دربارة هفت آسمان يا ساختار زماني _ مكانی عرش

  عليرضا خسروي

  بخش اول

هفت آسمان قرآن كه مفسران و متفكران مسلمان قرنها به رصد آن نشسته اند، همچنان در لفافه اي از ابهام مستور مانده است و از ميان نظريات موجود، هيچ نظريه اي نيست كه چشم اندازي روشن از اين موضوع پيچيده و شگرف قرآني بنمايش درآورد، بگونه اي كه هم با عالم قرآن و هم با عالم خارج از قرآن سازگاري داشته باشد.

در قرون گذشته، با ورود نظرية كيهانشناسي «بطليموس» به جهان اسلام و با توجه به شباهتهاي مختصري كه اين نظريه با ظاهر برخي از آيات قرآن داشت، عده اي برآن شدند كه آيات قرآن را در قالب تنگ اين نظريه بريزند و آنچه را قرآن مي گويد با آنچه بطليموس گفته است يكپارچه كنند. بدين ترتيب، هفت آسمان قرآن همان هفت فلك بطليموس مي شدند كه خورشيد و ماه و سيارات پنجگانه، عطارد، زهره، مريخ، مشتري و زحل را حمل مي كردند و «كرسي» و «عرش» نيز بترتيب، جاي فلك ثوابت و فلك الافلاك را مي گرفتند. 

نظرية كيهانشناسي بطليموس، برغم ناسازگاري با آيات قرآن، مورد توجه مسلمان قرار گرفت و مدتهاي مديدي بعنوان تصويري واضح از آسمانهاي هفتگانة قرآن، پذيرفته شد. تا اينكه سرانجام «كپرنيك» وارد صحنه شد و نظرية بطليموس را رد كرد و جز خاطره اي از او باقي نگذاشت.

مدتي بعد از اين واقعه، هفت آسمان قرآن نيز جاي خود را در منظومة شمسي و نظرية خورشيد مركزي كپرنيك باز كردند و سيارات بگونه اي منظم شدند كه بتوانند توضيحي براي هفت آسمان قرآن باشند. از طرفي، مطالعات در بارة جو زمين مشخص كرد جو ساختاري لايه لايه دارد و هر لايه داراي چندين كيلومتر ضخامت است، بنابرين، عده اي ديگر دست بكار شدند و هفت آسمان را كه منظومة شمسي را در قلمرو خود داشت، به جو زمين منتقل كردند. اگرچه تعداد لايه هاي مذكور كمتر از تعداد هفت آسمان بود، همواره اين اميدواري وجود داشت كه با پيشرفت علم بر تعداد آنها افزوده شود. بعضي ديگر كه در ناحية كلان گيتي براي هفت آسمان با كمبود جا مواجه شده بودند، تعدادي از آسمانها را درون هستة اتم جاي دادند. در اين ميان، عده اي كه ديگر از ديو و دد ملول شده بودند، بكلي هفت بودن عدد هفت را انكار كردند و گفتند كه در بطن هفت، معناي كثرت مستتر است و بنابرين، منظور از هفت آسمان تعداد بيشماري آسمان است، خلاصه اينكه:

از نظرگه گفتشان شد مختلف                       آن يكي دالش لقب داد اين الف

 

هفت آسمان از ديدگاهي ديگر

در قرآن کريم، بسيار ديده مي شود كه خداوند متعال در چند آيه از كلمه اي استفاده مي كند، در حاليكه از آن كلمه معاني بسياري در نظر دارد. اين نكته اي بسيار ظريف است و همة كساني كه با قرآن سروكار دارند، بر آن واقفند. با وجود اين، در بعضي جاها، از آن غفلت مي شود و همين غفلت باعث بروز اشتباهات بزرگ و اختلافات فراواني شده است كه نمونه اي از آن را در بارة هفت آسمان شاهد بوديم.

براستي، چه چيزي باعث شده است تا عده اي هر هفت آسمان را جزو قلمرو ماده بدانند و بعضي يكي از آنها را مادي و بقيه را غير مادي تلقي كنند و عده اي ديگر براي موجودات غيرمادي، هفت آسمان مجزا در نظر بگيرند؟ آيا اين تصور، بيدليل در ذهن آنان خطور كرده است يا آنكه بوي آن را از قرآن استشمام كرده اند؟

واقعاً، عجيب است! چرا كساني كه حتي در هفت بودن هفت شك كردند و به آن معناي كثرت بخشيدند، بفكرشان نرسيد كه ممكن است معدود اين هفت هم داراي مفهوم متفاوتي باشد؟

در قرآن کريم، هرجا صحبت از هفت آسمان است، عدد همواره مفهوم يكساني دارد، اما اين قضاوت در بارة معدود صحيح نيست، بعبارت ديگر، هفت در همان جايگاه معروف خودش است و همواره يك معني مي دهد، ولي آسماني كه بعد از هفت مي آيد، هميشه به يك معني نيست.

اين يكي شير است كه آدم مي خورد        آن يكي شير است كه آدم مي خورد

نكته اي كه در اينجا به آن اشاره كردم، بسيار بنيادي و مهم است و براي ديدگاهي كه مطرح مي كنم، حكم اصل را دارد. در واقع، اين اصل به ما مي گويد كه در قرآن کريم، دو تا هفت آسمان داريم. وجود اين آسمانها بگونه اي است كه اگر آنها را با يكديگر جمع كنيم، عددي كه حاصل مي شود هفت است نه چهارده. بعبارت ديگر، مجموع آنها چهارده چيز نمي شود، بلكه هفت چيز است. مي خواهم بگويم يكي از اين دو گروه داراي هفت عضو حقيقي است و اعضاي آن از يك نظر داراي وجودي مستقل هستند، اما گروه ديگر، حقيقتاً، بيش از يك عضو ندارد و اعضاي آن كه در واقع اجزاي اين عضو هستند، وجودي نسبي دارند. از طرفي، عضو حقيقي اين گروه، خود زير مجموعه اي براي آن گروه ديگر بشمار مي رود.

من يكي از اعضاي اين گروه هفت نفره را بيرون مي آورم و به شما معرفي مي كنم، اگرچه آنچنان هم نياز به معرفي ندارد.

 

السماء الدنيا

بطوريكه مي دانيد، ما شش جهت اصلي داريم كه عبارتند از: جلو، عقب، بالا، پايين، چپ و راست. مكاني كه در سمت راست من قرار گرفته، براي كسي كه روبروي من ايستاده است، سمت چپ محسوب مي شود و جايي كه براي من جلوست، براي او عقب است. جهتي هم كه براي من بالاست ممكن است براي كس ديگري پايين باشد. بنابرين، جهات نسبي هستند و بستگي به مقياسي دارند كه ما انتخاب مي كنيم.

در معني كلمة «سماء» گفته اند: هر چيزي است كه بالاي سر قرار گرفته باشد. از اينرو، به چيزهايي از قبيل ابر، باران و سقف خانه «سماء» مي گويند. از اينجا مشخص مي شود كه سماء به اين معني، چيز مطلقي نيست. وقتي من روي زمين هستم، ماه در آسمان است، اما اگر روي ماه باشم، اينبار، زمين در آسمان است. با وجود اين، «چيزي» وجود دارد كه من به آن مي گويم آسمان و كسي هم كه در كرة ماه است به آن مي گويد آسمان و هركس در هر گوشه از اين جهان پهناور كه باشد، به آن مي گويد آسمان. آن چيز همان است كه به «جا» معروف است. بدين ترتيب، وقتي مقياس بخصوصي در نظر نگرفته باشيم، سماء يعني «جا».

بنابرين، مشخص مي شود كه وقتي قرآن مي گويد سماء، گاهي منظورش از اين كلمه «جا» است، يعني همان جايي كه زمين را هم در خود دارد و نه صرفاً آنجايي كه بالاي زمين قرار مي گيرد. براي مثال، آنجا كه قرآن گفته است: «ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَاء وَهِيَ دُخَانٌ»[1]، منظورش از سماء جايي است كه در آن «السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ كَانَتَا رَتْقًا»[2] و سپس با فرمان « اِئْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا»[3] آنها را از يكديگر جدا كرد و بصورت زمين و خورشيد و ماه و ستارگان و غيره درآورد. قرآن کريم به جايي كه اين اجرام در آن وجود دارند مي گويد: «السماء الدنيا» كه ما باختصار به آن مي گوييم «دنيا».

