|
وجودشناسي
اصالت
وجود
در اينجا
پيش از شروع به مطلب، نخست چند اصطلاح را تعريف مي كنيم: اصطلاح اول
كلمه «وجود» در فلسفه اسلامي است، مفهوم «وجود» امري ذهني و نقطه مقابل
مفهوم «عدم» است. و وجود خارجي همان عين و تحقق و حصول اشياء و اشخاص
در خارج مي باشد.
«ماهيت»
پاسخي است كه در برابر سؤال از حقيقت هر «چيز» داده بشود. تعريف درخت،
بيان ماهيت آن است; بنابرين، هر شيء خارجي را مي توان داراي دو بخش
دانست: يكي «هستي» آن، چون مي بينم كه حضور دارد و هست، ديگر ذات و
خصوصيات آن (كه آنرا از ديگر اشياء متمايز مي سازد) و آنرا در تعريف آن
و در پاسخ به سؤال «آن چيست؟» مي گويند و نام آن ماهيت است.
با وجود
آنكه هر چيز داراي يك ماهيت و يك وجود است، اما مي دانيم كه هر چيز از
لحاظ تحقق خارجي فقط يك چيز است و نمي تواند بيش از يك چيز باشد. مثلاً
ما در برابر خود فقط درخت يا انسان يا قلم را مي بينيم نه وجود درخت و
خود درخت يا وجود انسان و خود انسان... ; چون هر شيء خارجي ـ يعني شيء
متحقق و موجود ـ فقط يك چيز است نه دو چيز، پس يا تحقق اشياء با ماهيات
آنهاست، يا با وجود آنها. و يكي از آندو «اصالت» دارد و ديگري سايه
آنست و ذهن فعال انسان آنرا از آن ديگري انتزاع مي كند.
اين طرح
بظاهر ساده همان مسئله پيچيده اي است كه قرنها به آن پاسخ داده نشده
بود و ملاصدرا به آن پاسخ داد.
شناخت
وجود
وجود،
تنها چيزي است كه نيازي به اثبات ندارد و هر كس آنرا بالفطره در ذات
خود يا در تجربه و در عمل ادراك مي كند. واضحتر از وجود چيزي نيست و
همه چيز تحقق خود را از وجود ميگيرد. غريزه هر «جاندار» داراي غريزه،
حكم مي كند كه «هستي»، بر او و جهان اطراف او حاكم است، براي هستي
تعريفي وجود ندارد و آنرا فقط با علم شهودي و احساس دروني و شخصي
مي توان دريافت. اين همان «حقيقت وجود» است، كه جهان را پوشانيده است.
البته ما گاهي «مفهوم وجود» را ـ ولي فقط در ذهن ـ مي يابيم ولي آنرا
نبايد با حقيقت وجود خارجي اشتباه كرد، زيرا احكام ايندو با هم متفاوت
است و انسان را گاهي به اشتباه مي اندازند.
گرچه وجود
را مي توان «چيز» ناميد ولي درواقع، وجود، هستي بخش چيزهاست و هر چيز
را «چيز» مي كند. بيسبب نيست كه وجود را به نور تشبيه كرده اند، زيرا
نور بر هر چه بتابد آنرا متعيّن و مشخص و روشن ميكند.
وجود
بخودي خود يك چيز بيشتر نيست اما ماهيتِ چيزها، در جهان بسيار متنوع
است. جمادات و نباتات و حيوان و انسان با هم فرق دارند در هر يك حدود و
مرزهاي متمايز كننده اي هست كه ذات و حقيقت موجودات را مي سازد. درواقع
هر موجود داراي «قالب» خاصي است و الگوي مخصوص دارد، كه در فلسفه به آن
«ماهيت» مي گويند.
به وجود
از دو منظر مي توان نگريست از طرفي، ما از حضور اشياء يعني ماهيات
خارجي موجود در جهان ـ ولو با هم متفاوت باشند ـ مفهوم وجود را انتزاع
مي كنيم و مي گوييم اين اشياء يا آن اشياء، «موجود» يعني داراي وجود
هستند.
