ديدگاه ملاصدرا درباره حركت ديدگاهى در مرز ميان فيزيك و مابعدالطبيعه

 

ابراهيم کالين (Ibrahim Kalin)

 

مفهوم حركت در مركز فلسفه طبيعى ملاصدرا قرار دارد. نظريه حركت جوهرى او بسيارى از مباحث فلسفه كلاسيك را در معرض بررسى نو در پرتو اين مفهوم بسيار پيچيده و بنيادى قرار مى دهد. ملاصدرا با اعتقاد به حركت در مقوله جوهر، از چهار چوب باورهاى ارسطويى در اين حوزه كه متفكران مشّائى و اشراقى آن را دنبال مى كردند، فراتر رفته است. صدرا، در حقيقت، با بحث بسيار دقيق در مورد تغيير وجودى در ساختار جوهرى اجسام طبيعى، مفهوم كلاسيك جوهر را به «ساختار رخدادها» و «فرايند تغيير» تبديل كرده و از اين باور پيشين كه مطابق آن جوهر، بنياد نهايى اشياء است صرف نظر كرده است. همانگونه كه ملاحظه خواهيم كرد، جوهر در نظر صدرا «شىء» يا «هويتى» با حالت ثبات و سكون نيست. جوهر نه هويت فيزيكى محض است (كه بمعناى جسم مادى ظلمانى محسوس) و نه اصل موضوع فلسفى و غير فيزيكى محض. جوهر با داشتن هويتى تعلّقى ميان تغيّر و ثبات، همانند بقيه پديده هاى جهان طبيعت است كه ميان وجود و عدم نوسان دارد; بنابرين، نمايش بينهايت پوياى جهان هستى را نشان مى دهد. همانطور كه ملاحظه كرديد، جهانشناسى صدرا هيچ واژه اى براى ماده بيجان و ظلمانى در بر ندارد. برعكس، در اين نمايش دائم فعل خلاّق خداوند، هر چيزى زنده است و بر نَفَس الهى كه در اشياء دميده مى شود، گواهى مى دهد.

 در اين مورد، جهانشناسى صدرا كه در آن مفهوم حركت داراى جايگاهى مركزى است، بر درك و فهم كيفى طبيعت مبتنى است. طبيعت در نظر صدرا نمى تواند به كميّت صرف تحويل شود; زيرا هيچ شيئى وجود ندارد كه كمّ صرف باشد، با فرض اين حقيقت كه هر تغييرى در جهان طبيعت، چه تغيير وضعى و چه تغيير مكانى يا زمانى، نتيجه دگرگونى وجودى در همان جوهر اشياء است. حركت دائم و ثابت در جهان هويات «مادى» مرز ميان موجودات زنده و مرده را مبهم مى سازد و صدرا توجه خاصى به اين نكته دارد. او بجاى نظر به جهان فيزيكى بر مبناى معادلات كمّى و ماشينى، بر بُعد كيفى طبيعت تأكيد مىورزد.

 طبيعت بيانگر نشاطى غير قابل ترديد است، نه بدين دليل كه ما دوست داريم آن را چنين ببينيم، بلكه به اين دليل كه طبيعت در همان ساختار قلمرو فيزيكى بايد در «سفر وجودى» بسوى مراتب بالاتر هستى باشد. بنابرين، بويژه ذكر اين مطلب بسيار مهم است كه جهانشناسى صدرا، مفهوم غير مكانيكى طبيعت را تأييد كرده است. بخصوص در زمانى كه صدرا نظريه هاى خود را در مورد استنباط مكانيكى طبيعت گسترش مى داد، در مغرب زمين، فهم مكانيكى از طبيعت بعنوان شيوه غالب نگرش به جهان طبيعى رواج يافته بود. نتايج فجيع جهانبينى مكانيكى براى بحران محيطى فعلى كاملا مشهود است و اكنون ما آگاهى بيشترى از اين حقيقت بدست مى آوريم كه بر بحران محيطى نمى توان با مهندسى بهتر چيره شد.

 فهم درست از طبيعت شرط لازم هر تلاشى است براى غلبه بر اين بحران كه هم حيات نباتات و حيوانات را تهديد مى كند و هم زندگى بشر را. در اين مورد، جهانشناسى صدرا بطور عام و نظريه حركت جوهرى او بطور خاصّ، با مبحث فعلى ارتباطى مستقيم دارد.

 

چهارچوب ارسطويى: حركت بمثابه فعليت يافتن امر بالقوه

صدرا با تعقيب برنامه فيزيك ارسطويى، بحث حركت را با توضيح معناى قوه آغاز مى كند. كلمه قوه بمعانى مختلفى بكار مى رود. متداولترين معناى آن قدرتى است كه بوسيله آن جسم زنده افعال معينى را انجام مى دهد و بنمايش مى گذارد. در اين معنا، قوه بمثابه قدرتى است كه فعل يا حركت شىء را امكانپذير مى كند. براى مثال، لباس سفيد امكان سياه شدن دارد; زيرا اين قوه يا استعداد در ساختار فيزيكى آن وجود دارد. اين، در نظر صدرا، ثابت مى كند كه شىء فى نفسه و بخودى خود نمى تواند منشأ تغيير باشد، بلكه بايد در واقع عامل خارجى وجود داشته باشد تا باعث آن تغيير شود; زيرا اگر منشأ يك كيفيت يا معنا در هويتى، خود شىء باشد، آنگاه اين سخن بدين معناست كه آن هويت داراى ذات ثابتى است. امّا ماهيت واقعى موجودات ممكن، ساختار متفاوتى نشان مى دهد.

 ملاصدرا به اين مطلب اشاره مى كند تا اين معنى را افاده كند كه براى هر جسم متحركى، محرّكى در خارج از خود شىء وجود دارد.

 ارتباط متحرك - محِرّك نمايانگر نظم سلسله مراتبى (تدرجى و مرتبه اى) است، دقيقاً همانند نظام علّت و معلول. اما موضوع بحث در اينجا، رابطه علّى محض ميان دو هويت قائم بذات نيست; بلكه رابطه تعلّق و تبعيت را بيان مى كند. مطابق ديدگاه صدرا، آنچه تقدم دارد و داراى تحصلّ وجودى شديدترى است، علّت است و نه معلول. در اين معناى عام، تنها خداست كه استحقاق دارد «علّتِ» هر چيزى ناميده شود. از طرف ديگر، ماده اولى يا هيولا داراى ضعيفترين قوه براى علّت شدن است; زيرا از لحاظ وجودى ضعيفترين موجود است.

 صدرا بعد از ذكر اين نكته هاى مقدماتى، تفسير خود را از حركت با بيان اينكه حركت و سكون به قوه و فعل شباهت دارد آغاز مى كند. بطور كلى، حركت و سكون براساس مفهوم گذر از يك مكان به مكان ديگر يا از حالتِ ممكن به حالتِ وجوب، اعراضِ وجود بماهو وجود هستند. بنابرين، وجود بماهو وجود به حركت و سكون نياز ندارد، مگر آنكه موضوعِ مرتبه طبيعى يا رياضى باشد.

 جسم موجودِ مستعد حركت بايد همزمان حامل برخى استعدادها و فعليتها باشد. موجود بالقوه محض نمى تواند از هستى عينى بهره مند باشد، همچنانكه در مورد ماده اولى (هيولا) چنين است. از طرف ديگر، حالت وجود بالفعل صرف فقط در مورد خداوند كه هيچ قوه اى براى بفعليت رسيدن ندارد، بكار مى رود. چنين ذاتى با اين نحو از وجود بايد موجودى صرف باشد كه بالذات واجدِ هر چيزى است. براساس نظريه وجودى صدرا، اين از لحاظ هستى شناختى به موجود بماهو موجود و از لحاظ كلامى به خداوند اشاره دارد. امّا در مورد موجود ممكنِ مستعدِ حركت مى توان گفت كه استعداد انتقال تدريجى از قوه به فعل را داراست. جنبه فعليتِ شىء در باره آن چيزى است كه ما مى توانيم از آن بمثابه واقعيت عينى كه در آن فعل حركت رخ مى دهد، سخن بگوييم. امّا واژه زمانى «تدريجى» در تعريف حركت، مشكلاتى براى فيلسوفان مسلمان بوجود آورده است; زيرا تعريف حركت به «انتقال تدريجى از قوه به فعل» براين سخن دلالت مى كند كه اين جريان در زمان رخ مى دهد. گرچه اين مطلب در كاربرد عرفى از زبان كاملا درست است، امّا تعريف زمان به «مقدار حركت» به دور منتهى مى شود. بهمين دليل است كه بعضى از انديشمندان تعريف جديدى ارائه داده اند كه واژه زمان را دربر ندارد. صدرا با اتكا به ابن سينا، سهروردى و رازى به اين اعتراض چنين پاسخ مى گويد كه معناى «دفعى»، «تدريجى» و جز اينها با كمك حواس پنجگانه مشخص مى شود. بعلاوه، صدرا بيان مى كند كه چيزهاى بسيار واضح و روشنى وجود دارد كه ماهيت درونى آنها را هرگز نمى توانيم بطور كامل بشناسيم. با اينهمه، اين توضيح، متكلمان را قانع نمى كند و آنها اين تعريف را پيشنهاد مى كنند كه حركت، تحقق شىء ممكن است. از آنجا كه ما در اينجا مرحله اى از قوه به فعل را مى يابيم، لذا اين حصول و تحقق به تكامل مربوط مى كند. بنابرين، گفته مى شود كه حركت كمال جسم متحرك است. اما اين تكامل ضرورتاً با انواع ديگر كمال تفاوت دارد; زيرا هيچ وجود واقعى ديگرى بجز «گذر به مكانى ديگر» ندارد. همانطور كه دريافتيد، جسم متحرك داراى دو ويژگى خاصّ است. ويژگى اول تمايل و توجه به مطلوب است و ويژگى دوم اين است كه بايد امر بالقوه اى از جسم متحرك باقى بماند. بنابرين،ماهيت حركت تقريباً بااين حقيقت مرتبط است كه بايد بعضى قابليّتهادراشياء باقى بماند.