كلمة دنيا اسم تفضيل از مصدر دنو است كه معناي نزديكتر مي دهد. بنابرين، «السماء الدنيا» مي شود «جاي نزديكتر»، جايي كه از جاهاي ديگر به ما نزديكتر و دستيابي به آن آسانتر است. آسمان دنيا كه خود يكي از آسمانهاي هفتگانه بشمار مي رود، نسبت به زمين از هفت قسمت يا طبقه كه يكي بر روي ديگري قرار گرفته اند و همگي بالاي سر ما هستند، تشكيل شده است. نخستين طبقه بنابر نامگذاري قرآن، «جو» نام دارد و آخرين آنها جايي است كه خورشيد و ماه و ستارگان و غيره را در خود جاي داده است. اين مطلب اثبات شده است و اثبات آن دقيقاً از طريق خود قرآن صورت مي گيرد، نه اينكه چيزي از خارج بعنوان اثبات مطلب در نظر گرفته شود و بعد به قرآن تحميل گردد. در اينجا، هيچ چيز به قرآن تحميل نمي شود. مطلبي كه در اين قسمت از مقاله ارائه مي شود، بباور من، صرفاً، ديدگاهي قرآني است و بنده در آن فقط سهم مترجم را دارم.

حالا كه يكي از اعضاي آن گروه هفت نفره كه قبلاً به آن اشاره كردم، معرفي شد، نوبت به معرفي آن شش نفر ديگر رسيده است.

 

السموات العلي

لطفاً به اين آيات توجه فرماييد: «وَمِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَثَّ فِيهِمَا مِن دَابَّةٍ وَهُوَ عَلَى جَمْعِهِمْ إِذَا يَشَاءُ قَدِيرٌ»[4]؛ «وَكَم مِّن مَّلَكٍٍ فِي السَّمَاوَاتِ لَا تُغْنِي شَفَاعَتُهُمْ شَيْئًا إِلَّا مِن بَعْدِ أَن يَأْذَنَ اللَّهُ لِمَن يَشَاءُ وَيَرْضَى»[5] و «وَاللَّهُ خَلَقَ كُلَّ دَابَّةٍ مِن مَّاء فَمِنْهُم مَّن يَمْشِي عَلَى بَطْنِهِ وَمِنْهُم مَّن يَمْشِي عَلَى رِجْلَيْنِ وَمِنْهُم مَّن يَمْشِي عَلَى أَرْبَعٍ يَخْلُقُ اللَّهُ مَا يَشَاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ»[6].

با توجه به اينكه َدابَّة از آب خلق شده و در آسمان پراكنده گرديده است و از طرفي، ما معتقديم كه ملائكه غير ماديند، بنابرين، بنظر مي رسد كه در جهان هستي، مادي و غير مادي با يكديگر آميخته شده اند و هر دو زير يك سقف زندگي مي كنند. وقتي موجودات مادي در آسمانها هستند و آسمانها نيز عبارتند از مجموعه اي از «جا»ها كه بالاي سر قرار گرفته اند، ما مي توانيم از زمين به آن موجودات اشاره کنيم، حتي اگر پشت سقفي ستاره اي قرار گرفته باشند. بهمين ترتيب، بايد بتوانيم به ملائكه نيز اشاره كنيم (چه مرئي باشند و چه نامرئي)؛ زيرا در غير اينصورت، ديگر بالاي سر ما نيستند. اگر مي توانيم به آنها اشاره كنيم، پس غير مادي بودن آنها به چه معناست و اگر قابل اشاره نيستند، پس در آسمان بودن آنها براي چيست؟

اينجاست كه ديده مي شود فلاسفة قديم ما بجاي گرايش به نظرية قديمي هفت آسمان كه در آن آسمان دنيا داراي سقفي ستاره اي بود و در بالاي آن شش آسمان ديگر وجود داشت و پايه هاي عرش پروردگار برفراز هفتمين آسمان قرار گرفته بود، به نظرية بطليموس گرايش پيدا مي كنند؛ چرا كه در اين نظريه، بالاي «فلك الافلاك» ديگر جايي وجود نداشت كه بخواهند نگرانش باشند.

حال، براي پاسخ دادن به مسئلة فوق، مي توان راههاي مختلفي انتخاب كرد، ولي من يك راه را برمي گزينم و آن را اصلح مي دانم: آسمان ما با آسمان ملائكه فرق دارد و ما نمي توانيم به آن اشاره كنيم و اگر مي بينيم آسمان است، به يك معني از آسمان ما كه به «جا» اطلاق مي شود، انتزاع شده است. اما معناي ديگر آن در گرو مفهوم «معارج» است كه در سورة «معارج» آمده است و ما در قسمت دوم اين مقاله، مختصري دربارة اين مفهوم صحبت خواهيم كرد.

بطور كلي، آسمان ما و آسمانهاي ملائكه مجموعه اي هفت عضوي هستند كه همة اعضاي آن حقيقي است و وجودشان بسته به هيچ مقياسي نيست. در قرآن کريم منظور از برخي آياتي كه به هفت آسمان اشاره مي كنند، همين مجموعة هفت عضوي است؛ براي مثال، مي توان آية زير را ذكر كرد:

«فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ فِي يَوْمَيْنِ وَأَوْحَى فِي كُلِّ سَمَاءٍ أَمْرَهَا وَزَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَحِفْظًا ذَلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ»[7]

در اين آيه، «السماء‌الدنيا» مشخص شده است، بنابرين، آن شش آسمان ديگر «السموات العلي» هستند كه مأمن ملائكه بشمار مي روند. البته قرآن، بطور مستقيم، «السموات العلي» را جايگاه ملائكه معرفي نكرده، ولي چون به ملائكه «الملاء الاعلي» نيز گفته است و از طرفي، حضرت علي (ع) در نهج البلاغه جايگاه ملائكه را مستقيماً، «السموات العلي» معرفي مي كند، باحتمال بسيار قوي، منظور قرآن از «السموات العلي» آسمانهاي ملائكه است.

قرآن کريم، نه در اين آيه و نه در آيات ديگر، در بارة اينكه آسمانهاي ملائكه چگونه جاهايي است، اطلاعاتي به ما نداده، ولي در همين آيه در مورد آسمان دنيا گفته است: «زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَحِفْظًا». عده اي با توجه به ظاهر آيات قرآن تصور كرده اند كه آسمان دنيا عبارت است از همين گنبد و سقف ستاره اي حايل ميان عالم ما و عالم ملائكه و داراي نگهباناني از ملائكه است كه اجازه نمي دهند تا شياطين به حريم ملائكه تجاوز كرده، اخبار آنجا را استراق سمع كنند و اگر شيطاني اين كار را بكند، بلافاصله مورد اصابت شهابي قرار مي گيرد كه ملكي آن را پرت كرده است و منظور قرآن از «حفظا»، اشاره به همين مطلب است.

خوب، البته اين بويي است كه از ظاهر قرآن به مشام مي رسد، اما باطن قرآن چيز ديگري مي گويد. وقتي قرآن مي گويد كه ما آسمان دنيا را حفظ كرديم، به دو معناست: اول اينكه آسمان دنيا را كه عبارت است از همين مجموعه اي كه خودمان هم جزئش هستيم و همه روزه آن را با چشمان مسلح و غير مسلح نظاره مي كنيم، حفظ مي كند تا در آن فسادي بوجود نيايد. نظير اين مطلب است كه مي فرمايد: «إِنَّ اللَّهَ يُمْسِكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ أَن تَزُولَا وَلَئِن زَالَتَا إِنْ اَمْسَكَهُمَا مِنْ اَحَدٍ مِّن بَعْدِهِ إِنَّهُ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا»[8]. در اين آيه، منظور از «السموات» هفت آسمان نيست، بلكه اجرامي از قبيل ستاره و سياره است، چرا كه اين اجرام چيزهايي هستند كه بالاي سر ما قرار مي گيرند و سماء يعني هر چيزي كه بالاي سر قرار گيرد. خداوند اين اجرام را نگه مي دارد و حفظ مي كند كه از جاي خود حركت نكنند و اگر به جنبش درآيند، احدي غير از خدا قادر به حفظ آنها نيست. براي مثال، فرض كنيد ستارة دنباله داري، نظير آن كه چند سال پيش به مشتري برخورد كرد، به كره مريخ برخورد مي كرد و مثلاً، آن را از مدار خارج مي كرد، بنظر شما، چه اتفاقي مي افتاد؟ بعد از مدتي نه چندان دراز، كل منظومة شمسي متلاشي مي شد و پس از تلاشي منظومه، معلوم نيست چه وضعي پيش مي آمد. اين مثالي بود از «فساد داخلي» و در مورد معناي ديگر حفظ كردن، بزودي صحبت خواهيم كرد.