ما وقتي
با ديد عادي (غير فلسفي) به اشياء بنگريم گمان مي كنيم كه حقيقت اشياء
همان ماهيت آنهاست نه وجود آنها، درنتيجه خواهيم گفت كه «وجود» را از
حضور اشياء استخراج كرده ايم. وقتي ماهيت همان عينيت اشياء باشد پس
بنظر مي رسد كه وجود واقعيت ندارد بلكه يك پديده ذهني است.
اما از
طرف ديگر با بررسي دقيقتر، ملاحظه مي شود، كه بالعكس، اين ماهيت اشياء
است كه پديده اي ذهني است و جايگاه و كارگاه آن همواره ذهن مي باشد و
از وجود موجود خارجي انتزاع مي شود پس ماهيت همواره مستلزم وجود نيست و
با آن تلازم ندارد و بعبارت معروف: ماهيت، بخودي خود نه موجود است و نه
معدوم بلكه فقط ماهيت است.
يعني ـ
بعنوان دليل فلسفي ـ كافي است به اين نكته توجه كنيم كه ماهيت، هميشه
با موجوديت حقيقي و خارجي و آثار آن همراه نيست، زيرا حقيقت هر چيز
آنستكه داراي اثر آن چيز باشد و اثر اشياء همواره از وجود آنها
برمي خيزد. بسياري ماهيات كه در ذهن و نوشتار و گفتار ما ظاهر مي شوند
مخلوق ذهن ما هستند و اثر موجود خارجي را ندارند پس، هنوز «تحقق»
نيافته اند.
ملاصدرا
استدلال ميكرد كه وقتي ماهيت با وجود، «تلازم دائمي» نداشته باشد،
چگونه مي توان آنرا عامل هستي اصلي موجودات خارجي دانست اما عملاً،
مي بينيم كه وجود حقايق خارجي، نه ذهني، بر روي پاي خود ايستاده و براي
«موجوديت» و تحقق نياز به «وجود» ديگري ندارد، زيرا هستي براي او
«عَرَض» نيست بلكه براي او يك «ذاتي» است و نمي شود از آن جدايي داشته
باشد.
بعبارت
ديگر: وجود، بخودي خود (بذاته) موجود است نه بچيز ديگر. اين ماهيات
هستند كه براي «تحقق» خود بايستي از وجود استفاده كنند. در واقع وجود
براي ماهيت عرض نيست، بلكه ماهيت است كه همچون قالبي ذهني و لباس
زباني و عرفي بر روي «موجود» و «متحقق» خارجي پوشانده مي شود.
* *
*
ملاصدرا
دلايل متعددي براي اثبات اصالت وجود آورده از جمله آنكه در اثبات يك
عرض يا صفت در يك گزاره براي يك موضوع و يا صدور يك حكم، بايستي همواره
اتحاد وجودي بين موضوع و محمول موجود باشد، زيرا كه موضوع و محمول دو
مفهوم متغايرند و آنچه اجازه حمل يا حكم را مي دهد اتحاد آندو در وجود
مي باشد پس اصالت با وجود است.
حال اگر
وجود را اصل ندانيم و ماهيت اشياء اصل و حقيقت ذات آنها باشد، ـ و
مي دانيم كه ماهيات با هم تغاير وجودي و ذاتي دارند ـ حمل محمول به
موضوع غير ممكن خواهد شد. ديگر نمي توان گفت «درخت، سبز است» چرا كه
ماهيت درخت ذاتاً با ماهيت سبز متفاوت است و اگر فعل «استن ـ بودن» (كه
نشانه دخالت و نقش وجود خارجي است) در ميان آندو نباشد هرگز اين دو
مفهوم با هم متحد نخواهند شد، و هيج حمل و وحدتي در جهان محقق نخواهد
شد.