 مطالبى كه درباره حركت گفته شد، به تعريف ذيل منجر مى شود:

 حركت كمال اول براى امر بالقوه است از آن حيث كه بالقوه است.(1) صدرا مى گويد كه اين تعريف به ارسطوبرمى گردد. افلاطون تعريف مشابهى را ارائه مى دهد و مى گويد:حركت خروج از حالت يكسانى است;(2) يعنى وجود شىء با حالت قبلى آن متفاوت است. فيثاغورث نيز تعريف مشابهى ارائه داده است: حركت عبارت است از غيريّت[1]. صدرا بعد از ذكر اين تعاريف و انتقادات ابن سينا برآنها، بيان مى كند كه تمام اين تعاريف متفاوت به يك معنا اشاره دارد كه حركت تغيير حالت در جسم متحرك است. صدرا در اين مورد از اعتراض ابن سينا به فيثاغورث انتقاد مى كند كه حركت خودِ تغيير نيست، بلكه بوسيله تغيير رخ مى دهد. صدرا مى گويد حركت اين نيست كه بوسيله آن تغيير در اشياء بوجود مى آيد، بلكه حركت خود تغيير است. وى توجه خاصى به اين نكته دارد; زيرا با تجدد هستيهاى جوهرى و تحول طبيعت متغير اشياء ارتباط نزديكى دارد.

 

دو معناى حركت

ابن سينا در كتاب شفا بيان مى كند كه كلمه حركت به دو معنا بكار مى رود: معناى اول، حركت بمعناى قطعيه است كه براساس آن جسم متحرك در فعل حركت خود بصورت يك كلّ متحصَّل لحاظ مى شود. هنگامى كه ذهن جسم متحركى را با نقاطى كه از آنها عبور مى كند و پشت سر مى گذارد درنظر مى گيرد مى تواند اين نقاط گسسته و آنات زمان را بصورت يك كلِ متحصَّل تصور كند. امّا از آنجا كه اين تصوير ثابت هيچ چيزى را ثابت نمى كند مگر جسمى را كه در زمان و مكان بعنوان يك كلِ مستمر امتداد يافته است، پس اين نوع حركت فقط در ذهن وجود دارد. معناى دوم حركت توسطيه است كه مطابق آن، جسم متحرك همواره در جايى ميان ابتدا و انتهاى مسافت طى شده يافت مى شود. در واقع، اين نظر به حالتى از استمرار اشاره مى كند; يعنى به وجود جسمى در يك نقطه اشاره مى كند. بنابرين، چنين ديدگاهى تغيير و حركت در ساختار وجودى شىء را نمى پذيرد، بلكه فقط انتقال از مكانى به مكان ديگر را قبول مى كند. اين نوع حركت است كه در جهان خارج بطور عينى وجود دارد.

 صدرا بدون مخالفت با حركت توسطيه درصدد اثبات وجود عينى حركت قطعيه در جهان خارج از ذهن برمى آيد. وى از ابن سينا انتقاد كرده و به تناقض موجود در ديدگاه او در انكار حركت قطعيه، عنايت خاصى مى كند. ابن سينا زمان را بعنوان امرى پيوسته مى پذيرد; زيرا زمان را مى توان به سال، ماه، روز و ساعت تقسيم كرد. صدرا بيان مى كند كه اين همان تعريف زمان است كه با حركت قطعيه مطابقت دارد. براساس اين فرض، ابن سينا حركت قطعيه را بمثابه محمل و علّت زمان لحاظ مى كند. امّا اگر حركت قطعيه به طور عينى وجود نداشته باشد چنين حالتى را چگونه مى توان فرض كرد؟ بعبارت ديگر، چگونه امرى غير موجود مى تواند محمل امر موجود قرار بگيرد؟

 ديدگاه ابن سينا در انكار حركت قطعيه از فهم او در مورد حركت بعنوان عرض اشياء ناشى مى شود. شىء جوهر ثابتى است كه در هر آن از زمان، از آن حيث كه موجود است وجود دارد. امّا حركت در آناتِ زمان، فاقد وجود است. اگر حركت يكى از جهات و ويژگيهاى اشياء باشد، هميشه بايد همراه با اشياء باشد. حركت در اشياء فقط بطور مستمر وجود دارد كه خود بمعناى دوم اشاره دارد. صدرا در اين مورد نيز متقابلا پاسخ مى گويد كه محل حركت، شىء بمثابه جوهرِ ثابت نيست، بلكه شىء بعنوان محل و مكانى است كه فعل برآن صورت مى پذيرد. شىء براى اينكه حركت و تغيير را بپذيرد، بايد نوعى تغيير و تبدّل را در ساختار ذاتى خود پذيرا باشد. اين سخن ناشى از اين اصل است كه علت شىء متغير، متغير است و علت شىء ثابت، ثابت.

 امّا دليل اصلى انكار حركت قطعيه به ذات اين نوع حركت مربوط مى شود كه صدرا آن را چونان «وجود ضعيف» توصيف مى كند. با توجه بعبارات ذيل، «وجود ضعيف» به تعلق وجودى اشاره دارد، يعنى به اين حقيقت كه اينگونه اشياء، قائم بذات نيستند و همواره معلولِ فاعل و علتى هستند، اشاره مى كند.

حركت، زمان و جزء اينها به مقوله اشيائى تعلق دارند كه وجود ضعيف دارند. بنابرين، وجود آنها به عدم آنها شباهت دارد و فعل آنها مشابه قوه آنهاست و حدوث آنها چيزى جز زوال آنها نيست. هركدام از اين صفات يا كيفيات به عدم ديگرى نياز دارد. در حقيقت، وجود آنها عدم آنهاست. بنابرين، حركت زوال خود شىء است (بعد از آنكه در جهان فيزيكى استقرار يافت) و حدوث آن قبل از آن است كه در جهان خارج تحقق يابد. اين حالت (وجود) قابل مقايسه با وجود مطلق است; بدين معنى كه تمام موجودات رابطى نوعى وجود را دارا هستند. همچنين وجودِ حركت، تشكيك و شباهت (يعنى وجود نزديك به وجود و عدم) را نشان مى دهد.

 صدرا در چهارچوب صورتبندى قوه - فعل بيان مى كند كه دو قطب ار وجود، موجود است. نخستين قطب حق اوّل يا وجود مطلق است و قطب دوم هيولاى اولى است. اوّلى فاقد هرگونه قوه اى از خود و در خود است. او خير محض و كمال مطلق است و دومى كه قوه محض و بدون هيچگونه وجود بالفعلى است، شرّى است كه بالذات فاقد هرگونه خير، بجز بالعرض، است. با اين حال، از آنجايى كه هيولا قوه تمام موجودات است، بهره اى از خير دارد كه مقابل عدم است و خود عدم شّرِ محض است. سلسله مراتب وجود كه بر حسب فعل محض و قوه محض بيان شده، سررشته ساختار حركت در جهان طبيعت است. بهمين شيوه، موضوع براى صدرا بيانگر آن است كه جسم بسيط هميشه از هيولا و صورت تركيب يافته است; زيرا از يك طرف، قوه حركت و از طرف ديگر، صورت جسمانى يا اتصال جوهرى واحد را كه چيزى بالفعل است دربر دارد. مطابق نظر ملاصدرا، اين جنبه از جواهر مادّى، يك بار ديگر اين اصل اساسى را اثبات مى كند كه حقيقت بسيط همان مجموع اشياء است.]بسيطُ الحقيقةِ كل الاشياء[.

 

محِرّك و جسم متحرك

ارسطو مفهوم محرّك نخستين خود را براى خاتمه دادن به تسلسل نامتناهى سلسله علل در جهان طبيعت پيشنهاد كرده بود. مهمترين نتيجه اين صورتبندى، تمايز آشكار ميان محِرّك و جسم متحرك است، ثنويت تكميل كننده اى كه در پى حركت وضعى بسط يافته بود. حال با نگاه به چشم انداز علل طولى مى توان گفت كه هر جسم متحركى به مُحرّك نياز دارد و صدرا بپيروى از حكماى مشّاء اين ارتباط را بر حسب قوه و فعل مجدداً صورتبندى كرد. از آنجايى كه جريان حركت به دو قطب قوه و فعل نياز دارد، همانطور كه قبلا در اين مورد بحث كرديم، فعليت به محِرّك و قابليت به جسم متحرك مربوط مى شود، بعبارت ديگر، محرّك بعنوان موجود بالفعل، علت حركت را مهيّا مى كند و جسم متحرك بعنوان موجود بالقوه در سطح نازل جريان حركت قرار مى گيرد.