اگر ما آية «فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ ...» را كه در بالا آورديم، پيرو حرف «فاء» كه بر سر آيه آمده است فرع به ماقبل كنيم، آنگاه ديگر نمي توانيم آسمانهاي ملائكه را هم داخل در آسمانهاي هفتگانه بكنيم و اگر اين كار را بكنيم، دوباره به مشكل سابق خواهيم رسيد. استاد علامه، مرحوم طباطبائي، اين كار را كرده است. حالا ببينيم او كه هم مفسري برجسته است و هم فيلسوفي كارآزموده چگونه با اين مشكل برخورد مي كند. ايشان در تفسير گرانقدر الميزان مي فرمايند:

از آنچه گذشت، چند نكته بدست آمد. اول اينكه آنچه از ظاهر (البته فراموش نشود كه مي گوئيم ظاهر، نه صريح) استفاده مي شود اين است كه آسمان دنيا از بين آسمانهاي هفتگانه عبارت است از آن فضايي كه اين ستارگان بالاي سر ما در آن قرار دارند.

دوم اينكه اين آسمانهاي هفتگانة نامبرده، همه جزو خلقت جسمانيند و خلاصه، همه در داخل طبيعت و ماده هستند، نه ماوراي طبيعت. چيزي كه هست، اين عالم طبيعت هفت طبقه است كه هريك روي ديگري قرار گرفته و از همة آنها نزديكتر به ما، آسماني است كه ستارگان و كواكب در آنجا قرار دارند... پس ملائكه براي خود عالمي ديگر دارند، عالمي است ملكوتي كه (نظير عالم مادي ما) هفت مرتبه دارد و هر مرتبه اش را آسماني خوانده اند ... .

مي بينيم كه علامة بزرگوار نيز مجبور است براي ملائكه، آسمانهاي جداگانه اي غير از آسمانهاي مادي در نظر بگيرد. در اينكه قراين موجود در قرآن او را وادار به اين كار كرده است، هيچ شكي نيست، ولي در اينكه اين عزير بزرگوار در كجاي قرآن به اين مطلب رسيده است (كه ملائكه هفت آسمان دارند)، بنده هرچه در كتابش جستجو كردم، به چيز واضحي برنخوردم، جز اينكه احتمال دارد ايشان از آية « قُلْ مَن رَّبُّ السَّمَاوَاتِ السَّبْعِ وَرَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ»[9] به اين باور رسيده باشد.

با وجود اين، ما مجاز نيستيم كه آية «فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ ...» را فرع به ماقبلش كنيم، درست همانگونه كه مجاز نيستيم آية قبل از اين راهم به تبع «ثم»، عطف به ما قبل كنيم. در قرآن، آيات بسياري چنين مسئله اي دارند و اين نيز نكتة مهم ديگري است كه بركسي پوشيده نيست.

موضوعات قرآن، برخلاف موضوعات كتابهايي كه بدست ما نوشته مي شوند، منظم و پيوسته مطرح نشده اند و بصورت تكه تكه، در قالب آيات مختلف قرار گرفته و در سرتاسر قرآن پخش شده اند. بايد گشت و تكه هاي مختلف را جمع آوري كرد و آنها را بگونه اي كنار يكديگر قرار داد كه تصوير مورد نظر نمايان شود. در اين ميان، اگر جاي تكه اي خالي بماند و يا تكه اي در جايي كه بايد قرار نگيرد، ما را در تشخيص درست تصوير دچار اشتباه خواهد كرد.

حالا كه بطور مختصر، با آسمانهاي هفتگانه، يعني همان گروهي كه هفت عضو حقيقي داشت، آشنا شديم، من عضو ديگري به اين گروه اضافه مي كنم و تعدادشان را به هشت مي رسانم.

 

برزخ

برزخ، در لغت، بمعني واسطه و حايل ميان دو چيز است و به عالمي كه انسانها پس از مرگ به آنجا مي روند اطلاق مي شود. علت مشهور شدن اين عالم به برزخ اين نيست كه ميان دو چيز يا دو عالم ديگر قرار گرفته باشد، بلكه به اين دليل است كه هركسي برزخ ميان مرگ (لحظة مرگ) و قيامتش را در آنجا مي گذراند.

بطوريكه مي دانيد، وقتي كلمة «ميان» به ظرف مكان يا زمان اضافه شود، خود ظرفي مي شود از آن دو. آنگاه مي توان به چنين ظرفي برزخ گفت. توجه كنيد: «مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيَانِ بَيْنَهُمَا بَرْزَخٌ لَّا يَبْغِيَانِ»[10] عالم برزخ كنوني برزخ مكاني نيست، بلكه عنوان خود را از يك برزخ زماني انتزاع كرده است.

در اينجا، مي خواهم با قرآن ثابت كنم كه عالم برزخ، حقيقتاً، برزخ مكاني است. بهمين منظور، سراغ قرآن مي روم كه مي گويد: «لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا وَمَا تَحْتَ الثَّرَى»[11]. عده اي از مترجمان و مفسران قرآن وقتي به اين ايه رسيده اند، آن را بدرستي ترجمه وتفسير نكرده اند. براي مثال، يكي گفته است: «هرچه در آسمانها و ميان آنهاست يا زير خاك موجود است، همه ملك اوست» و ديگري گفته: «هر چه در آسمانها و زمين است و هرچه زير خاك است از اوست»، در حاليكه معني نزديكتر به اين آيه اين است: آنچه در آسمانها و آنچه در زمين و آنچه ميان آن دو و آنچه زير خاك است، از آن اوست.

كساني كه اين آيه را بصورت ناقص ترجمه و تفسير كرده اند، مسلماً, اين كار را سهواً انجام نداده اند. علت اين كار اگرچه از روي آيه مشخص است، نياز به توضيح بيشتر دارد. در قرآن، چندين آيه داريم كه مثلاً در آنها آمده است: «ولله ملك السموات و الارض و ما بينهما» و يا «رب السموات و الارض و ما بينهما». عدة مذكور در همة اين آيات «مابينهما» را بصورت «آنچه در آن دو است» ترجمه كرده اند و در نتيجه، به اينجا كه رسيده اند، چون نمي توانسته اند بگويند آنچه در آسمانها و آنچه در زمين و آنچه در آن دو است و ‌آنچه زير خاك است، و همچنين مطابق نظر قدما، نمي توانسته اند بگويند ميان زمين و آسمان، يعني ميان زمين و سقف ستاره اي كه براي پيمودن آن پانصد سال وقت لازم است. در نتيجه، بناچار، يا «مابينهما» را ناديده گرفته اند و يا از زمين چشمپوشي كرده اند.

در اين ميان، بعضي هم حق آيه را بجا آورده، توضيحي در بارة آن نداده اند و معدودي هم آن را بگونه اي توجيه كرده اند كه من تصور نمي كنم چندان مطلوب باشد. گذشته از پاسخ قدما، بنده مي گويم كه اين آيه فقط و فقط يك پاسخ دارد:

در حد فاصل «السماء الدنيا» و «السموات العلي» (كه نبايد زحمت تصور استقرار مكاني آنها را نسبت به يكديگر كشيد)، مكان ديگري واقع شده كه دقيقاً، بهمين علت، برزخ نام گرفته و همان برزخ معروف است. اگر مي بينيد كه در آيه از آسمان دنيا اسمي برده نشده و فقط زمين آمده است، بسبب اين است كه زمين چارچوب مرجع و مقياس كل دنيا قرار گرفته است، براي اينكه بر روي زمين موجوداتي زندگي مي كنند كه مخاطبان اصلي قرآن بشمار مي روند. با وجود اين، ممكن است «السماء الدنيا» هم در «تحت الثري» منظور شده باشد؛ البته بشرط آنكه مجاز باشيم ثري و زمين را معادل قرار دهيم. در اينجا، ممكن است كسي بگويد كه معمولاً مقياسها براي همسنخهاي خودشان وضع مي شوند، در اينجا چه سنخيتي ميان برزخ و دنيا وجود دارد؟ من پاسخ اين سؤال را تا آنجا كه بتوانم در قسمت دوم مقاله، آنجا كه مي خواهم در بارة «معارج» صحبت كنم، خواهم گفت.

 

العرش

در قرآن کريم، الفاظي وجود دارد كه در اصل، براي يك معني عام وضع شده است؛ مانند لفظ «دابة» كه از افراد آن، بعضي مانند مار روي شكم و بعضي مانند انسان بر روي دو پا و بعضي هم مانند اسب روي چهار پا راه مي روند. به اين الفاظ «مشترك معنوي» گفته مي شود. در اين ميان، الفاظي نيز وجود دارند كه ميان چند معني مشتركند؛ مانند لفظ «عين» كه هم به چشم گفته مي شود و هم به چشمة اب. به اين الفاظ، «مشترك لفظي» مي گويند. در مشتركات لفظي، الفاظي وجود دارند كه در اصل، براي يك معني خاص وضع شده اند، ولي معاني ديگري نيز از آنها انتزاع شده است؛ مانند لفظ «نور» كه به نور معمولي كه اجسام را براي ما رؤيت پذير مي كند، گفته شده و بعد معني علم و دانش نيز از آن انتزاع شده است. كلمة «يد» نيز از همين مقوله است كه به دست گفته مي شود و به قدرت نيز اطلاق شده است.