ملاصدرا
مي گويد وقتي «تحقق» هر شيء و هر ماهيت بآنستكه وجود را بر آن اضافه و
بار كنيم، پس خود «وجود» به «تحقق» در خارج اوليتر و از چيزهاي ديگر به
حصول نزديكتر است. مي توانيم براي اين استدلال مثالي بزنيم. وقتي شما
براي رطوبت هر چيز بودن آب را در آن لازم بدانيد، اثبات رطوبت براي خود
آب، ضروريتر و خود آب به مرطوب بودن اوليتر و نزديكتر است، و اساساً
ثبوت «وجود» براي «وجود» دليل نمي خواهد، زيرا «وجود» ذاتي «وجود» است
همانگونه كه رطوبت، ذاتي آب است.
خود وي به
سفيدي در اشياء سفيدرنگ مثال مي زند و مي گويد وقتي شما به كاغذ ـ كه
نه عين سفيدي بلكه معروض آنست ـ صحيح باشد كه بگوييد: سفيد است، خود
سفيدي اوليتر از كاغذ به داشتن وصف «سفيدي» است (زيرا خود سفيدي است!).
با نگاهي
ديگر به مسئله ماهيت و وجود، ملاصدرا مي گويد: ما گاهي ماهيتي را تصور
مي كنيم منهاي وجود، يعني از وجود خارجي آن غفلت داريم (درحاليكه
درباره وجود اينطور نيست)، يعني ماهيت بگونه اي نيست كه همواره با تحقق
در خارج ملازم و همراه باشد; پس اين وجود است كه اصل در تحقق اشياء و
موجودات مي باشد. و ذهن ما ماهيت را از آن موجود خارجي انتزاع مي كند و
ماهيتها امور اعتباري هستند: «تعيّنها امور اعتباريست».
* * *
مسئله
اصالت وجود از نظر تاريخي سابقه بسيار دراز دارد. از بررسي فلسفه
اشراقي ايران باستان و حكماي پيش از زمان ارسطو چنين برمي آيد كه اين
اصل بصورت نظريه خام معروف بوده و آنان وجود را اصل و داراي تحقق خارجي
مي دانسته اند و از ماهيت سخني نبوده مگر بعنوان شيء يا ماده و عنصر
جهان. اهميت طرح اين مسئله در فلسفه ملاصدرا عملي كردن آن و اثبات آن
با دلايل فلسفي است كه مخصوص خود اوست و پاسخگويي به دلايلي كه مخالفان
داشته اند.
اثبات
فلسفي اصالت وجود، انقلابي در فلسفه بود و توانست آنرا در جايگاه واقعي
خودش بنشاند و با آن قاعده، راه را براي حل مسائل دشوار و پيچيده فلسفه
باز كند. فلسفه مشائي با محور قرار دادن «موجود» بجاي «وجود» قرنها
فلسفه را در تنگنا و گمراهي قرار داده، همانگونه كه هيئت بطلميوسي ـ
زمين مركزي دشواريهايي براي علم هيئت و نجوم فراهم ساخته بود.
اهميت نقش
محوريت وجود بجاي موجود،
همان كشفي بود كه هايدگر در غرب، چهار قرن پس از ملاصدرا بدان رسيد[1]
و فلسفه خود را بر آن بنا نهاد، هر چند به گمشده خود بشكل كامل دست
نيافت.
* * *
در دو قرن
اخير مكاتبي در اروپا به شهرت رسيد كه به آنها اگزيستانسياليسم نام
داده اند. بايد دانست كه (كلمه) اگزيستانس در اين مكاتب (جز در مكتب
هايدگر) بكلي با «وجود» و اصالت وجود در فلسفه اسلامي و مكتب ملاصدرا
فرق و فاصله بسيار دارد. و يكي از نقاط فرق آندو آنستكه آنان فقط به
وجود انسان نظر دارند نه هستي كل و كل جهان هستي را.
اين مكاتب
عليرغم تفاوتهاي مهمي كه با هم دارند در برخي خصوصيات مشترك هستند.