 بنظر صدرا، اين گرايش قطبى، محال بودن جسم واحد را بعنوان عاملِ قابل و فاعلِ حركت نشان مى دهد; بعبارت ديگر، اين ضرورتِ وجودِ محرّك نخستين را ثابت مى كند كه در نهايت، علت حركت تمام حركتهاست. استدلال صدرا در اين مورد بقرار زير است: جسم متحرك از آن حيث كه موجود بالقوه است، بايد عامل قابل، يعنى دريافت كننده فعل حركت باشد و نيز از آن حيث كه موجود بالفعل است، بايد عامل فاعل، يعنى علت حركت باشد. اين دو خصوصيت يا دو جنبه بسبب مانعة الجمع بودن نمى توانند بطور همزمان در يك شىء وجود داشته باشند; بعبارت ديگر، موجود مادى نمى تواند در يك زمان هم منبع و هم محل حركت باشد. صدرا در اينجا و در پرتو استدلال مذكور به اين نتيجه مى رسد كه تمام حركتها بايد به عامل فاعل كه با حركت و نيز قابل حركت تفاوت دارد، بازگردد. عامل فاعل، محرك بالذات و متجدد بالذات و نيز ضرورتاً منبع تمام حركتهاست و عاملِ حركتِ خود يعنى منبع تجدد مستمر خود را دربر دارد. البته با اين سخن منظور من جاعل حركت نيست; زيرا جعل نمى تواند بين يك شىء و نفس آن موجود باشد; بدين دليل كه عامل مستقيم حركت بايد چيزى متحرك باشد. در غير اينصورت، اين مستلزم تفاوت ميان علت و معلولش خواهد بود. بنابرين، اگر اين (سلسله علّى) به امر وجودى كه خود را ذاتاً تجدد مى بخشد ختم نشود، بتسلسل يا دور منجر مى شود.

 سپس صدرا بحث خود را با اقامه دلايلى در ضرورت محِرّك نخستين براى اجسام متحرك ادامه مى دهد. وى بعضى اعتراضات را رد مى كند و به آنها اينچنين پاسخ مى گويد:

1. اگر شيئى ذاتاً و خودبخود متحرك باشد، هيچگاه به سكون و قرار نمى رسد; زيرا هر آنچه ذاتاً دوام داشته باشد، بوسيله كيفيات و صفات ذاتى خويش دوام خواهد يافت. وقتى كه اين كيفيات يا ويژگيها از شيئى منفصل شود، آن شىء، ديگر وجود نخواهد داشت.

2. اگر شيئى ذاتاً متحرك باشد، اجزاء حركت مثل موضوع حركت بعنوان كلّ در سكون خواهد بود كه اين يعنى شىء حركت نخواهد كرد.

3. اگر عامل حركت در خود جسم متحرك باشد، آنگاه جايگاهى «درخور» يا طبيعى كه بسمت آن تمايل پيدا كند، نخواهد داشت. براساس تعريف رايج حركت، چنانچه براى شىء محل طبيعى وجود نداشته باشد (كه شىء به آن ميل كند) آنگاه آن شىء نمى تواند حركت كند.

4. اگر خودجنبشى خصوصيت واقعى جسم متحرك باشد، آنگاه صفت كلى شيئيت موجود خواهد بود كه وجه مشترك همه اشياء جسمانى است، امّا چنين امرى در نظم طبيعى وجود ندارد. در واقع، صدرا مى گويد حركت كيفيتى خاص است كه بوسيله محرّك خارجى فراهم مى شود.

5. دليل ديگر بر محال بودن اين امر كه شىء ذاتاً عامل حركت را دربر داشته باشد اين است كه چنين فرضى به اين عقيده منتهى مى شود كه قوه و فعل هر دو مى توانند در مكانى واحد و از جهت واحد بطور همزمان يافت شوند. چنانچه اين امر درست باشد، فعل مقدم بر قوه نخواهد بود; زيرا مطابق تعريف مذكور، حركت كمال اوّل است براى امر بالقوه از آن حيث كه بالقوه است. چنانچه شيئى ذاتاً قادر به حركت باشد، در اينصورت در تمام حيثيات خود، بالفعل خواهد بود و حيثيت بالقوه اى نخواهد داشت; مسلماً چنين خصوصيتى براى موجود ممكن، متصوّر نخواهد بود.

6. ارتباط جسم متحرك با حركت بالامكان تأسيس مى شود و ارتباطات آن با حركت بعنوان عاملِ فاعل، ارتباطى ضرورى و بالوجود است. چنانچه خود جسم متحرك باعث ايجاد حركت شود، اين ارتباط ضرورى خواهد بود، امّا از آنجا كه امكان و ضرورت برهم منطبق نيستند، جسم متحرك نيز بايد با اصل يا منشأ حركت تفاوت داشته باشد.

 

نحوه به حركت درآمدن اشياء

براى آنكه محرّك اشياء را بحركت درآورد، دو روش ممكن وجود دارد: بطور ذاتى و مستقيم و بطور غير مستقيم و از طريق امرى ديگر. كار نجار با تيشه نمونه اى از حركت نوع دوم است. عمل بيواسطه محرّك مفهوم حركت را بمثابه كيفيت يا خصوصيت ارائه مى دهد. از طرف ديگر، فعل محرّك از طريق امرى ديگر مفهوم خود جسم متحرك را ارائه مى دهد. محرّك موضوع حركت را بدون نياز به واسطه بحركت درمى آورد; همانند جذب عاشق توسط معشوق يا حركت شخصى كه با شور و شوق مى خواهد از دانشمند و حكيم علم بياموزد. محرّك نخستين كه خود غير متحرّك است يا علت بيواسطه را به جسم متحرك اعطا مى كند و بوسيله همان علت جسم بحركت درمى آيد، يا شيئى را بعنوان غايت نهاييش بسمت خود جذب مى كند. هرچيزى در جهان مادى، نه از طريق تصادف، بلكه از طريق قدرت مافوقى كه از خارج به آن افزوده مى شود، معلول خاصّى بوجود مى آورد و اين «كيفيت اضافه شده» يا همان ماهيتى است كه شىء داراست يا قدرت ارادى است كه از آن برخوردار است. در هر دو مورد، اين قدرت بايد به خود شىء مرتبط باشد; بدين معنى كه قدرت نمى تواند بطور كامل «بى ارتباط» با شىء باشد. اگر اين نوعى از حركتِ حاصل از فاعل مفارق در روش كلى باشد، آنگاه بمثابه چيزى است غير از آنچه از معناى حركت در حالت معمول كلمه مورد نظر است. بنابرين، محرّكِ نخستين نيازمند چيزى است كه بوسيله آن اشياء را بحركت درآورد و در واقع هم، چنين چيزى بكار مى گيرد. همچنانكه صدرا بطور كامل توضيح مى دهد، اين «چيز» در همه موجودات ممكن همان چيزى است كه او آن را «طبيعت» ناميده است.

 مشكل بعدى كه صدرا در اين متن تلاش مى كند تا آن را حل كند اين است كه چگونه محرك نخستين كه خود حركت نمى كند، با موجودات ممكن و اجسام مادى ارتباط پيدا مى كند. استدلال صدرا در اين مورد چنين است: قابليت يك شىء براى پذيرش حركت از فاعل مفارق مى تواند با اين سه عامل مرتبط باشد: خود شىء، بعضى كيفيات خاص در آن شىء يا كيفيتى در فاعل مفارق. شق اول غير ممكن است; زيرا همانطور كه قبلا نشان داده شد، اين ما را به قبول حركت ذاتى بعنوان كيفيت ذاتى و كلىِ شيئيت مجبور مى كند. از نظر صدرا، شق دوم درست است يعنى قول به اينكه حركت از طريق يك خصوصيت يا استعداد در شىء، صورت مى گيرد. در مورد شق سوم برخى نكات بايد توضيح داده شود. فعليت بخشى حركت از طريق جنبه اى از فاعل مفارق هنگامى روى مى دهد كه فاعل مفارق اثرى را در شىء ايجاد مى كند كه آن را بحركت درمى آورد. اين خود مى تواند هم از طريق اراده فاعل منفصل بوسيله ايجاد تأثير در شىء رخ دهد و هم از طريق بوجود آوردن آن بطور اتفاقى براساس تمايل آن. عامل سوم پذيرفتنى نيست; زيرا قول به وجود نظم در طبيعت را منتفى مى كند. امور اتفاقى در طبيعت پيوسته و مستمر نيستند.(3)

همانگونه كه آگاه خواهيد شد، امور اتفاقى در طبيعت نه مستمرند و نه غالب; در حالى كه نظم موجود در طبيعت هم غالب است و هم مستمر. هيچ چيزى در طبيعت اتفاقى يا برحسب اتفاق و تصادف رخ نمى دهد. همانگونه كه متوجه خواهيد شد، هرچيزى در طبيعت معطوف به اغراض كلى است. بنابرين، معلول حركت نمى تواند بطور تصادفى بوجود آيد. پس، آنچه از سه گزينه مذكور باقى مى ماند همان ويژگى و خاصيت در شىء است (كه متحرك است). اين خاصيت ذاتى منشأ حركت است و اين چيزى نيست بجز قوه و طبيعت كه اشياء بوسيله آنها، و از طريق حركت، بسمت كمال ثانى خويش گرايش دارند.