واژة «عرش» نيز جزو اين دسته است و شايد بتوان آن را در هر دو دسته جاي داد. در قرآن به تختي كه پادشاه بر روي آن مي نشيند «عرش» گفته شده و به سقف خانه، يا بعبارتي، خانة سقفدار و داربست نيز اطلاق شده است.

علاوه برين «عرش» معاني ديگري نيز دارد كه اقوال و نظريات در بارة آنها متفاوت است. عده اي عرش را تختي دانسته اند كه پايه هاي برفراز آسمان هفتم قرار گرفته و خداوند بر روي آن تكيه داده است و نيز تخت او حاملاني دارد كه هروقت خداوند مي خواهد به امور بندگان خود رسيدگي كند _ درست مانند پادشاهان قديم كه براي رسيدگي به امور مملكت خود سوار بر تخت روان مي شدند _ او را بــه اين سو و آن سو حمل مي كنند. بعضي هم فلك الافلاك را عرش دانسته اند. بعضي هم آن را مقام تدبير امور كه سرنخ هر چيزي به آنجا برمي گردد، دانسته اند. در اين ميان، عده اي عرش را كل جهان هستي تصور كرده اند.

يكي از مفاهيمي كه ما از عرش سراغ داريم، «حكومت» است؛ براي مثال، وقتي مي گوييم فلاني در آن تاريخ به تخت نشست و در اين تاريخ تاج و تختش از هم پاشيده شد، منظورمان اين است كه در زماني به حكومت رسيد ودر زماني ديگر از حكومت ساقط شد. در اينجا، مي خواهم مطلبي عنوان كنم كه ممكن است خيلي دقيق نباشد، ولي ذهن ما را براي آنچه در پي مي آيد، روشن مي كند. من تصور مي كنم هر حكومت تاج و تختداري بايد دست كم، سه ركن داشته باشد كه عبارتند از فرمانروا، فرمانبردار و ملك. مسلماً هيچ فرمانروايي بدون مُلك و فرمانبردار نمي تواند فرمانروا باشد و هيچ تختي هم كه روح اين دو در آن دميده نشده است نمي توان گفت عرش يا تخت سلطنتي.

ملك قدوس هم كه پادشاه كل عالم هستي است، ابتدا عالم هستي را خلق مي كند و بعد به عرش مي نشيند: «إِنَّ رَبَّكُمُ اللّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الأَمْرَ مَا مِن شَفِيعٍ إِلاَّ مِن بَعْدِ إِذْنِهِ ذَلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ أَفَلاَ تَذَكَّرُونَ»[12] و «الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا وَمَا تَحْتَ الثَّرَى»[13]

عرش پروردگار چيزي جز عالم هستي _ فرمانبردار و ملك _ نيست. اين مطلب را پادشاه هستي بارها و بارها در كلام شريفش متذكر شده است، اما بعضي وقتها بسيار واضح و گاهي هم كمي مبهم. براي مثال، در قرآن چنين آمده است: «الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَمَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَيُؤْمِنُونَ بِهِ وَيَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَّحْمَةً وَعِلْمًا فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تَابُوا وَاتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَقِهِمْ عَذَابَ الْجَحِيمِ»[14]. در اين آيه، پروردگار متعال توجه ما را به تخت رواني جلب مي كند كه عده اي حملش مي كنند و جمعي هم در اطرافش در حال حركت هستند و پادشاه نيز بر رويش نشسته است. اگر اين عده (فرمانبرداران حكومت) تخت را به زمين بگذارند و بهمراه اطرافيان عرش (فرمانبرداران درجه  دو و طرفداران حكومت)، پادشاه را ترك كنند، از عرش چه چيزي باقي مي ماند؟ پس در اين آيه، حاملان عرش همان فرمانبرداران درجه يك هستند.

حال به اين جمله توجه كنيد: «يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمَانِيَةٌ»[15]. خداوند سبحان در اين آيه نيز عرش را بر روي دوش عده اي ديگر گذاشته، ولي مشخص نكرده است اين عده چه كساني هستند. در واقع، جمله مبهم است و «تميز» آن كه معدود «ثمانيه» باشد، حذف شده است و ما به صرف «يحمل» كه خاص عقلاست، نمي توانيم معدود آن را از ملائكه يا انسانها بدانيم و از طرفي، به‌ آية سورة مؤمن كه در بالا آمده است، در صورتي مي توانيم استناد كنيم كه در اينجا «فوقهم» وجود نداشته باشد. بنابرين، من تصور مي كنم در اين آيه، «ثمانيه» مكان را شمارش مي كند، درست همانگونه كه در چند آيه بالاتر از اين، زمان يا ايام را شمارش مي كند. حال اگر تميز جمله را سرجايش بگذاريم، جمله چنين مي شود: «يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمَانِيَة». آنگاه وقتي كه مقياس و مبدأ زمين باشد، هم «السماء الدنيا» بر ما رفعت دارد و هم «السموات العلي» و «البرزخ». شايد در قسمت دوم مقاله، دربارة نحوة اين «رفعت» بيشتر صحبت كنيم. در آنجا، همچنين مطلبي خواهيم آورد كه منظور جملة «وَتَرَى الْمَلَائِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ»[16] را كه داستان ديگري دارد، روشن خواهد كرد.

در اينجا، اگر بخواهيم عرش پروردگار را از لحاظ مكاني (ملك) معرفي كنيم، مي گوييم: عرش پروردگار كه كل عالم هستي است، بر هشت ركن استوار است كه يك ركن آن «السماء الدنيا» و شش ركن ديگرش «السموات العلي» و ركن آخر هم «مابينهما» يا برزخ است.

متأسفانه، حجم مقاله اجازه نمي دهد تا آنچه را در اينجا مطرح شد، به تك تك آيات قرآن عرضه كنم. من در اينجا، فقط به آيات «استراق سمع» كه از پيچيده ترين و مهمترين آيات اين مقوله بشمار مي روند، اكتفا خواهم كرد، اما به شما اطمينان مي دهم كه هر آيه اي به آن پاسخ مثبت خواهد داد، بشرط آنكه اولاً، همواره توجه داشته باشيم كه در قرآن کريم،‌ يك كلمه ممكن است چند معني داشته باشد و ثانياً مواظب باشيم كه قطعات تصوير را در جايي كه مربوط به آنها نيست، قرار ندهيم.

و در جايي ديگر آمده است: «وَالصَّافَّاتِ صَفًّا فَالزَّاجِرَاتِ زَجْرًا فَالتَّالِيَاتِ ذِكْرًا إِنَّ إِلَهَكُمْ لَوَاحِدٌ رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا وَرَبُّ الْمَشَارِقِ إِنَّا زَيَّنَّا السَّمَاء الدُّنْيَا بِزِينَةٍ الْكَوَاكِبِ وَحِفْظًا مِّن كُلِّ شَيْطَانٍ مَّارِدٍ لَا يَسَّمَّعُونَ إِلَى الْمَلَإِ الْأَعْلَى وَيُقْذَفُونَ مِن كُلِّ جَانِبٍ دُحُورًا وَلَهُمْ عَذَابٌ وَاصِبٌ إِلَّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ ثَاقِبٌ»[17]

در آيات فوق، منظور از اينكه آسمان دنيا از هر شيطان ماردي حفظ شده است چيست؟ قبلاً در بارة يك معناي حفظ كردن كه همان جلوگيري از بروز فساد داخلي بود، صحبت كردم. حالا مي گويم كه خداوند نه تنها دنيا را حفظ مي كند تا در آن فسادي بوجود نيايد، بلكه از اينكه در آن فسادي هم بوجود بياورند، محفوظش كرده است. در آيات فوق «شيطان» با الف و لام عهد نيامده است و بنابرين، همة افراد شرور و بيخِير را شامل مي شود؛ اعم از اينكه انسان باشد يا جن و يا موجود ديگري. پس شياطين از هر صنفي كه باشند، قادر به وارد آوردن كوچكترين آسيبي به «السماء‌الدنيا» نيستند؛ با اينحال، بعضي از همين شيطانها بسراغ «السموات العلي» مي روند تا احياناً از آنجا اخباري كسب كنند و از اين طريق، در عالم، فساد بوجود بياورند، اما متوجه مي شوند كه عده اي از ملائكه سر راهشان را بسته اند و مرتب به آنان هشدار مي دهند: «نزديك نشويد!» و اينان «لَا يَسَّمَّعُونَ إِلَى الْمَلَإِ الْأَعْلَى»، به حرفها و هشدارهاي ملائكه گوش نمي دهند و بلافاصله، ملائكه دست بكار شده، آنان را متواري مي كنند. در اين ميان، بعضيها كه موفق به قاپيدن خبري مي شوند، فوراً، شهابي (عمودي از آتش) به تعقيبشان در مي آيد و در دم نابودشان مي كند.