اگزيستانسياليسم «وجود» را بر «ماهيت» مقدم ميداند اما مقصود آنها از
وجود، همان هستي عاميانه و عرفي است كه همه كس آنرا بر زبان مي آورند و
معني «تأخر ماهيت» در نظر آنها، آنستكه انسان بسبب اختيار و آزادي
همواره و در طول زندگي به «ماهيت» خود شكل ميدهد و خود را مي سازد و با
مرگ انسان ماهيت او شكل نهايي خود را مي يابد.
بنابراين
اعتقاد، روشن ميشود كه مقصود آنها از ماهيت همان ماهيت فلسفي نيست بلكه
مقصودشان «شخصيت» انسان است. عكس العملهاي انسان در برابر دو راهيهاي
زندگي و اضطرابها و ترسها و غمها و رنجهاست كه هم وجود او را ثابت
مي كند و هم شخصيت ـ و بتعبير آنها ماهيت ـ انسان را مي سازد.
در اين
ميان سخنان هايدگر قدري آشناست ولي مي توان گفت كه وي در پي شناخت وجود
نيست بلكه در پي يافتن گمشده اي هزار چهره است كه با وجود در عرفان و
فلسفه اسلامي فرق دارد و در مقايسه با مكتب ملاصدرا و عرفا بسيار
مقدماتي و ناقص ميباشد و اشكالات مهمي بر آن وارد است.
احكام
وجود
ملاصدرا
به اين موضوع مهم و اثبات اصالت در وجود و انتزاعي بودن وجود اكتفا
نكرد بلكه كوشيد بياري فلسفه اشراقي و عرفان اسلامي احكامي براي آن
جستجو و بزبان فلسفه آنرا اثبات كند. از اينرو كوشيد ثابت كند كه وجود
مدرّج (مشكك), داراي سريان، وحدت، بساطت، قدرت و ... است.
* *
*
الف.
مدرّج[2]
بودن وجود
پس از
ثابت شدن اصالت براي وجود و انتزاعي بودن ماهيت، مسئله مشكَّك يعني
مدرّج بودن وجود خارجي
مطرح مي شود[3].
اما پيش از شروع آن بايد از معناي
اشتراك
وجود سخن بگوييم.
گفتيم كه
در همه ماهيات ـ يعني موجودات خارجي كه هر يك قالب و شكل و ويژگيهاي
خود را دارند ـ «وجود» تجلي كرده است و علي رغم فراواني در تنوع وجود
(بسبب تنوّع ماهيتها و قالبها)، همه از يك گونه و همه «وجود» هستند و
بتعبيري ديگر: «وجود، در همه آنها مشترك است».
اما
اشتراك بدو صورت ممكن است: اشتراك گاهي «اشتراك لفظي» محض است، مثل
كلمه شير در فارسي كه چند معنا دارد كه هيچيك با هم تناسبي ندارند و
اين اسم بدون هيچ محتواي معنايي بين آن معناها مشترك است.
گاهي
اشتراك نه لفظي بلكه در معنا است يعني واقعيت مشتركي بين افراد متعدد
هست عليرغم اختلاف آنها در ضعف و شدت. اشتراك وجود در بين موجودات و
ماهيات، از اين قبيل نيست، زيرا حقيقتاً بين آنها چيزي ـ آنهم باهميت
وجود ـ اشتراك دارد; زيرا هستي يك چيز با هستي چيز ديگر فرقي ندارد مگر
در حدّ و اندازه و تعريف آن. اين نوع اشتراك را در فلسفه اسلامي
«اشتراك معنوي» مي نامند.
سؤالي كه
پيش مي آيد آنستكه اگر وجود اشياء با هم برابر و همه در وجود مشترك
باشند، پس بايد تفاوتها برداشته شود و همه چيز مانند هم شوند. پاسخ
ملاصدرا و حكماي اشراقي آنستكه درست است كه در همه اشياء اصل وجود،
مشترك است ولي شدت و ضعف وجود در آنها متفاوت است و همين تفاوت در
درجات وجود ـ از حيث شدت و ضعف سبب اختلاف تعريف و حدود و ثغور اشياء و
ماهيات از يكديگر مي شود و «كثرت» ـ بمعناي فلسفي آن ـ را مي سازد.