 بنابرين، ماييم و اين گزينه كه معلول حركت بوسيله خاصيتى ذاتى در شىء ايجاد مى شود; و اين همان است كه صدرا آن را «قوه» و «طبيعت» مى نامد.

 صدرا پس از فرضِ «طبيعت» بعنوان علت بيواسطه تمام حركات، در جمله اى معترضه، در مورد اين بحث تحقيق مى كند كه فعل چگونه مقدم بر قوه است. اين بحث طولانى بمنظور نشان دادن اين مطلب است كه مفهوم امكان به تحوّل وجودى نياز دارد و تجدّد مستمر موجودات ممكن خصوصيتى ذاتى است كه هنگامى كه موجودات امكانى از قوه به فعل مى رسند، بطور عينى در آنها وجود دارد. در استدلالهاى صدرا همچنين جنبه هايى جالب از نظريه او در مورد ماده آشكار مى شود. صدرا اظهارات خود را بدين نحو اثبات مى كند:

 هر موجود مخلوقى مسبوق به وجود و ماده اى است كه حامل آن است. اين خصوصيتى است كه ذاتى همه موجودات ممكن است; زيرا در غير اين صورت آنها يا واجب خواهند بود و يا ممتنع. ماده كه موجودات ممكن با آن متحدند، يكى از علل خروج آن موجودات از كتم عدم به عالم هستى است. به اين معنى موضوع امكان بايد مبدَع باشد، وگرنه مسبوق به امكان ديگرى خواهد بود و همينطور تا بينهايت. هر امكانى زمانى كه در جهان خارج به چيزى بالفعل تبديل شود، از بين مى رود. معناى اين سخن اين است كه هر امر ممكنى مسبوق به ممكن ديگرى است تا اينكه سلسله علل در نهايت به اصلى برسد كه فاقد هرگونه امكان است.

 حال، صدرا با اين سخن به ما هشدار مى دهد كه ملاحظات يادشده ممكن است اين توهم را ايجاد كند كه قوه بطور مطلق مقدم بر فعل است. در حقيقت، اين گرايش عمومى وجود دارد كه قوه مقدم بر فعل است; همانند رابطه بذر با درخت، يا مثل نظريه كمون و بروز. برخى گفته اند كه جهان در بينظمى بود و خداوند بهترين نظمها را به آن عطا كرده است. برخى ديگر از مردم كه ابن سينا ديدگاه آنها را در كتاب شفاء ذكر مى كند، براين عقيده اند كه هيولا قبل از صورت خود وجود داشته و عامل فاعل، جامه صورت را بر آن پوشانده است. بعضى براين عقيده اند كه تمام اشياء در جهان بوسيله حركت طبيعى خود و بدون هيچگونه نظمى حركت مى كردند. خداوند حركت آنها را نظم بخشيد و آنها را از بينظمى خارج كرد. پاسخ كلى صدرا به اين ادعاها اين است كه در برخى موارد، از جمله در مورد رابطه ميان نطفه و انسان، قوه زماناً مقدم بر فعل است. امّا در تحليل نهايى قوه نمى تواند فى نفسه و بالذات موجود باشد و به محل يا موضوعى براى حفظ خود نياز دارد.

مى توانيم بگوييم، تا آنجا كه به اشياء خاص جهان فانى مربوط مى شود،نسبت ميان قوه و فعل همانند نسبت ميان نطفه و انسان است. در اين مورد، قوه مرتبط با نطفه زماناً مقدم بر فعل است. امّا در تحليل نهايى، بنا به دلايلى، قوه مسبوق به فعل است. قوه (يعنى موجود بالقوه) نمى تواند فى نفسه يا بالذات موجود باشد و براى حفظ خود به محل يا موضوعى نياز دارد و اين جوهر بايد چيزى بالفعل باشد; زيرا هر چيزى كه بالفعل نباشد، نمى تواند هيچ (قدرتى را) بر چيزى ديگر اعمال كند. بهمان ترتيب، هر چيزى كه بگونه اى مطلق وجود نداشته باشد نمى تواند قدرتى را بپذيرد. بعلاوه، موجودات بالفعل خاصى وجود دارند كه هيچ حيثيت بالقوه اى در ذات آنها وجود ندارد، نظير خداوند متعال و عقول فعاّل. بنابرين قوه به فعل نياز دارد تا آن را بفعليت برساند، در حالى كه چنين مطلبى در مورد امر بالفعل مطرح نيست. قوه به عامل يا مُخرِج ديگرى براى خارج كردن آن (از عدم) نياز دارد و اين سلسله بدون شك در موجود بالفعلى كه (بوسيله چيز ديگرى) خلق نشده ختم مى شود، همانطور كه ما در فصل مربوط به پايان سلسله علل شرح داديم، خير در اشياء از اين حقيقت بدست مى آيد كه آنها بالفعل هستند، در حالى كه شرّ از آنچه بالقوه است ناشى مى شود. شىء نمى تواند از هر حيث شر باشد، مگر اينكه معدوم باشد و هر موجودى از آن حيث كه موجود است، شرّ نيست. موجود در صورتى شرّ مى شود كه محروم از كمال باشد، مانند جهل ]كه عدم علم است[; همچنين موجود، شرّمى شود اگرمستلزم عدم خويش دراشياء ديگر باشد،نظيرظلم.

از آنجا كه قوه نوعى از تحقق را در جهان خارج داراست، ماهيت آن بوسيله وجود دوام پيدا مى كند و وجود، همانطور كه ملاحظه كرديد، بگونه اى مطلق مقدم بر ماهيت است. بنابرين، قوه از آن حيث كه قوه است فقط در ذهن تحقق خارجى دارد; بنابرين، مى توان نتيجه گرفت كه از جهت علّيت، طبيعت، شرافت زمان و حقيقت، فعل مقدم بر قوه است.

 

طبيعت بمثابه علت بيواسطه حركت

همانطور كه قبلا بيان كرديم، حركت فعلِ شىء متحرك است; زيرا زوال و تجدد مستمر است. بنابرين، علت بيواسطه حركت بايد چيزى باشد كه ذات آن ثابت نباشد. در غيراينصورت، «هويت ثابت يا پايدار ذاتاً داراى مراحل گذرايى از حركت بعنوان واقعيتى حاضر خواهد بود و اين همبودى همه مراحل گذرا بمثابه ثبات و نه حركت تلقى مى شود.» اين مطلب صدرا را به اين نتيجه مى رساند كه علت بيواسطه هر حركتى چيزى بايد باشد كه ماهيت آن ثابت است، امّا وجود آن همواره در حال تغيير است.

علتِ بيواسطه حركت بايد چيزى باشد با ماهيتى ثابت و وجودى متجدد. همانطور كه ملاحظه خواهيد كرد، علت بيواسطه تمام انواع حركت چيزى بجز طبيعت نيست. اين طبيعت جوهرى است كه بوسيله آناشياء وجود دارند و بمثابه نوع (يعنى هويتى معيّن) بفعليت خواهند رسيد. اين به كمال اوّل اشياء طبيعى از آن حيث كه (در جهان خارج) موجودات بالفعلند، اشاره مى كند. بنابرين، مى توان از اين (تأمل) نتيجه گرفت و اثبات كرد كه هر موجود مادى برغم ثبات ماهيتش داراى هويتى سيّال و دائماً متغيّر است.

 اين سخن كه موضوع حركت بايد چيزى با ماهيت ثابت باشد تنها در صورتى درست است كه منظور ما از «ثابت»، ماهيت اعتبارى يعنى صورت ذهنى اشياء باشد; يا اينكه منظور ما از ثابت موضوع حركتى باشد كه براى وجود بالفعل اشياء لازم نيست. بنابرين، صدرا در اينجا دو نوع حركت را معرفى مى كند. يكى آن نوع حركتى است كه هر جوهر مادى از آن بمثابه لازمه ساختار وجودى خويش برخوردار است; بعبارت ديگر، اين نوع حركت خصوصيت ذاتى اشياء جسمانى موجود است. از طرف ديگر، نوع دوم حركت، حركتى است كه در اشياء بمثابه «عرض» و در مواردى چون جابجايى، دگرگونى و رشد رخ مى دهد. صدرا مورد اخير را حركت در حركت ناميده است.