اما ملائكه چگونه موجوداتي هستند، شياطين چه ويژگيهايي دارند، مكان فرشتگان به چه صورت است و شهاب چگونه سلاحي است؟ خدا داناتر است.

وقتي من مي گويم بايد جاهاي خالي را پر كرد و تكه هاي تصوير را درست در جاي خودشان قرار داد، براي اين است كه دچار اشتباهاتي از قبيل اشتباهي كه ديگران در بارة اين آيات مرتكب شده اند، نشويم. عده اي كه ارتباط «لَا يَسَّمَّعُونَ إِلَى الْمَلَإِ الْأَعْلَى» را با صدر سوره متوجه نشده و جاي خالي پشت آيه را پر نكرده اند، گفته اند: معني ندارد كه شيطانها به ملائكه گوش ندهند و بعد مورد حمله قرار گيرند، آنهم بدليل اينكه مطلبي را استراق سمع كرده اند. بنابرين، حتماً ، معني ظاهري آيه «لَا يَسَّمَّعُونَ إِلَى الْمَلَإِ الْأَعْلَى وَيُقْذَفُونَ مِن كُلِّ جَانِبٍ» مراد نيست و ما بايد معناي كنايه اي آن را _ شيطانها نمي توانند به (سخن) ملائكه گوش بدهند _ بپذيريم.

در جايي ديگر آمده است: «وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَاء الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَجَعَلْنَاهَا رُجُومًا لِّلشَّيَاطِينِ وَأَعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَابَ السَّعِيرِ»[18]

در ظاهر، اين آيه بنا دارد زير پاي مرا خالي كند و تمامي زحمتهايي را كه تا اينجا كشيده ام، برباد دهد، چون ديديم كه مصابيح آسمان دنيا همين ستارگان بودند و حالا اين ستارگان به جبهه هايي در مقابل شياطين مبدل شده اند تا آنها نتوانند از عالم بالاي ستارگان كه بظاهر، جايگاه ملأ اعلي است اخباري استراق سمع كنند.

اما نه، جاي نگراني نيست، آسمان دنيا همچنان بمنزلة جايي كه زمين ما هم جزئي از آن است، باقي مي ماند. در اينجا، تصوير كامل نيست، بايد هر چه سريعتر تكه هاي گمشده را پيدا كنيم. ابتدا در همين سوره ودر آيات بعد از آية مورد نظر، به جستجو مي پردازيم و مي بينيم صحبت از كساني است كه گروه گروه وارد جهنم مي شوند و خزنة جهنم از آنها مي پرسند: « أَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذِيرٌ»[19] (آيا پيامبري بسراغ شما نيامد؟), آنان در پاسخ مي گويند «بله آمد، ولي ما او را تكذيب كرديم و اگر به حرفهايش گوش داده بوديم و يا تعقل مي كرديم، حالا از اصحاب سعير نبوديم».

در آيه اي ديگر، مي بينيم كه شيطان به عذاب سعير دعوت مي كند: «الشَّيْطَانُ يَدْعُوهُمْ إِلَى عَذَابِ السَّعِيرِ»[20] و نيز «إِنَّمَا يَدْعُوا حِزْبَهُ لِيَكُونُوا مِنْ أَصْحَابِ السَّعِيرِ»[21]، در سوره اي مي بينيم كه خداوند به رسولش مي گويد: «يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ شَاهِدًا وَمُبَشِّرًا وَنَذِيرًا وَدَاعِيًا إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَسِرَاجًا مُّنِيرًا» [22] ودر جايي ديگر، مي بينيم همين «سِرَاجًا مُّنِيرًا» را در مورد خورشيد و ماه نيز مي گويد: «تَبَارَكَ الَّذِي جَعَلَ فِي السَّمَاء بُرُوجًا وَجَعَلَ فِيهَا سِرَاجًا وَقَمَرًا مُّنِيرًا»؛[23] بنابرين، پيامبران كه زينت بخش دنياي ما هستند و دعوت كننده بسوي خدا و روشنايي راه رستگاري و سعادت هستند، در مقابل شياطين كه دعوت كننده به عذاب سعير هستند، جبهه مي گيرند و همچون چراغهايي پرنور ذهن ما را روشن مي كنند تا بدي را از خوبي و سعادت را از شقاوت دريابيم و ديگر به حرف شياطين گوش ندهيم و آنان را از خود طرد كنيم. هركس از اين نور استفاده كند و به دعوت پيامبران پاسخ مثبت بگويد، از اصحاب جنب خواهد بود و هركس استفاده نكند و در عوض، به دعوت شيطان لبيك گويد، جايش در ميان اصحاب سعير است.

 

بخش دوم

در بخش اول مقاله، تا حدودي در بارة جغرافياي مكاني كل عالم هستي بحث كرديم. در آنجا گفتيم كه عرش پروردگار كه كل عالم هستي است، از لحاظ مكاني برهشت ركن استوار است كه عبارتند از «السماء الدنيا» و «السموات العلي» و «مابينهما» يا برزخ.

بحث اين بخش در بارة ويژگيهاي زماني مكانهاي ياد شده است. مي خواهيم بدانيم كه آيا در كل عالم هستي، چه مادي و چه غير مادي، زمان وجود دارد يا بطوريكه فلاسفه مي گويند، زمان فقط مخصوص دنيا و طبيعت است و در ماوراي طبيعت وجود ندارد.

بنده قصد داشتم در اين قسمت از مقاله، مطلبي بگنجانم با عنوان «ديدگاههاي مختلف در بارة زمان» و در آن، مسائل مختلف مربوط به زمان را از ديدگاه فلاسفه مرور كنم، ولي چون تهية آن را به آخر كار محول كردم و حالا ديگر وقتي برايم باقي نمانده است، از آوردن آن چشمپوشي مي كنم.

نخستين مطلبي كه در اين قسمت از مقاله مي آيد با عنوان «در حركت سريع، ساعتها كند كار مي كنند»، نگاهي مختصر مي كنيم به مسئلة زمان نسبي كه نخستين بار, اينشتين آن را در نظرية نسبيت خصوصي مطرح كرده است. مطلبي كه لازم است در اينجا ذكر كنم، اين است كه بنده بهيچوجه، اين نظريه را قالبي براي آيات قرآني قرار نداده ام. مطلبي كه من در اينجا با استناد از آيات قرآن بيان كرده ام، اگر چه كمي به اين نظريه شباهت دارد، ابداً, آن را سرمشق خود قرار نداده ام. همانگونه كه در آن قسمت از مقاله آمد، در اينجا، هيچ چيز را به قرآن تحميل نمي كنم، چون از جملة تكراري «قرآن ما هم مي گويد» اكراه دارم. در عوض, بسيار خوشحال خواهم شد اگر اين «هم» از جمله مذكور حذف شود و به جملة «قرآن ما مي گويد» مبدل گردد.

مطلب بعدي كه مي آيد، با عنوان «در حركت سريع ساعتها كند كار مي كنند»، به بررسي ويژگيهاي زماني عرش تعلق دارد. در اينجا، با آزمايش ذهني به نتايجي خواهيم رسيد كه ما را در فهم بهتر آنچه غرض اصلي اين قسمت از مقاله است، ياري خواهد كرد.

 

در حركت سريع، ساعتها كند كار مي كنند

وقتي مشخص شد كه امواج نوري با سرعت معيني در فضا حركت مي كنند (برخلاف تصور پيشينيان كه سرعت آن را بينهايت مي دانستند)، اين پرسش مطرح شد كه امواج مذكور در چه چيزي حركت مي كنند و محيط ميانجي آنها چيست. در اينجا، ماده اي موسوم به «اتر» كه سرتاسر فضا را پر كرده بود اختراع شد و امواج نوري، مانند عبور امواج صوتي از دورن هوا، از ميان اتر عبور مي كردند. اتر، در واقع، مقياس و چارچوب مرجع مطلق ساكن بود كه هر متحركي، از جمله نور، نسبت به آن حركت مي كرد و سرعتي منسوب به اتر داشت.

از آنجا كه زمين هم درون اتر در حركت بود، حاصل اندازه گيري سرعت پرتوي از نور در جهت حركت زمين مي بايست با سرعت نور در جهت قائم بر امتداد حركت زمين متفاوت باشد، بدين ترتيب، تعيين سرعت حركت زمين نسبت به اتر امكانپذير مي شد.