(بدون آنكه در آنها ابهام ايجاد شود) و از اينجا مي رسيم به اصل مدرّج
بودن وجود (و باصطلاح مشكّك) بودن وجود.
سابقه
تاريخي اين بحث به پيش از ارسطو ميرسد. در حكمت مشرقي و فلسفه ايران
باستان اين مسئله مشهور بود ولي پس از ترجمه كتب ارسطو بوسيله مسلمين،
چون پايه و اساس فلسفه را بر كتب ارسطو قرار داده بودند،[4]ازاينرو
مسئله مدرّج بودن وجود انكار يا غفلت شد.
فلاسفه و
حكماي اشراقي ـ بويژه فلاسفه ايران باستان ـ وجود را به نور تشبيه
مي كردند و حتي برخي از آنها بجاي وجود، ترجيح مي دادند كلمه نور
را بكار ببرند، زيرا بين
آندو شباهتهايي هست. نور مانند وجود سبب مشخص شدن اشياء مي شود و داراي
بينهايت درجات در شدت و ضعف است.[5]
مهم آنكه اختلاف دو چيز (مابه الاختلاف دو چيز) قاعدتاً غير از نوع
صفات مشترك (مابه الاشتراك) آنهاست ولي در نور (و همچنين در وجود)
تفاوت دو نور و اختلاف آنها عيناً در
نور يعني
از خود آنها در همان چيزي است كه آندو مشتركند نه از چيزي بيرون از
آنها، و باصطلاح «ما به الامتياز آنها عين ما به الاشتراك آنهاست».
دو چراغ
را در نظر بگيريد كه يكي يكصد لوكس و ديگري يكصدوپنجاه لوكس روشنايي
دارد اشتراك آنها مسلماً در همان نور و روشني است، ولي فرق آنها هم در
هيچ چيز ديگري جز نور و روشني نيست. هيچ فيلسوف يا فيزيكدان نمي پذيرد
كه مثلاً چراغ يكصد لوكسي نورش بعلاوه ظلمت است ولي چراغ ديگر، نور
منهاي ظلمت، زيرا همه مي دانند كه نور، نقيض ظلمت است و محال است كه
چيزي، هم نور باشد و هم نباشد; و نور بعلاوه ـ يا منهاي ـ ظلمت معني
ندارد.
پس اختلاف
دو منبع نور در شدت نوري است كه از آن ظاهر مي شود و اختلاف دو ماهيت،
يكي ضعيفتر و يكي قويتر، در شدت وجود و يا ضعف وجود آن است. در اينجاست
كه مي توان تعريف فلسفي ديگري از ماهيت بدست آورد و آن «ظرفيت هر چيز و
مقدار قابليت آن براي وجود» مي باشد.
* * *
به اول
بحث برمي گرديم: وجود در عين آنكه يك حقيقت غير قابل تقسيم و حتي
غيرقابل تعريف است ولي درجات تابش آن بر اشياء مي تواند «وجودها» بسازد
كه هر يك با ديگري متفاوت (و داراي تعريف) است و مشخصاتي مانند زمان و
مكان دارد و شايد بتوان نام آنرا
Dasein[6]
گذاشت.
باصطلاح
فلسفه، وجود، در عين وحدت، داراي كثرت است و اينهمه موجودات و ماهيات
كه «كثرت» را در جهان به نمايش مي گذراند، در عين كثرت، بلحاظ داشتن
وجود، به يك حقيقت، يعني وجود برميگردند.