 ملاحظه كرديد كه هر جسم متحركى در ساختار بنيادين خود واجد طبيعتى است كه بعنوان علت بيواسطه حركت عمل مى كند. امّا اين طبيعت چيزى نيست كه مثل عرض از خارج به اشياء اضافه شود، بلكه ذاتاً به جواهر متصل است. طبيعت، به اين معنى، نه تنها علت بيواسطه حركت طبيعى، بلكه همچنين علت حركت قسريه است. عامل بيواسطه كه باعث ايجاد حركت مى شود با استفاده از طبيعت، اشياء را بحركت درمى آورد.

و ما در باره نتيجه ذيل برمبناى وجدان و نه برهان مطمئن هستيم: علتى كه موجب مى شود شيئى بوجود آيد و باعث مى شود تا آن شىء از مكانى به مكان ديگر يا از حالت وجودى خاصى به حالت وجودى ديگر حركت كند، همان قدرت بالفعل است كه بصورت ذاتى در آن شىء است. اين طبيعت ناميده مى شود. بنابرين، علت بيواسطه حركت جسمانى قدرت جوهرى است كه در اشياء وجود دارد و همه اعراض تابع صورت مقوّم كه همان طبيعت است، هستند.

فلاسفه قاطعانه نشان داده اند كه هر جسم (فيزيكى) كه فعل ميل را از خارج مى پذيرد بايد تمايل طبيعى در ذات آن باشد. بنابرين، ثابت شده است كه منبع مستقيم حركت چيزى است كه با هويتى دائماً متغير سيلان دارد. اگر اين بنياد جوهرى بنا نبود كه چيزى باشد دائماً در حال تغيير وسيلان، آنگاه محال بود كه اين حركات طبيعى از آن جوهر بوجود آيند; بدليل اين اصل كه امر دائماً متغير نمى تواند از امر ثابت بوجود آيد.

 صدرا در اين پاراگراف، براى تأييد نظريه خود به ابن سينا اشاره مى كند و مى گويد كه در حقيقت، ابن سينا اين اصل را پذيرفته است كه موجود ثابت نمى تواند علت سيلان و تغيير مداوم باشد. امّا ديدگاه ابن سينا را بايد با اين سخن تصحيح كرد كه هرنوع تغيير و دگرگونى كه در اشياء مشاهده مى كنيم، ظاهراً به ساختار دائماً متغير جوهر آنها برمى گردد. هر حركت مستقيم يا غير مستقيم، در نهايت، به حاصل طبيعت، يعنى ساختار درونى اشياء ارتباط پيدا مى كند.

 

طبيعت بمثابه مبدأ تغيير و دوام

صدرا پس از انتقاد از ديدگاه فلاسفه در مورد «دو مرحله متوالى» در حركت، مشكل ربطِ ثابت به متغيّر را بطور خلاصه مطرح مى كند. ا گر هر جسم متغيرى مسبوق به جسم متغيّر ديگرى باشد، اين يا به تسلسل منجر مى شود و يا به تغيير در مبدأ اوّل كه مصون از تغيير است. صدرا اين اعتراض را با اين بيان دفع مى كند كه تجدد اجسام مادى خصوصيت ذاتى اشياء است، نه عرضى كه از خارج بر آنها اضافه شده باشد. وقتى شىء مادى بطرف «تحقق وجودى» خود حركت مى كند، يعنى از طريق صورتهاى مختلف و حالات وجود استعدادهاى خود را بفعليت مى رساند، مانند خروج از قوه به فعل يا حركت از يك مكان به مكانى ديگر، آنگاه آن شىء علت بيواسطه حركت را فى نفسه دارا مى شود و نيازى به «علت» خارج از خود ندارد. حتى هنگامى كه شىء براى حركت در خارج به محرّكى خارجى نياز دارد، اين كار صرفاً با توسل به ماهيت شىء امكانپذير است.

 هرجسم طبيعى عوامل تغيير و ثبات را بطور همزمان در خود دارد. براى مثال، ماهيت بعنوان خصوصيتى پايدار در اشياء باقى مى ماند، در حالى كه واقعيت آن متغير است. بهمين ترتيب، اشياء معينى وجود دارد كه فعليـت آنها (همان) قوه آنهـاست، نظير هيـولا; يا كثـرت آنـها وحدت آنهـاست، نظير اعداد; يا وحدت آنها كثرت آنهاست، نظير جسم مادى با اجزاى آن بمثابه كلّ.

 بنابرين، هرچيزى در ساختار ذاتى خود دو جنبه دارد. از اين لحاظ، طبيعت و هيولا بعنوان دو نقطه اصلىِ ارتباط ميان تغيّر و ثبات ظاهر مى شوند. چنانچه طبيعت در جنبه تداوم آن لحاظ شود، بطور مستقيم با عامل ثابت ارتباط مى يابد و اگر از جنبه تغيير و تجدّد در نظر گرفته شود، با تجدّد اجسام مادى و تكوّن مخلوقات مرتبط خواهد بود. بهمين ترتيب، هيولا در نقطه ارتباط ميان قوه و فعلِ اشياء ممكن قرار مى گيرد. با لحاظ اين معنى، اين دو جوهر (طبيعت و هيولا) صرفاً بمعناى كون و فساد اجسام مادى خواهند بود و از طريق آنها رابطه اى ميان قديم و حادث بوجود مى آيد.

 

مقوله حركت

اين مسئله كه چه مقولاتى وجود مادى مستعد تغيير و حركت هستند مسئله اى بنيادى براى صدرا محسوب مى شود; زيرا اين يكى از نقاط اختلافى است كه صدرا را از طبيعت شناسى سنتى جدا مى سازد. ابن سينا با پيروى از ارسطو، حركت را در مقولاتى نظير كيفيت، كميت و اَين پذيرفته است، اما حركت در مقوله جوهر را نپذيرفته است. از آنجا كه شيخ الرئيس و شاگردانش جوهر را موضوع و محمل ثابتى لحاظ كردند كه همه اعراض به آن متكى اند، پذيرفتن تغيير در جوهر شىء بمنزله زوال آن شىء است و هيچ موضوعى براى حركت و تغيير وجود نخواهد داشت. امّا براى صدرا، چون نيازى نيست محل ثابتى براى، «وجود عام» جسم فيزيكى وجود داشته باشد ، تغيير در مقوله جوهر به زوال اشياء منجر نمى شود; زيرا موضوع حركت موضوعٌ ما (غير معين) است و نه موضوع معين. صدرا مسائل فوق را بدينگونه تحليل مى كند:

هنگامى كه مى گوييم حركت «در بطن يك مقوله» است چهار احتمال را بايد لحاظ كرد: 1. مقوله موضوع حركت است; 2. جوهر از طريق مقوله، موضوع حركت است; 3. مقوله براى حركت، جنس است; 4. خود جوهر بتدريج از نوعى به نوع ديگر يا از مرتبه اى به مرتبه ديگر تغيير مى يابد.

 صدرا قاطعانه سه احتمال اولى را با اتكا به يكسان انگارى بنيادى فعل حركت با جسم متحرك رد مى كند. او اين ادعاى فلاسفه پيشين را نمى پذيرد كه اگر ما تغيير در يكى از چهار مقوله را بپذيريم، بايد انواع بينهايت فعليت يافته اى را با هويتى واحد قبول كنيم. تحقّق شمار نامتناهى انواع در موجودى متناهى بوضوح غير ممكن است. در اين مورد، وى در تأييد استدلال خود به مواردى از تعليقات خويش بر ابن سينا اشاره مى كند. آنچه در ضمن تغييرات بنيادى مقولات روى مى دهد، اين نيست كه در هر لحظه، كميّاتى جديد به شيئى افزوده مى شود كه از نظر كمّى وجود پيشين خود را حفظ مى كند. چنين نيست كه در نتيجه حركت، تعداد بينهايتى از انواع بالقوه موجود در آنِ واحد به شىء افزوده شود; يعنى مرحله واسطه اى ميان قوه محض و فعليت محض موجود نيست.

در فرايند حركت، جسم مادى كه مراتب متفاوتى از وجود را طى مى كند، «داراى كميت معينِ گذرايى است كه دائم، تدريجى و در تناسب كامل با آنات زمان حركت است.» چنين جسمى قطعاً تعداد بينهايتى از افراد آنى را در هر لحظه داراست. امّا اين افراد آنى صرفاً بنحو بالقوه موجودند و فعليت واقعى را در جهان خارجى نشان نمى دهند; براى مثال، سياهى وجودى بالفعل دارد و اين وجود واجد چنان طبيعتى است كه ذهن مى تواند از آن مجموعه اى از انواع جديد را در هر آن انتزاع كند. اين وجودِ معينِ سياهى از وجودهاى آنى (يعنى از انواع ممكنى كه ذهن انتزاع كرده) «قويتر و شديدتر» است، زيرا سياهى وجود بالفعلى است كه ذاتاً و مصداقاً انواع بسيارى را ارائه مى دهد. بهمين نحو، مرتبه وجودى حيوان شديدتر از مرتبه وجودى نبات است; صرفاً بدين دليل كه بعنوان وحدتى واحد، بهره هايى از وجود دربردارد و نشان مى دهد كه نبات نيز از آن بهره مند است. اين امر در مورد اشتداد سياهى نيز درست است; زيرا هرآنچه در موجودات سياه ضعيف وجود دارد، در سياه شديد نيز مندرج است. بنابرين، حركت در مقولات كه در هر آنِ متوالى آنها را از نوعى به نوع ديگر يا از مرتبه اى به مرتبه ديگر مى برد، بعنوان امرى محتمل و در واقع، تنها فرايند ممكن تصور مى شود.

