونه، در يسناى 48 مى گويد: «بشود كه شهرياران نيك بجاى شهرياران بد بر ما فرمانروايى كنند».
 

چاپ مقاله

دانلود مقاله