سرّ اين
مطلب آنستكه «وجود» تاب تنهايي و انزوا را ندارد و طبع آن جلوه گري در
عرصه جهان است كه خود او، آن را مي سازد. عرفاي ايراني، وجود را به زن
زيبايي تشبيه مي كنند كه طاقت و تاب مخفي شدن را ندارد، و همواره سعي
مي كند زيبايي خود را به ديگران نشان دهد.
پريرو تاب
مستوري ندارد *** چو در بندي ز روزن سر برآرد
بايد
دانست كه وارد شدن وجود به عرصه كثرت و تنوع و اقسام مختلف، چيزي از
«وحدت» و بساطت ذات آن نمي کاهد. همانطور كه نور همواره و همه جا يك
چيز و يك حقيقت است، اگرچه در ميليونها چراغ ظاهر شود. «ظهور» نور و از
وحدت به كثرت آمدن آن، خاصيت ذاتي نور است. ظهور وجود بسيط و واحد در
جلوه گاههاي متنوع نيز ويژگي «وجود» است و در اين جهت «وجود» به هيچ
چيز ديگري ـ جز نور ـ شبيه نيست.
شايد
تشبيه وجود به نور از روي ناچاري بوده است و نور فيزيكي و مادي چيزي
نيست كه «وجود» را بتوان در حقيقت با آن يكي دانست و البته مقصود حكماي
اشراقي از نور اين نور فيزيكي نبود بلكه رمزي بود كه از آن براي بيان
«وجود» حقيقي استفاده مي كردند. در فلسفه اشراقي نور همان وجود است و
بُعد مادي ندارد.
اين نظريه
ثابت مي كند كه اولاً: اشيائي كه ما مي بينيم و در اطراف ما هستند
پاره هايي از وجودند كه حدود و ثغورشان با هم متفاوت و درنتيجه تعريف و
نام آنها با هم مختلف است، نه اشيايي كه وجود از آنها فقط در ذهن
انتزاع مي شود.
ثانياً:
اختلافها و ماهيتها و نامهاي موجودات، همه اشاره به درجات وجود آن
اشياء است. درواقع دو چيز فرقشان در شدت و ضعف وجود در آنهاست. آنكه
شديد است، همان «وجود» موجود ضعيف را دارد باضافه چيزي بيشتر و آنكه
ضعيف است بخشي از درجات قويتر را فاقد است. مثلا ما اگر بخواهيم اين
تعبير را در رياضيات بياوريم بايد بگوئيم:
2 - 20 =
18 و 2 + 18 = 20
در اينجا دو عدد 20 و 18 كه كاملاً با هم جدا هستند عدد
2 هم مي تواند معرّف و درعين حال جداسازنده باشد، زيرا فرق آندو فقط در
2 مشخص مي شود. عدد بيست نسبت به 18 كاملتر و عدد 18 نسبت به 20 ناقصتر
است. در فلسفه مشائي جوهر داراي پنج فرد بود يعني هيولا، صورت، جسم،
نفس و عقل. اين هر پنج جوهر در عين آنكه جوهرند ولي داراي درجاتي
هستند: پست ترين آنها هيولاست و بالاترين، يعني شديدترين، آنها عقل است
مشائين هم شايد ناخواسته تشكيك و تدرّج را در وجود يافته بودند.
البته
ارسطو به اهميت نظريه مدرّج «يا مشكك» بودن وجود مطلع نبود يا به آن
پشت كرده بود، ولي عملاً ناچار در درجات اين پنج جوهر بايستي اختلاف
آنها را در عين اتحاد مي پذيرفت و به اصالت وجود معتقد مي شد. در نظر
فلاسفه مشائي اشياء كاملا از هم جدا و بدون وجه اشتراك واقعي بودند كه
اين با اصالت ماهيت سازگارتر است و درنتيجه مي توان استنباط كرد كه
ارسطو و پيروانش به اصالت وجود و اشتراك موجودات در عين اختلاف آنها
قائل نبوده اند.