 امّا اين نظر كه مقوله نوعى براى حركت است، امرى مقبول نيست; زيرا همچنانكه صدرا بارها مطرح كرده است، «حركت همان شىء متغير و متجدد نيست، بلكه خود تغيير و تجدد است، درست مثل سكون كه شىء ساكن نيست، بلكه سكون شىء است.» در اين مورد بايد تأكيد كرد كه بوجود آوردن حركت براى جسم دائماً متجدد، همانند عروضِ عرض براى موضوع متقومِ بالذّات نيست، بلكه مفهوم چنين موضوع ثابتى يكى از «عوارض تحليلى» است، يعنى عوارضى كه ذهن مى سازد و بطور تحليلى انتزاع و فرض مى شود. اين بر ارتباط درونى ميان حركت وجودى و هويات بالفعل موجود تأكيد مى كند و نشان مى دهد كه جدايى حركت جوهرى از اشياء جسمانى چيزى نيست بجز فعاليت تحليلى ذهن. بنابرين، «عروض» حركت بر اشياء حادثه اى است كه صرفاً در مرتبه تحليل مفهومى واقع مى شود، يعنى زمانى كه ذهن، هويت بالفعل موجود را به اجزاء مقوّم آن تحليل مى كند. همچنانكه سبزوارى در حاشيه خود ذكر كرده، اختلاف تنها برحسب عنوان است. حداكثر، نسبت اعراض تحليلى به موضوع تنها مى تواند با نسبت فصل به جنس مقايسه شود.

 صدرا استدلال خود را با اين سخنان جمعبندى مى كند: كه «معناى حركت در مقوله اين است كه موضوع (جوهر) بايد بتدريج و نه بصورت دفعى، از نوعى به نوع ديگر يا از مرتبه اى از وجود به مرتبه ديگر تغيير پيدا كند.»

 

مسئله تغيير كمّى

گرچه حكيمان مشا و ارسطو تأييد كرده اند كه تمام مقولات، بجز مقوله جوهر، دستخوش تغيير مى شود، تبيين تغيير كمّى مشكلاتى را براى بسيارى از آنها بهوجود آورد. همانطور كه صدرا مى گويد، سهروردى و پيروانش حتى تغيير كمّى را بطور كامل، انكار كردند. گويى مشكل اصلى از اين فرض برمى خيزد كه افزايش و كاهش در كمّيت مستلزم آن است كه شىء كمّيتدار را بجاى كمّيت اصلى قرار دهيم; يعنى جسم فيزيكى . صدرا در مقابل مفهوم تغيير كمّى بعنوان انصرام و استبدال، تغيير در كمّيت را بعنوان فرايندى واحد و مستمر لحاظ مى كند. بحث مفصل صدرا را در ذيل نقل مى كنيم.

 از آنجا كه حركت، همانگونه كه قبلا گفتيم، فعليت كميات و كيفيات معينى را كه براى اجسام مادى بصورت بالقوه موجودند، مشخص مى كند، لذا صدرا مى گويد كه در حقيقت، سياه شدن اشتداد سياهى نيست، بلكه اشتداد موضوع در سياهى است. اينطور نيست كه در فرايند اشتداد دو سياهى وجود داشته باشد: يكى اصلى اولى و ديگرى سياهى برآمده جديد. ذهن اين فرايند را اتصال دو كميت جدا و گسسته از سياهى تصور مى كند. اما در نظام وجود، سياهى فقط «هويت شخصى واحدى» دارد كه در هر آن، تكامل مى يابد.

 هنگامى كه مى گوييم سياهى در حركت صعودى خود بسوى درجات بالاترِ كمال، تنها «هويت اتصالى واحد» را داراست، بعضى از «مراتب اشتداد» را مى پذيريم. صدرا مى گويد در اين مورد بايد سه نكته روشن شود. اولا، همانگونه كه قبلا بيان كرديم، در هويت واحد و بصورت بالقوه، تعداد بينهايتى از انواع وجود دارد. در نظام وجود، اين حقيقت با اين اصل كامل شده است كه «متصل واحد فقط وجودى واحد دارد». ثانياً، گرچه سياهى در كمال يا نقص خود هويت متصل واحدى دارد، ولى «انواع مختلف، خصوصيات ذاتى و فصلِ منطقى» با توجه به تجدّد وجوديش براى آن رخ مى دهد. مطابق ديدگاه صدرا، چنين دگرگونى و تحولى در جوهر شىء كاملا ممكن است; زيرا وجود است كه اساساً واقعى و اصيل است و ماهيت اعتبارى و تابع آن مى شود. ثالثاً، تصوير ثابت موجود اشتدادى به ذهن بعضى آنات را عرضه مى دارد كه بصورت بالفعل رخ داده اند و بعضى آنات را كه ممكن است بالقوه رخ دهند. امّا همچنانكه صدرا بارها ذكر كرده، آن بازنمايى و تصوير ذهنىِ نظامِ وجود است كه مفهوم تغيير كمّى را بعنوان تتابع و اتصال دو نوع يا دو هويت جدا ارائه داده است. برخلافِ تصوير اتمگرا از جهان مادّى، جسمِ مادىِ دستخوش تغيير كمّى، همواره هويت خود را بعنوان وحدتى صلب و واحد حفظ مى كند. بنابرين، هويت چنين طبيعتى، «ظهور جديد در هر آن يا جسم متصل است كه در مورد آن اگر بگوييم آن واحد است درست گفته ايم و اگر بگوييم كه كثير است ثابت يا متغير مى ماند، باز هم درست گفته ايم».

 اگر بگوييم كه آن از ابتدا تا انتهاى تغيير، هويت خود را حفظ كرده است، درست سخن گفته ايمو اگر بگوييم كه هرلحظه بصورت جديدى ظاهر مى شود، اين سخن نيزدرست خواهدبود.

 صدرا بمنظور تأكيد بيشتر بر حركت بعنوان فرايندى متصل، بار ديگر به ابن سينا اشاره مى كند و از او بعنوان كسى كه حركت در مقوله جوهر را به زير سؤال مى برد، سخن مى گويد. ابن سينا حركت در جوهر را نه امر مستمر واحد، بلكه بمثابه زوال جوهر آغازين و جايگزينى آن يا جوهرى ديگر مطرح مى كند. به عبارت ديگر، انتقاد ابن سينا مبتنى براين فرض است كه اگر جوهر مستعد اشتداد و نقصان است، نوعى كه تعيّن و تشخصّ مى يابد، يا بهمان صورت باقى مى ماند و يا بنوع ديگرى تبديل مى شود، در هر مورد، ما بايد بپذيريم كه هيچ تغييرى در جوهر وجود نداشته يا جوهر آغازين زوال يافته است.

 صدرا در مقابل اين انتقاد، پاسخ زير را مى گويد كه در ضمن آن، اصل كمال تدريجى وجود را برحسب كثرت در وحدت و وحدت در فرايند تلخيص مى كند:

اگر در جمله «نوع در ضمن اشتداد بقا خواهد داشت» منظور از «بقاى نوع» همان وجود آن است، آنگاه ما نيز برآن خواهيم بود كه نوع بقا خواهد داشت; زيرا وجود بعنوان فرايند ظهور و كشفِ تدريجى داراى وحدت است و اشتداد آن بمعناى تكامل پيشروانه آن است. اما اگر سؤال اين است كه آيا همان ماهيت خاصى كه ذهن قبلا مى توانست انتزاع كند، بازهم وجود دارد، در اينصورت ما برآنيم كه آن ديگر باقى نمانده است. امّا از اين مطلب نمى توان نتيجه گرفت كه جوهرى كاملا جديد، يعنى وجودى ديگر موجود شده است، بلكه منظور اين است كه با آن وجود، خصوصيت ذاتى جديد (شكلى خاص) بدست آمده است; يعنى جوهر در دو نحوه وجود يا بتكامل رسيده و يا سير قهقرايى داشته است (البته مورد دوم در واقع اتفاق نمى افتد) و بنابرين، خصوصيات ذاتى آن دگرگون شده است. اين بدان معنى نيست كه انواع نامتناهى بالفعلى بوجود آمده اند (درست همانطور كه در مورد سياهى منظور اين نبود كه تعداد نامتناهى بالفعلى از رنگهاى سياه بوجود آمده است)، بلكه منظور اين است كه وجودِ شخصىِ متصلِ واحدى موجود است كه با تعداد بينهايتى از نقاط واسطه شده و مطابق با آنات زمانى مفروض در مدت حركت متحرك، تشخص پيدا مى كند ... هيچ تفاوتى ميان اشتداد كيفى مسما به «تغيير» و اشتداد كمّى مسما به «نموّ» (از يك سو)، و اشتداد جوهرى مسما به «تكوّن» (از سويى ديگر) وجود ندارد; زيرا هريك از آنها كمال تدريجى است، يعنى حركت بطرف فعليت نحوه اى نو از وجود است.