اما آزمايش مشخص كرد كه سرعت پرتو نور در جهت حركت زمين با سرعت آن در امتداد عمود بر جهت حركت زمين، دقيقاً، يكسان است. نتيجة آزمايش بسيار عجيب بود؛ چون بنظر مي رسيد كه زمين اصلاً حركت نمي كند.

اگر از فرضياتي كه براي توجيه اين مسئله ساخته شدند بگذريم، به نظرية اينشتين در اينباره خواهيم رسيد. اينشتين نسبيت خصوصي خود را بر دو اصل بنا نهاد:

1. قوانين فيزيك در تمام دستگاههاي ماندي، يكسان هستند.

2. در فضاي تهي، سرعت نور براي تمامي دستگاههاي ماندي يكسان است.

او از اصل دوم نتيجه گرفت كه حركت باعث كند شدن زمان مي شود و هرچه حركت سريعتر باشد، كندي زمان بيشتر خواهد بود. البته نظرية نسبيت خصوصي در اينباره كه چرا حركت باعث كند شدن زمــان مي شود، توضيحي نمي دهد. حالا براي درك بهتر موضوع، جاده اي بسيار طولاني را در نظر مي گيريم كه در اين جاده دو اتومبيل يكي با سرعت 300 هزار كيلومتر بر ثانيه (اين اتومبيل حكم نور را دارد) و ديگري با سرعت 100 هزار كيلومتر بر ثانيه حركت مي كنند. بنظر شما، بعد از يك ثانيه (درست از لحظه اي كه از كنار يكديگر مي گذرند)، اين اتومبيلها چه وضعيتي نسبت به يكديگر خواهند داشت؟ حتماً، خواهيد گفت كه اتومبيل كندتر در فاصلة 200 هزار كيلومتري اتومبيل ديگر قرار خواهد داشت. اين مطلب، كاملاً, صحيح است، ولي حرف كسي كه در اتومبيل عقبي قرار دارد با حرف شما فرق مي كند، در حاليكه او نيز كاملاً, درست مي گويد. او مي گويد بعد از يك ثانيه فاصله اتومبيل جلويي با من، دقيقاً، 300 هزار كيلومتر است.

اصل دوم نسبيت مي گويد كه اتومبيل جلويي (كه در اينجا بجاي نور است)، بعد از يك ثانيه، بايد در فاصلة 300 هزار كيلومتري اتومبيل ديگر باشد؛ چرا كه سرعت نور در تمام چارچوبهاي مرجع ماندي يكسان است. بنابرين، در اينجا ديگر هيچ چاره اي باقي نمي ماند جز اينكه بگوييم زمان براي كسي كه در اتومبيل عقبي قرار دارد كندتر شده است. در نتيجه، هم شما كه تصور مي كنيد فاصلة‌ ميان دو اتومبيل بعد از يك ثانيه بايد 200 هزار كيلومتر باشد درست حدس زده ايد و هم آن كه فاصلة خود را با جلويي، بعد از يك ثانيه، 300 هزار كيلومتر مي داند. براي اينكه يك ثانية او براي شما بيش از يك ثانيه خواهد بود.

بعدها، بر اثر مسئله اي كه براي نور، يعني خم شدنش در ميدان جاذبه پيش آمد، اينشتين به اين نتيجه رسيد كه زمان براي كسي كه در ميدان گرانشي قوي قرار دارد، كندتر از كسي كه در ميدان گرانشي ضعيفتر است سپري مي شود؛ بعبارت ديگر، كسي كه در آخرين طبقة آسمانخراش زندگي مي كند، از آن كه در طبقة همكف است زودتر پير مي شود، اگرچه اين اختلاف بسيار اندك و درك ناپذير است.

در اينجا، لازم است خاطر نشان كنم كه اصل دوم نظرية نسبيت، در واقع، قانون حد بودن و محدود بودن سرعت نور است كه با توجه به اصل اول،‌به اين صورت درآمده است. اما اين مطلب اگرچه صحيح است، اصل نيست و در واقع، جزئي از اصلي كلي و بسيار بزرگتر است.

 

در حركت سريع، ساعتها تند كار مي كنند

اگر يك شب كه در خوابيد، ناگهان همه چيز در جهان و از جمله خودتان ده بار كوچكتر و يا بزرگتر شود، آيا وقتي كه بيدار شديد متوجه اين تغيير خواهيد شد؟ احتمالاً پاسخي كه به اين پرسش مي گوييد آري نيست؛ زيرا مقياس اندازه گيري شما نيز دچار اين تغيير شده است. براي مثال، اگر بخواهيد با خط كشي كه در كشوي ميزتان است، ابعاد ميز را اندازه گيري كنيد، دوباره، به همان نتيجة اندازه گيري قبلي خواهيد رسيد؛ چرا كه در اين واقعه، خط كش نيز كوتاهتر يا بلندتر شده است.

حالا فرض كنيد در همان شب،‌ بجاي اينكه جهان شما ده بار كوچكتر يا بزرگتر شود، هر حركتي در جهانتان ده بار تندتر يا كندتر گردد؛ آيا در بيداري، متوجه اين مسئله خواهيد شد؟ خير. احساس شما در بارة جهان تغيير نخواهد كرد. همه چيز در وضع عادي خودش قرار خواهد داشت.

در اينجا، من در ذهن خود، دو جهان تصور مي كنم كه يكي از آنها نسبت به جهان ما حركتي سريعتر دارد و ديگري داراي حركتي كندتر است. از اين پس، من به جهان حركت سريع و جهان حركت كند،‌ بترتيب، مي گويم «عليا» و «سفلا» و جهان حركت مبنا هم كه حركت اين دو جهان نسبت به آن سنجيده مي شود، همين «دنيا» ي خودمان است.

وقتي زمين دنيا يك دور مي زند، زمين سفلا، يك دهم دور و زمين عليا دهمين دور خود را تمام مي كند. بچه اي كه در دنيا 270 روزه متولد مي شود، در عليا 27 روزه و در سفلا 2700 روز طول مي كشد تا متولد گردد. مطلبي كه آلان گفتم، از يك جهت درست و از جهتي ديگر نادرست است. وقتي مي گويم بچه عليا 27 روزه بدنيا مي آيد، اگر منظورم اين باشد كه نسبت به جهان من اين زمان طول مي كشد، درست است،  ولي اگر تصورم بر اين باشد كه ساكنان عليا نيز بچه خود را 27 روزه مي دانند، كاملاً در اشتباه خواهم بود؛ چرا كه آنان حركت سريع جهان خود را احساس نمي كنند و همه چيز برايشان عادي است.

ما «مقدار حركت» ده دوري زمين عليا و سفلا را بترتيب، يك روز و صد روز اندازه گيري مي كنيم، در حاليكه خود آنان چنين عقيده اي ندارند و مقدار حركت زمين خود را ده روز بحساب مي آورند. ساكنان عليا و سفلا نيز حركت يكدوري زمين خود را يك روز مي دانند، درست همانگونه كه ساكنان دنيا به چنين مقداري مي رسند.

بنابرين مي بينيم كه مقدار حركت در هر سه جهان ثابت است، اگرچه حركت آنها از لحاظ تندي و كندي يكسان نيست. در اينجا، فرقي اساسي ميان جهاني كه ده بار كوچكتر يا بزرگتر شده با جهاني كه ده بار كندتر يا تندتر شده است وجود دارد. كسي كه در جهان كوچك است و مي گويد خط كش من پنجاه سانتيمتر طول دارد، اگر من خط كش پنجاه سانتيمتري خود را به او بدهم تا اندازه بگيرد، خواهد گفت پانصد سانتيمتر است، اما اگر كتابم را كه بطور متوسط، خواندنش دو ساعت زمان مي برد، به نظير خودم در زمين سفلا بدهم، او نيز زمان مطالعة كتاب را دو ساعت اعلام خواهد كرد؛ بعبارت ديگر، دو ساعت كسي كه در زمين سفلاست، دقيقاً معادل دو ساعت من است؛ اما خط كش پنجاه سانتيمتري كسي كه در جهان كوچك است، با خط كش پنجاه سانتيمتري من برابري نمي كند.

زمان «ويژه» يك سيستم (يا جهان) از حركتهاي منفرد آن سيستم، اندازة دقيقي به ما مي دهد، اما بهيچوجه مناسب براي اندازه گيري حركت عمومي آن سيستم نيست.

حالا فرض مي كنيم زمينهاي عليا و دنيا و سفلا كه از حركت باز ايستاده اند، با حركت زمين دنيا، شروع به حركت كنند و با توقف آن، متوقف شوند. لحظه اي قبل از توقف زمين دنيا، سراغ ساكن آن مي رويم و از او مي پرسيم: چند روز پيش حركت زمين تو آغاز شد؟ بفرض، او در پاسخ بگويد: ده روز. دوباره اين سؤال را براي ساكنان عليا و سفلا نيز مطرح مي كنيم: چند روز پيش حركت زمين شما آغاز شد؟ ساكن عليا: صد روز؛ ساكن سفلا: يك روز.