موضوع
كمال و نقص در موجودات هم با نظريه مشكك بودن وجود بخوبي روشن مي شود،
زيرا هر چيز چارچوب ماهيت آن تنگتر
و ظرفيتش براي وجود كمتر باشد ناقصتر است و هر چه ظرفيت وجودي (يا سعه
وجودي) آن بيشتر و قيد و بند آن كمتر باشد كاملتر است. ميماند اصل وجود
حقيقي (واجب الوجود) كه مطلق و بي نهايت است، بنابرين كاملترين است و
هيچ نقصي در آن نيست.[7]
ملاصدرا
تنها فيلسوفي است كه با توجه به سابقه اين بحث در فلسفه اشراقي دست بر
روي آن گذاشت و آنرا، همانطور كه ديديم، بصورت يك مسئله فلسفي استدلالي
درآورد.
اين موضوع
يعني مدرّج بودن وجود با تيزبيني و باريك انديشي فلاسفه و عرفاي مسلمان
به مباحثي ظريفتر كشانده شد، از جمله تشكيك وجود را به تشكيك عامي و
خاصي و خاص الخاص تقسيم نمودند.
امّا برخي
از مشائين مسلمان تدرج در وجود و موجودات را نمي پذيرفتند، مثلاً
استدلال ميكردند كه دو چيز را نمي شود در عين اختلاف درجه در ذات،
مشترك معنوي دانست; زيرا اگر وجود كامل را معيار قرار دهيم وجود ناقص
فاقد آن ذات است و اگر معيار را وجود ناقص قرار دهيم وجود كامل غير از
وجود ناقص و درنتيجه فاقد آن ذات خواهد بود. پس آندو قدر مشترك وجودي
ندارند مگر در اعتبار و فرض ذهني.
ب. بسيط
الحقيقه كلّ الأشياء
يكي ديگر
از فروع قاعده اصالت وجود، قاعده «حقيقت و ذات نامركب از ديگر اشياء
جدائي ندارد» است كه از آن به «بسيط الحقيقة كل الأشياء...» تعبير
مي شود. پيش از ورود به اين بحث بايد دانست كه در مكتب ملاصدرا ثابت
مي شود كه همه موجودات با تمام اختلافي كه در درجه وجود خود دارند
«ممكن» هستند نه واجب، و وجود خود را ـ در سلسله علل و معاليل ـ از
ذاتي مي گيرند كه او «وجود ناب» و وجود خالص و محض و واجب الوجود است;[8]يعني
هستي براي او «ذاتي» است[9]
و سلب وجود از آن محال و خلف مي باشد و فرض آن مساوي با نفي عدم است.
فرض وجودي
خالص و محض، با احديّت، وحدت، بساطت، قديم بودن، مطلق و نامحدود بودن،
ماهيت و تعريف منطقي (با جنس و فصل) نداشتن، كمال و... ملازمه دارد.
اين وجود
مطلق يا محض، داراي ويژگيهائي است منحصر بفرد كه يكي از آنها نامركب
بودن است; زيرا «وجود محض» عين بينيازي است (چون هيچ جنبه سلبي ندارد
كه آنرا رفع كند) و مي دانيم كه تركيب، مستلزم نياز است; پس وجود مطلق
بسيط است.
* *
*
در مكتب
ملاصدرا اين قاعده باينصورت بيان مي شود كه «هر چيز» كه «حقيقت» آن
(يعني ذات آن) وجودي بسيط (نامركب) باشد «همه چيز» است (يعني از ديگر
اشياء جدايي ندارد).
اين قاعده
بر اين اصل مبتني است كه وجود، حقيقتي بسيط است و مطلق، و هر بسيط
مطلق، تمام كمالات وجودي را دارا مي باشد و هر كمال و هر وجودي در آن
مندرج است. بنابرين حقيقت خارجي «وجود» (نه مفهوم ذهني آن) اولاً ـ بيش
از يك چيز نمي تواند باشد (واحد و أحد است) ثانياً ـ معني ندارد كه
وجود (اصلي و حقيقي اوليه) ازلي نباشد و از پس نيستي بوجود آمده باشد.