 چكيده مبحث مذكور چنين است كه وجود بمثابه وجودِ متصلِ تدريجى از ذوات مختلف گذر مى كند، و صورتها و حالتهاى متفاوتى را در هر آن بر مى گيرد. گذر تدريجى جوهر از مرتبه اى از وجود به مرتبه ديگر بدين معناست كه جوهر بنحوه بالاتر و كاملترِ وجود نايل مى شود. امّا اين فرايند متصل به بخشهاى مختلف و گسسته تقسيم نمى شود.

 

هويت و بقاى اجسام مادى

صدرا بمنظور تبيين محمل يا جوهرى كه در سرتاسر فرايند تغيير، ثابت است، مى گويد ماده اى كه از طريق صورت، كيفيت يا كمّيت تشخص يافته، براى تغيير جوهرى كافى است. مقدار معينى از ماده در حالى كه با كمّيات، كيفيات، مكانها و صورتهاى مختلفى متحد است، بگونه اى متفاوت و در طول تكامل تدريجى جوهر، بعنوان اصل ثابت باقى مى ماند. صدرا مى گويد در انتساب صورت به جسم مادى واحد، اين مطلب بسيار روشن است. امّا اين نكته، يعنى ثبات مقدار معينى از ماده با تخصيص و تشخصّ و حالات متنوع آنچنان ثابت است كه فلاسفه پيشين و از جمله ابن سينا، تصديق كرده اند كه ذهن نمى تواند آن را در تماميت خويش درك كند. صدرا بعد از بيان اين نكته تاريخى، ارتباط ويژه ميان صورت و ماده را بعنوان خصوصيت ذاتى اجسام مادى بيان مى كند.

 طبق نظر صدرا، مشكل تغيير كمّى را كه باعث شد تا بسيارى، از جمله سهروردى و ابن سينا، تغيير در مقوله جوهر را انكار كنند، مى توان با توجه به مطالب ذيل حل كرد. در فرايند حركت، آنچه مورد نياز است كميتى معيّن نيست، بلكه مقدارٌ ما (كمّيتى نامعيّن) است كه بوسيله آن شىء يا ماده تشخص پيدا مى كند. مشكل سهروردى از اين فرض ناشى مى شود كه افزودن مقدار معينى بر مقدارى ديگر (يعنى افزايش يا كاهش يك مقدار معين)، مقتضى زوال مقدار اولى است و وقتى بخشى از اين مقدار از كل جدا شود، اين نيز مستلزم زوال (شىء كميتدار) است.

 براساس اين نگرش، هر تغيير كمّى در جهت شدت يا ضعف به زوال خود جسم منجر مى شود. ابن سينا در توضيح تغيير در اجسام انداموار با مشكل مشابهى مواجه بود. در حقيقت، ابن سينا «نتوانست مشكل ]بقاى [هويت را در نباتات و حيوانات حل كند; زيرا او مسلم فرض كرده بود كه آن اجسام انداموار، يعنى نباتات و حيوانات، برخلاف انسان كه واجد نفس و نيز منش است، نمى توانند كيفيتى ثابت و با دوام داشته باشند.

 صدرا در پاسخ به اين مسائل بيان مى كند كه «موضوع حركت، جسم متشخص و معيّن است، نه مقدار معيّن و تشخّص شىء به مقدارى متشخص براى شىء در حركتش از مكانى به مكان ديگر نياز دارد، درست همانطور كه اطبا در مورد مزاج شخصى اينگونه نظر داده اند. حركت در تشخّصات و مراحل (مختلف) مقادير رخ مى دهد. بنابرين، آنچه از آغاز تا انتهاى حركت، دوام و ثبات دارد، با آنچه متغير است، تفاوت دارد. فصل و وصل (مقدار متشخصّ با ماده) تأثير متقابل همديگر را از بين نمى برند، بجز در موردى كه كمّيت متصل بعنوان انتزاع ذهنى در حالت طبيعى خويش و بدون اينكه با ماده متحد شده باشد، لحاظ شود». همانگونه كه مطالب فوق نشان مى دهد، محل و موضوع تغيير كمّى، مقدارِ معينى نيست، بلكه ماده با مقدار نامعينى است. بنابرين، زوال مقدار معين مستلزم زوال خود شىء نيست. «جسم طبيعى» كه مركب از شيئيت و صورت است، همچنين نوع آن را بوسيله صورت معيّن حفظ مى كند. اين صورت معيّن همان فصلِ اخير آن است. بنابرين، نتيجه گرفته مى شود كه هيچ نوع از تغيير كمّى يا كيفى تا زمانى كه صورت معين باقى بماند، به زوال شىء منجر نمى شود.

 

تغيير و هويت در اجسام مادّى

صدرا پس از تبيين نحوه وجود اجسام مادّى بهنگام وقوع تغيير جوهرى در آنها، به مهمترين و پيچيده ترين بخش نظريه حركت جوهرى خويش مى پردازد كه عبارت است از حفظ هويت جسم متغير. قبلا به اين عقيده اشاره كرديم كه فصل بوسيله تعريف خود، بقا و دوام كيفيت يا كمّيتى را بطور كلى تضمين مى كند، برغم اين حقيقت كه مقدار معينى در جسم متغير در مرحله متوالى از حركت از بين مى رود. صدرا مى گويد كه هرآنچه فصل اخير چونان عامل كمال خودش دارد، بطور كلى، به نوعى پايدار مى ماند. تعريف دوباره فصل به اصل كمال شىء به استدلال قدرتمندى براى صدرا بدل مى شود; زيرا او كلّ اين حكايت را درون چهارچوب تفسير سنتى از جنس - فصل بررسى نمى كند، بلكه آن را در چهارچوب هستى شناسى خويش بررسى مى كند. در اين مرحله، فصل از صرفِ اصلِ اختلاف در ميان اجناس به اصل انقسام وجودى اجسامِ متشخصّ تبديل مى شود. صدرا براى تبيين و وضوح بهتر، فصل، يعنى اصل كثرت و وحدت را با وجود معادل مى داند. او اين نكته را چنين توضيح مى دهد;

نامى، فصلِ نبات است كه بوسيله آن وجودش كامل مى شود; زيرا كمال آن فقط ناشى از جسميتش نيست، بلكه نامى مبدأ قوه نبات و حامل استعداد آن است. بنابرين، ترديدى نيست كه تغيير هويات جسمانى، مستلزم تغيير در وجودِ جوهرى خودِ نبات نيست; زيرا جسم، در اينجا بنحو عام و مطلق لحاظ شده است و نه بنحو خاص و مقيّد. اين مطلب در مورد حيوان كه نامى و حساس است، نيز صادق است، همچنين در مورد هر موجودى كه متشكل از ماده و صورت است، نظير انسان، بالنسبه به نفس و بدن او. بنابرين، وقتى كه «نامى» در كمّيت تغيير مى كند، «جسميتِ» آن نيز چونان هويت شخصى تغيير مى كند، ولى ساختار جوهريش بمثابه هويتى فردى بهمان شكل باقى مى ماند. بنابرين، نبات از آن حيث كه جسم طبيعى بنحو عام است، چونان هويتى شخصى زوال مى يابد، امّا از آن حيث كه جسم طبيعى نامى است، زوال نمى يابد، نه خودش و نه حتى اجزائش. زيرا هر موجودى كه جزئى از آن چيزى نيست بجز جسم بر وجه عموم و اطلاق در هويتى شخصى، (در جهان خارج) بشيوه اتصال وجودى هستى پيدا مى كند. براساس اين اصل مى توان بقا و دوام حيوان را همراه با جوهر حساس آن توضيح داد. بهمين شيوه، بشر در كهنسالى توان نباتى خود را از دست مى دهد، در حالى كه هويت آن ثابت است.

 طبق نظر صدرا، توصيف تغيير كيفى و كمّى فوق درباره همه اجسام طبيعى كه وجودى دائماً متغيّر و هويتى ثابت دارند، صدق مى كند. در هر تغيير و حركتى، اصل اوليه اى موجود است كه با فصل اخير استمرار مى يابد و بتكامل مى رسد; براى مثال، فصل اخير در موجودات مركب، همه مراحل متوالى تكاملِ اشتدادى را كه جسم متحرك آن را دنبال مى كند، دربر دارد. بنابرين، توالى مراتب مختلف موجود كه باعث مى شود تا شىء بمرتبه بالاترى از وجود نايل شود، چيزى نيست كه از خارج به فصل اخير شىء افزوده شود. همانطور كه قبلا گفتيم، مطابق قاعده «بسيط الحقيقة...» موجود بسيط، ذاتاً مراتب پايينتر وجود را دربر دارد و صدرا در اينجا اين قاعده را بنحو جامع بكار گرفت تا رابطه خاصى را كه ميان انواع، اجناس و فصول وجود دارد، توضيح دهد. در اين چهارچوب، هر نوعى در ساختار خود واجد كمالات خاص خود است و با كمالات انواع پايينتر نيز سهيم است. همچنين، حقيقت مهم ديگر اين است كه نوع بوسيله فصل، به مرتبه جنس تكامل مى يابد. امّا مهمترين نكته اين است كه صدرا فصل را چونان مفهوم ذهنى منتزع از هويات فيزيكى (همانند اصل كثرت) لحاظ نمى كند، بلكه او فصل را با وجود معادل مى داند كه همچنانكه ملاحظه كرديم، هم مبدأ وحدت است و هم مبدأ كثرت.