عجيب است! مگر اينها حركتشان را با هم آغاز نكرده بودند؟! پس چرا در زمان شروع حركت با يكديگر توافق ندارند؟ بنظر شما راز اين مسئله در كجاست؟ آيا زمين عليا حركت خود را نود روز «قبل» از زمين سفلا آغاز كرده است؟ اگر راز مسئله را در اختلاف سليقه بدانيد، در اشتباه خواهيد بود؛ زيرا يك روز دنيا، دقيقاً، برابر با يك روز عليا و سفلاست.

خوب، حالا قبل از اينكه ويژگيهاي زماني مكانهاي مختلف عرش را بررسي كنم،‌ لازم است نخست، مطلبي را بيان كنم.

موضوع هفت آسمان و معاد كه بخش وسيعي از آيات قرآن را دربر گرفته است، هر دو از موضوعات پيچيده و مبهم قرآن بشمار مي رود، اما بطوريكه ملاحظه شد، مفاهيم هفت آسمان، در طول تاريخ به يك حال باقي نمانده و با شناخت بيشتر بشر از جهان، دچار تطور شده است؛ در حاليكه ديده مي شود بسياري از مفاهيم قديمي معاد، بدون تغيير، در جاي خود باقي مانده اند. شايد علت در اينجا اين باشد كه موضوع معاد، برخلاف هفت آسمان كه به جهان نزديك ما برمي گردد و مي توانيم آن را تفتيش كنيم،‌از رويدادهايي خبر مي دهد كه به جهان دورتر ما، يعني جهاني كه هنوز نيامده است، مربوط است.

در هر صورت،‌ وقتيكه ما به مفهوم واقعي «برزخ» پي ببريم، به سرنخي دست مي يابيم كه ما را به دركي بهتر و واقعيتر از مسئلة معاد رهنمون مي شود، تا جايي كه ممكن است به اين عقيده برسيم: وقتيكه آخرين انسان روي زمين از دنيا برود، برهه اي بر زمين سپري مي شود كه احتمالاً, هيچ جنبنده اي روي آن حركت نخواهد كرد. بعد از اين برهه، دوباره تمامي انسانهايي كه مرده اند، چه نخستين و چه آخرينشان،‌ زنده مي شوند و بر همين زمين قرار مي گيرند. سپس دادگاه الهي با آن تفاصيلي كه در قرآن آمده است، تشكيل مي شود و تك تك افراد به محكمه مي روند و نامة‌ عمل خود را مي گيرند. بعد از صدور احكام، نوبت به آن زلزله عظيم و وحشتناكي مي رسد كه خداوند در قرآن بارها وعده اش را داده است. بنابرين، دوباره انسانها مي ميرند و به برزخ برگردانده مي شوند. حالا ديگر «اجل مسمي» فرا رسيده و ديگر هيچ جاي عرش امنيت ندارد. در اينجا، هر كسي از جايي كه در آن قرار گرفته است، «عروج» و عقب نشيني خود را آغاز مي كند و انسانها از برزخ شروع به عقب نشيني مي كنند. بعد از اينكه همه محوطة عرش را ترك كردند و عرش از هم پاشيده شد، دوباره, عرشي پديد مي آيد كه ديگر دنيايي ندارد و چيزي كه جاي دنيا را خواهد گرفت، «جنت» نام دارد كه «عرضها كعرض السموات و الارض» است. اين عرش جديد همان است كه ملائكه قبل از ورود به آن، اين وضعيت را دارند: «وَتَرَى الْمَلَائِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَقُضِيَ بَيْنَهُم بِالْحَقِّ وَقِيلَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ»[24].

بنابرين، ما در اينجا، به مفهوم تازه اي براي قيامت مي رسيم. قيامت ديگر يك روز هزار ساله يا پنجاه هزار ساله نيست، بلكه مرحله اي است كه از رستاخيز آغاز مي شود و تا هر وقت كه خدا بخواهد ادامه مي يابد و «يوم الآخر» كه مرحلة ثبات قيامت است و براي ما «روزي ديگر» محسوب مي شود، از لحظة ورود انسانها به «جنت» آغاز مي شود.

آنجا كه قرآن مي گويد: «وَفِي السَّمَاء رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ»[25]، منظورش از آسمان جايي نيست كه بالاي سر ما قرار دارد تا بهشت هم در آنجا باشد، بلكه منظور از سماء، معني عام آن، يعني «السماء الدنيا» است كه اكنون روزي ما در آن است و «روزي ديگر» كه جهان ما بگونه اي ديگر بشود، بهشت ما خواهد شد.

اين مقدمه را گفتم تا مفهوم قيامت مشخص شود و بدانيم كه روز قيامت يك روز پنجاه هزار ساله نيست كه پنجاه موقف داشته باشد و هر موقفش كه براي حساب و كتاب است، هزار سال بطول انجامد.

اگر اينگونه نيست، پس وقتيكه قرآن مي گويد: «تَعْرُجُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ» [26] منظورش چيست؟ قبل از اينكه در بارة اين سؤال توضيح بدهم، لازم است به توضيح آيه اي بپردازم كه قبل از اين آيه آمده و چنين است: «مِنَ اللَّهِ ذِي الْمَعَارِجِ»[27].

معارج به چه معناست؟ معارج جمع معرج است كه معني نردبان و بطور كلي، آلت صعود را مي دهد و همة ما با آن آشنايي داريم و كاربردش را مي دانيم. خداوند در اين آيه و آية بعد، براي ما پيام بسيار بسيار مهمي دارد: آسمانهاي هفتگانه و بطور كلي، مكانهاي هشتگانة عرش به يكديگر راه دارند و گذار از مكاني به مكان ديگر، بطور آني صورت نمي گيرد و بصورت پله اي است. بفرض، اگر ما از نردبان خودمان كه دنيا و برزخ را به يكديگر وصل مي كند، شروع به بالا رفتن كنيم، هر پله اي كه بالا مي رويم، در واقع، يك قدم از دنيا دور و به برزخ نزديك شده ايم؛ بعبارت ديگر، از ويژگيهاي دنيا دور و به ويژگيهاي برزخ نزديك مي شويم. خلاصه در اين نردبانها، مفاهيم بسيار ارزشمندي نهفته است.

از اينجا، مشخص مي شود كه ما دو «بالا» داريم: يكي آنجايي است كه با آلات صعود خودمان كه همان نردبان معمولي و هواپيماست، مي توانيم به آن سفر كنيم و ديگري از طريق همين نردبانهاست كه صعود از آنها «سلطاني» ويژه اي مي طلبد.

حال مقدمة ديگري در اينجا مي آورم و بعد، به توضيح آيه مورد نظر مي پردازم. اين مقدمه مربوط به اقتصاد است و به بحث ما ربطي ندارد، ولي در آن نكته اي وجود دارد كه ما را در فهم بهتر مطلبي كه مي آيد ياري مي دهد.

الآن، من دست در جيبم مي كنم و يك سكة يك توماني كه مربوط به سال 58 است بيرون مي آورم. وقتي آن تاريخ را بخاطر مي آورم، مي بينم در آن موقع، مي توانستم با اين پول، دست كم دو مسير تاكسي سوار بشوم و يا چند عدد نان بخرم و خلاصه اينكه اين يك تومان داراي ارزش بود، اما حالا هيچ ارزشي ندارد و من با يك تومان تنها، هيچ كاري نمي توانم بكنم. حالا چه چيزي باعث مي شود تا يك تومان، يك موقع آنقدر با ارزش و يك موقع اينقدر بي ارزش شود؟

اقتصاددانها در تعريف «پول» مي گويند: همانگونه كه متر معيار سنجش طول و كيلوگرم معيار سنجش جرم است، پول نيز معيار سنجش ارزشهاي اقتصادي و «مقدار بهاست». بعد در معناي «تورم» مي گويند: «افزايش مداوم در سطح عمومي قيمتها يا كاهش قدرت خريد پول».

از اينجا، مشخص مي شود كه چه چيزي باعث ارزش يا بي ارزشي پول مي شود. در سال 58، سطح عمومي قيمتها پايين بود و در نتيجه، مي توانستيم با ده تومان كالايي بخريم، ولي حالا كه سطح عمومي قيمتها بالاست، همان كالا را بايد با صد تومان خريداري كنيم. حالا وقتي من مي گويم ده تومان آن موقع، صد تومان مي ارزد، در واقع، منظورم اين است كه آن كالا صد تومان مي ارزد.