(هر وجود يك ايجاد كننده
مي خواهد) ثالثاً ـ وجود همه موجودات از آن اصل و ريشه
وجودات جدائي ندارد و نيازمند و وابسته به آن است. رابعاً ـ مطلق است
زيرا محال است چيزي را كه اصل و جوهر و حقيقت وجود مي ناميم داراي حد و
مرز شود و مطلق و شامل (يعني محيط) نباشد; زيرا حد و مرز نشانه احتياج
است و مطلق و كامل، محتاج نيست.
پس اساساً
وجودي كه همه موجودات از پرتو آن موجود مي شوند، مطلق و خالي از عدم و
نقص است، حتي در ذهن هم نمي توان آنرا مركب از (وجود خود + عدم ديگرها)
دانست; يعني مثلاً اگر وجود مطلق و اصلي را
A
بدانيم و ديگر موجودات را
B،
بايد گفت:A
< B
و
نمي توان گفت:
A= ~ B
زيرا در اينصورت او مركب مي شود از
A+ ~B
و اين خُلف است چون وجود اوليه، وجودي واحد و مطلق فرض شده و ممكن نيست
مركب و نامطلق يعني داراي حدّ (جدايي پذيري) باشد. وجود مطلق يا
آفريدگار ديگر موجودات منطقاً بايستي داراي تمام كمالات وجودي و منزه
از هر شائبه عدم و نقص باشد و مي دانيم كه تركيب بمعناي نقص و عدم مطلق
است.
حال وقتي
اين وجود (مثلاً
A)
مركب از
A
و نفي
B
(B
~)
نباشد بايد نقيض آن يعني
BnA=
باشد و اين معنا مي دهد كه هر وجود بسيط (نامركب) وجودي كه در آن تركيب
راه نداشته باشد «كل الاشياء» است، يعني همه چيز را دربرمي گيرد.
اين برهان
را بصورت زير هم مي توان بيان كرد:
1ـ همه
اشياء، داراي دو اعتبار مستقل هستند، بيك اعتبار، داراي وجودند و
«خودشان» هستند; و باعتباري ديگر «غير خود» نيستند. اين دو اعتبار
مستقلند و هر يك جاي منطقي خود را دارند.
ازاينرو
هر ممكن، مركب است از دو بخش مفهومي و منطقي، و «تركيب» نشانه احتياج و
نقص است، زيرا هر جزء آن به جزء ديگر محتاج است و احتياج علامت «امكان»
يا عدم ضرورت است.
2ـ واجب
الوجود، چون وجود محض است و وجود خالص بمعناي كمال مطلق و عدم احتياج
به چيز ديگر (ولو در وهم و خيال انسان) ميباشد، پس بسيط است و نمي توان
او را به دو بخش «خود» و «نه غير» تقسيم ذهني كرد. پس: 3ـ بسيط
الحقيقه، «واجد تمام كمالات و جنبه هاي ايجابي همه موجودات است» با
آنكه عين آن اشياء نيست.
* *
*
برهان
ديگر:
1ـ همه موجودات معلول و
مخلوق واجب الوجود مي باشند; يعني هر درجه اي از وجود را داشته باشند،
آنرا از واجب الوجود و حقيقت مطلق گرفته اند.[10]
2ـ چون
مُعطي (دهنده) كمال محال است فاقد آن كمال باشد، پس واجب الوجود حائز
تمام كمالات (يعني جنبه هاي مثبت) معلولات خود مي باشد، اما نه پراكنده
بلكه بنحو بسيط و يكجا و واحد.
ملاصدرا در اين باره مثالي مي زند و مي گويد اگر خطي
نامتناهي فرض شود كه وجود دارد، آن خط نامتناهي از تمام خطوط كوتاه و
بلند ديگر به اطلاق نام «خط» اوليتر است، زيرا در عين وحدت خود جامع
همه جنبه هاي خطي (وجودي) آنها هست بدون آن |