 ارتباط وجودى ميان شىء و ويژگيهاى ذاتى آن (و بتعبير صدرا «لوازم» شىء) را مى توان با توسل به تعريف و توصيف اشياء در زبان عرض توضيح داد. هنگامى كه مى خواهيم شيئى را تعريف يا توصيف كنيم، طبيعتاً به ذات و نيز به عوارض ذاتى آن كه در تعريفش مندرج است اشاره مى كنيم. صدرا چنين عوارضى را «نحوه اى از وجود» مى نامد. بنابرين، در هر نحوه وجود، بخش خاصى از واقعيت عينى، كيفيات معينى را كه نمايانگر فصل اشتقاقى است، تخصيص و نشان مى دهد. اين كيفيات متمايز عموماً «مشخصات ذاتى شىء» ناميده مى شوند. آنها چيزى را بوجود مى آورند كه صدرا آن را «علامت تشخصّ» مى نامد. در اينجا واژه «علامت» بنام شيئى كه بوسيله آن مفهومش بيان مى شود، اشاره مى كند. بهمين ترتيب، فصل حقيقى اشتقاقى بمثابه فصل منطقى در مورد «نموّ» براى نباتات، «حساس» براى حيوانات و «نطق» براى انسانها توصيف مى شود. نخستين توصيف نام نفس نباتى است و دومى اسمى است براى نفس حيوانى و سومى اسمى براى نفس عاقل است. همه اينها فصول اشتقاقى است. همين مطلب در مورد تمام فصولِ ديگر با توجه به جواهر مركب صادق است. هركدام از اجسام جوهرى بسيط است كه فصل منطقى كلى، آن را بمثابه ماده تسميه اشياء مشخص مى كند. امّا در حقيقت، اين جواهر داراى وجود بسيط و متشخصّ و بدون ماهيت است.

 بهمين ترتيب، لوازم اجسام شخصى براى دارندگان جزئى آنها از طريق تسميه اختصاص داده مى شود. بنابرين، تشخصّ نحوه اى از وجود است. هويت خاص فى نفسه متشخصّ مى شود و اين لوازم از آن بدست مى آيد، دقيقاً مانند صدور اشعه نور از منبع آن يا گرما از آتش.

 فصل منطقى بمثابه كلّى، به جايگاه هويات در نظام مفهومى مربوط مى شود، در حالى كه فصل وجودى يا حقيقى به تشخصّ و تفرد در نظام وجودى مربوط مى شود. در سطح مفهومى، ميان شىء و لوازم وجودى آن تمايز قائل مى شويم و آنگاه دوگانگى وجود - ماهيت را بدست مى آوريم. ما اين فرايند مفهومى را تنها براى «تسميه شىء» بكار مى بريم،امّا در واقع، فقط موجودات خارجى متشخص وجود دارد كه بسيط و منحصر بفرد و بينياز از ماهيت هستند. بنابرين، تشخصّ شىء با فرض نحوه اى از وجود بهمراه مشخصات خاص آن بوجود مى آيد; بعبارت ديگر، ارتباط ميان شىء و خصوصيات وجودى آن معكوس شده است: شىء بسبب داشتن چنين مشخصات ذاتى تشخص پيدا نمى كند، بلكه برعكس، اين مشخصات در نتيجه تشخص شىء در نظام وجودى بوجود مى آيد; درست مانند انتشار اشعه نور و منبع اصلى نور.

 نتايج زير را مى توان از استدلال صدرا بدست آورد. در آغاز بايد گفت جوهر براثر تغييرِ مشخصات ذاتيش تغيير مى كند. و لذا از نظر او تفاوت ميان جوهر و عرض، تقريباً موقت است. بنابرين، جوهر مادى ذاتاً جوهرى است كه فى نفسه مستمر، كميتدار، موقت زمانمند است و در مكانى معين قرار دارد. تغيير كميات، رنگها و حالات جوهر، احياى كمّيتِ معينِ جواهر مادى تشخص يافته را ايجاب مى كند. بنابرين، مى رسيم به تصوير دوگانه اى از جهان طبيعت كه در آن «جوهر مادى» يا «طبايع جسمانى» بمثابه محل خاص دو جنبه مرتبط بهم لحاظ مى شوند: جنبه زودگذر و جنبه هميشگى.

 شكى نيست كه هر جوهر مادى از يك طرف داراى طبيعت دائماً متغيرى است و از طرف ديگر، ساختارى غير متغير و دائمى دارد. ارتباط بين اين دو جنبه به ارتباط ميان بدن و نفس شباهت دارد. هنگامى كه جسم در سيلان و تغيير مستمرى است، نفس انسانى ثابت باقى مى ماند; زيرا نفس هويت خود را با گذر صور ذاتى در ورود صور اتصالى حفظ مى كند.

 امثال طبيعى جواهر مادى همان مشخصات را دارند. آنها از آن حيث كه وجود زمانى، مكانى و ماديشان لحاظ مى شود، در هر آن متجدد مى شوند و انتشاى تدريجى و پيوسته اى براى آنها موجود است، امّا از آن حيث كه وجود ذهنى و صور مجرد افلاطونى آنها لحاظ مى شود، در علم خدا، ابدى و دائمى خواهند بود. بنابرين، صدرا صور ذهنى ثابتِ جواهر طبيعى را در قلمرو غير متغير علم الهى قرار مى دهد. با اين مطالب، به يك معنى، «سلسله عظيم وجود» كه صدرا آن را با نظريه حركت جوهرى خويش كاملا توضيح مى دهد، به يك دور كامل مى انجامد.

نتيجه

نظريه بسيار پيچيده و اساسى صدرا درباب طبيعت نتايج مهمى دربر دارد. ابتدا صدرا از مفهوم ارسطويى، جوهر لايتغير را بمثابه بنياد تغيير و تجدد در جهان طبيعت كنار نهاد. در عوض، با ارائه مفهوم «تغيير در جوهر» قلمرو اجسام مادى را به «فرايندهاى تغيير» تجزيه كرد. با چنين تعبيرى، جهان طبيعت به عرصه ممكنات تبديل مى شود، در عين حال انسجام و وحدت «جوهرى» خود را نيز حفظ مى كند. صدرا با پيشدستى در طرح نگرش كمّى به جهان مادى، تفسير جديدى از جهان طبيعت ارائه مى دهد، بدون اينكه بطور ضرورى به جوهرى ثابت و لايتغير براى موجودات فيزيكى اعتقاد داشته باشد.

 صدرا با آگاهى از جايگاه اصلى مفهوم حركت جوهرى خويش، استفاده هاى زيادى از آن مى كند و براى شمار فراوانى از مشكلات فلسفى آن را بكار مى بندد. ربط ثابت به متغير، يعنى خداوند و جهان مخلوق، آفرينش نفس از بدن، يعنى اين اصل صدرايى كه «النفسُ جسمانيةُ الحدوثِ و روحانيةُ البقاء» يا ردّ تناسخ، همه از جمله مشكلات فلسفيى است كه صدرا برمبناى مفهوم طبيعت و حركت جوهرى با آنها مواجه مى شود.

 با توجه به اين كاربردهاى گسترده، فلسفه طبيعى صدرا، نقش مهمترى در تحليل مسائل مابعدالطبيعى ايفا مى كند و يك نتيجه مهم آن اين است كه فاصله ميان فيزيك و مابعدالطبيعه را كم كرده است. بنابرين، صدرا باسانى و وضوح ميان عالم مادى و مفاهيم مابعدالطبيعى حركت مى كند و اصلاحات بسيارى را در هر دو قلمرو انجام مى دهد. به يك معنى، وابستگى دوسويه ميان طبيعت و مابعدالطبيعه بدون تضعيف يكديگر، كاملا آشكار شده است. اين سخنى است صادق كه فلسفه طبيعى صدرا بر «نگرش مابعدالطبيعى» و نه تجربه مبتنى است، امّا اين مطلب، از ارزش فلسفه او نمى كاهد. در حقيقت، اين ممكن است موردى از «شهود فلسفى» در علوم باشد كه نمونه عالى آن را در حوزه علم فيزيك در آغاز قرن بيستم، در آثار اينشتين ملاحظه كرده ايم.

 

پى نوشتها

 

1. ]كمال الاّول لما بالقوة من حيث اَنَّهُ بالقوة[.

2. ]الحركةُ هى الخروج عن المساوات[.

3. ]الاتفاقىُّ لايكون دائمياً و لا اكثريا"[.

چاپ مقاله

دانلود مقاله