برهمين اساس، من مي گويم در آية «تَعْرُجُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ» ما چه «مقدار» را به «يوم» برگردانيم و چه به «عروج»، هيچ فرقي در كل قضيه نمي كند؛ چرا كه: «زمان مقدار حركت است» و عروج نيز حركت است. آيا غير از اين است؟

من مي دانم كه فلاسفه مي گويند: «زمان مقدار حركت است» و بعد حركت را به صورت «خروج تدريجي از قوه به فعل» يا «خروج از قوه به فعل» يا هر چيزي كه خودشان بهتر مي دانند، تعريف مي كنند. سپس مي گويند كه چون مجردات و از جمله ملائكه، ديگر قوه اي ندارند كه به فعل تبديل شود، بنابرين، حركت ندارند و چون حركت ندارند، پس زمان در موردشان صدق نمي كند. اما قرآن اين را نمي گويد.

قرآن مي گويد: ملائكه در يك روز (وقتيكه ما اندازه گيري مي كنيم) عروج يا عقب نشيني مي كنند كه اين يك روز براي خود آنها پنجاه هزار سال بطول مي انجامد. قبلاً ديديم كه مقدار ده دور حركت زمين عليا براي ما يك روز بود، در حاليكه ساكنان عليا آن را ده روز مي ديدند.

آنجا كه قرآن مي گويد: «ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِّمَّا تَعُدُّونَ»[28] يعني اينكه وقتي يك روز بر ما سپري مي شود، بر كسي كه در برزخ است، هزار سال سپري خواهد شد، آنهم هزار سالي كه دقيقاً با سالهاي ما برابري مي كند؛ يعني «مما تعدون». من مي دانم اين مطالب نياز به اثبات دارند، ولي افسوس كه نه حجم اين مقاله اين اجازه را مي دهد و نه ديگر وقتي برايم باقي مانده است. مطمئن باشيد كه اينها از روي حدس و گمان و «من عندي» بيان نشده و در يك شب هم پديد نيامده است و من براي همة آنها دليل دارم. آنهم دلايلي از خود قرآن.

در اينجا، من هيچ چيز را به قرآن تحميل نكرده ام و آن زماني كه با خودم مي گفتم: «تَعْرُجُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ»[29] يعني اينكه وقتي يك روز بر ما سپري مي شود، بر ملائكه پنجاه سال سپري خواهد شد و شما مي بينيد اين مطلب، در ظاهر به نظرية نسبيت شبيه است. در آن زمان، من هيچ اطلاعي از نظرية‌ نسبيت نداشتم.

خداوند در اين آيات مي خواهد به ما خاطر نشان كند كه زمان فقط مخصوص دنيا نيست و همة مكانهاي عرش از زمان برخوردارند، ولي از زماني كه دست كم، يك فرقش با زمان ما همين بود كه در اينجا آمد. اين امري كلي است و مخصوص روز قيامت نيست؛ يعني هروقت بر ما يك روز سپري شود، بايد بدانيم بر كسي كه در برزخ است، هزار سال و بر آن كه باحتمال قوي، در نخستين آسمان سموات العلي بسر مي برد، پنجاه هزار سال مي گذرد و همينطور بهمين ترتيب.

كساني كه در يك شبانه روز ما هزار سال را پشت سر مي گذارند، بايد هم وقتي از آنان سؤال شود: «كَمْ لَبِثْتُمْ فِي الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِينَ» [30] بگويند: «يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ»[31].

حالا قيامت به ما نزديكتر است يا بفرض، به آن كه در برزخ است؟ مسلماً، به ما، چون اگر ما تنها يكسال با قيامت فاصله داشته باشيم، فاصلة آن با كسي كه در برزخ است، سيصد و شصت و پنج هزار سال خواهد بود(من زياد روي عدد تأكيد نمي كنم).

حالا من در اينجا مي خواهم مطلبي ذكر كنم كه براي خودم بسيار جالب توجه است؛ شايد براي شما هم اينگونه باشد. دكتر ارنست اپلي در كتاب رويا و تعبير رويا ترجمة دل آرا قهرمان، چنين مي گويد:

هرچند خيلي شگفت انگيز بنظر مي رسد، اما حقيقت اين است كه مدت رويا بسيار بسيار كوتاه است. حتي روياهايي كه ما در آنها، وقايع كثير و موقعيتهاي متغيري را تجربه مي كنيم، بسرعت اتفاق مي افتند؛ در چند ثانيه و بندرت در مدتي بيش از نيم دقيقه.

تجربيات و آزمونهاي غير ارادي اين مطلب را تصديق مي كنند ... بارها و بارها، اين داستان واقعي را كه در خونينترين روزهاي انقلاب فرانسه براي يكي از اشراف اتفاق افتاد و داراي اهميت زيادي است، نقل كرده اند. وقتي وي در خواب بود، ميلة پردة تختخواب روي گردن او افتاد و موجب بيداري وي شد. اما پيش از اينكه بيدار شود، يك داستاني طولاني را در خواب مي بيند كه طي آن زنداني شده ودر مقابل يك محكمه انقلابي حاضر و سپس محكوم به مرگ شده است. او را بسوي محل اعدام هدايت مي كنند و تيغة گيوتين برگردنش فرود مي آيد و او با وحشت تمام از اصابت چوب پرده تخت از خواب مي پرد.

من اين مطلب را در كتاب «فرويد» نيز ديده ام. او چند خواب ديگر را كه به اين خواب شباهت دارند، بيان مي كند و مي گويد كه مسلماً، اين خواب طولاني در فاصلة ميان برخورد چوبة تختخواب با گردن شخص مذكور و بيدار شدن او ديده شده است؛ نه اينكه از قبل اين خواب را ديده باشد و بعد برخورد گيوتين، بطور تصادفي، با برخورد چوب تختخواب همزمان شده باشد. سپس مي گويد: در مجلة فلسفه (مربوط به آن زمان)، بحث شديدي درگرفت كه آخر، چگونه ممكن است دو ثانيه اينقدر طولاني شود؟!

اگر ما بخواهيم از حركت خورشيد، وقتيكه از پشت كوه مشرق بالا مي آيد تا وقتيكه در پشت كوه مغرب پنهان مي شود، فيلمبرداري كنيم، اين كار رادر كمتر از يك روز نمي توانيم انجام دهيم؛ چون حركت خورشيد را نمي توانيم سريعتر كنيم، اما اين امكان وجود دارد كه فيلم آن را هرقدر كه بخواهيم، سريع كنيم. ما گاهي در تلويزيون شاهد صحنه اي هستيم كه در آن، گياهي از زمين بيرون مي آيد، رشد مي كند و بعد گل مي دهد. اين صحنه را ما در چند ثانيه مي بينيم، اما كسي كه از آن فيلمبرداري كرده، هفته ها وقت خود را به اينكار اختصاص داده است.

ما خواب بالا را به هر عالمي كه نسبت دهيم، «برزخ» يا عالم «ذهن» آن عالم جهاني با حركت سريع است؛ درست مانند جهان هنرپيشگان سينما كه صحنه هاي آن تند شده باشد. اما اينكه چرا ما متوجة اين حركت سريع نمي شويم، براي اين است كه ما خودمان «هنرپيشه» هستيم.

در اينجا، مقاله به اتمام رسيد، اما من هنوز به هدف خود نرسيده ام. جهانهاي با حركت سريع، حقيقتاً، وجود دارند و ما با يكي از آنان فصل مشترك داريم. قرآن اطلاعات بينظيري در اختيار ما مي گذارد. قرآن كتابي واقعاً معتبر است.

 پی نوشتها:

1. 41 (فصلت) 11.

2. 21 (انبياء) 30.

3. 41 (فصلت) 11.

4. 42 (شوري) 29.

5. 53 (نجم) 26.

6. 24 (نور) 45

7. 41 (فصلت) 12.

8. 35 (فاطر) 41.

9. 23 (مومنون) 86.

10. 55 (الرحمن) 19 – 20.

11. 20 (طه) 6.

12. 10 (يونس) 3

13. 20 (طه) 5 – 6.

14. 40 (غافر) 7.

15. 69 (حاقه) 17.

16. 39 (زمر) 75.

17. 37 (صافات) 1 - 10

18. 67 (ملك) 5.

19. 67 (ملك) 8.

20. 31 (لقمان) 21.

21. 35 (فاطر) 6.

22. 33 (احزاب) 45.

23. 25 (فرقان) 61.

24. 39 (زمر) 75.

25. 51 (ذاريات) 22.

26. 70 (معارج) 4

27. 70 (معارج) 3

28. 32 (سجده) 5.

29. 70 (معارج) 4

30. 23 (مؤمنون) 112

31. 2 (بقره) 259.

چاپ مقاله

دانلود مقاله