تطبيقي در معناي انتساب نزد ارسطو، دواني و ملاصـدرا
منيره پلنگي**
همنامهاي در انتساب به واحد [pros hen equivocals] يكي از اقسامي است كه ارسطو در يك تقسم كلي از همنامها معرفي كرده است و خصيصه اصلي آن اين است كه مجموعهاي از چيزهاي همنام كه معيار در اطلاق نامي واحد بر آنها انتساب و اضافهاي است كه به شيئي واحد دارند و آن شيء واحد، بعنوان مبدأ اصلي و حقيقي در تسميه به آن اسم، خود حقيقيترين و شايستهترين مسمي به آن اسم ميباشد. وي از جمله مهمترين نمونههاي فلسفي اينگونه همنامها را همان ناميده شدههاي به اسم «موجود» [on] و «جوهر» [ousia] ميداند، كه در نهايت مبدأ نهايي و حقيقي تسميه به نام «موجود» و «جوهر» با خداي ارسطو يا محرك اول يكي ميشود.
از طرفي در ميان حكماي مسلمان، حكيم دواني در خصوص تسميه به نام «موجود» نظري اختصاصي دارد كه براساس آن اطلاق «وجود» تنها شايسته حقتعالي، ولي اطلاق نام «موجود» بر حق بمعناي شيء هوالوجود، و در ماسواي او از راه، و بمعناي ، انتسابي است كه آنها با مبدأ حقيقي وجود دارند؛ موجودات نه بمعناي آنچه وجود برايشان ثابت است «شيء ثبت له الوجود» و يا اموري كه عين وجودند «شيء هو الوجود»، بلكه صرفاً بمعناي منتسب و مضاف به حقيقت وجود و وجود حقيقي، كه همان حق باشد، «موجود» هستند. او ماسوا را صرفنظر از اين انتساب و اضافه نه تنها معدوم، بلكه ممتنع ميداند. واضح است كه بر اين اساس به علامه دواني اصالت ماهيت در ماسوا نسبت داده شده است، و آنچه را كه او خود ذوق تأله ناميده است، و بسياري هم بر طريقه او مشي كردهاند، مورد نفي و انكار ملاصدرا و پيروان او قرار گرفته است. ايشان بر آنند كه ذوق تأله اقتضاي اصل واحد و سنخ فاردي را در دار هستي ميكند و فرض دو اصل (يعني وجود در حقتعالي و ماهيت در ماسوا) با ذوق تأله حقيقي كه مبتني بر وحدت وجود است ناسازگار است، حال آنكه دواني بواقع دو اصل قائل نيست.
در اين مقاله ضمن آنكه تلاش شده است تا نظريه ارسطو و دواني و ملاصدرا از زاويه وجودشناسي مورد تطبيق قرار گيرد، مباني و اصولي را كه علامه دواني براساس آنها به نظريه انتساب قائل شده است و بنظر مباني و اصولي است كه مقبوليت عام دارند مورد ارزيابي قرار گرفتهاند. از جمله مهمترين اصولي كه گفته دواني بر آن مبتني است و اصلي است كه همگان آنرا پذيرفتهاند اين است كه ارتباط وجود را با ماهيت نميتوان بصورت اضافه مقولي ترسيم كرد. بتعبير ديگر در بيان درست اين ارتباط جريان قاعده فرعيه از اساس منتفي است. وي بر همين اساس نتيجه ميگيرد كه اصولاً در نظام هستي نميتوان از موجودي سخن گفت كه وجود براي آن در چارچوب فرمول «شيء ثبت له الوجود» تحقق يافته باشد، فرمولي كه ملاصدرا تا آنجا به آن وفادار است كه «موجود» را حتي در مورد واجب الوجود نيز به همين معنا ميگيرد، گرچه براي «ثبوت» چنان دايرة وسيعي را قائل ميشود كه مورد «ثبوت الشيء لنفسه» را هم _ كه مصداقش واجب الوجود است _ شامل ميگردد. دواني همچنين در بعضي آثارش، در يك اصل كلي، تبايني ميان علت و معلول نيست، و اين ميتواند در تلقي اضافه اشراقيه از انتساب او مؤثر باشد.
از سوي ديگر ملاصدرا بر مبناي اصالت وجود خود (كه گفته خواهد شد بمعناي خاصي از اصالت، و متفاوت با آن چيزي است كه ميتواند منسوب به امثال علامه دواني هم باشد) و نيز وحدت وجود، در تبيين ارتباط موجودات با مبدأ اول (واجب الوجود) ضمن وفاداري به تقسيم اصالتاً مشائي واجب و ممكن، وجود ممكن را در نظام هستيشناسي خود بگونهاي جاي ميدهد كه وجود حقيقتاً براي آن ثابت است. آنگاه براي حفظ و توجيه وحدت وجود اين وجود امكاني را بصورت ربط محض و وجودي سايهوار و تعلقي معرفي ميكند كه با آنكه وجود و حقيقتاً موجود است (بمعناي شيء ثبت لهالوجود) اما در عين حال هيچ استقلالي براي آن قابل تصور نيست.
بدين ترتيب معلوم است كه در پذيرش نوعي خاص از اشتراك لفظي درباره «موجود» قرابتي را ميان مذهب ارسطو و دواني ميتوان يافت، در حاليكه مشهور حكماي مسلمان و از آن جمله ملاصدرا در اينباره مذهب اشتراك معنوي را برگزيدهاند. البته عبارات دواني گاه حاكي از نوعي اشتراك معنوي در اطلاق نام «موجود» است، اما بيترديد متفاوت با آن چيزي است كه ملاصدرا گفته است، چرا كه ملاصدرا، برخلاف دواني، براساس چنين اشتراك معنوي وحدت وجود را در جميع موجودات _ اعم از حق و خلق _ نتيجه ميگيرد. در عين حال بايد دانست كه از برخي جهات ميان دواني و ارسطو هم تفاوت هست، بويژه آنكه در انديشه ارسطو _ لااقل بصراحت _ تفكيك وجود از ماهيت قابل يافت نيست، و بيشتر سخن از «موجود» است تا «وجود».
كليد واژهها:
انتساب، موجود، وجود، اشتراك لفظي، اشتراك معنوي، مشتق، اضافه اشراقيه، وحدت وجود، قاعده فرعيه، سنخيت توليدي، سنخيت شيء و فيء، تقدم بالحقيقه، تقدم بالحق.