حيات‌انگاري و عدم تناهي در فلسفه صدرايي

  حسين كلباسي اشتري **

 از زمره مهمترين نتايج ظهور فلسفه جديد در غرب، تبيين مكانيستي از عالم و تصوير و نمود فيزيك رياضي از آن بود كه بنوبه خود دست آدمي را براي دگرگوني و تصرف در طبيعت فراخ‌تر مي‌نمود. تبيين مذكور لاجرم به تحويل يا حذف عناصر «غايت» و «حيات» منجر مي‌شد، آنچنانكه در فلسفه دكارت پديد آمد و يا به واكنشي در مقابل اين تبيين مي‌انجاميد كه پويايي (ديناميزم) را جايگزين ايستايي (مكانيزم) كرده و غايت را به طبيعت و سير و جهت آن باز مي‌گرداند، آنچنانكه در فلسفه لايب‌نيتز ظاهر گرديد. تأكيد و ابرام بر مفهوم «مطلقاً نامتناهي» در اخلاف دكارت نيز حاكي از عدم كفايت همين تبيين در سنت‌هاي فلسفي جديد غرب مي‌كند، آنچنانكه در فلسفه اسپينوزا ملاحظه مي‌شود. انعكاس ديگري از اين امر در دوره معاصر را مي‌توان در فلسفه حيات برگسون و حتي پديدارشناسي هوسرل مشاهده كرد. در سنت فلسفي عالم اسلام وجودشناسي مشارب مشائي و اشراقي، تبيين مكانيستي عالم جايي ندارد ولي با وجود اين در حكمت متعاليه صدرالدين شيرازي هم به استناد اصل جسمانية‌الحدوث و روحانية البقاء و هم بر مبناي اصل حركت جوهري، تصوير عالم عبارت از تبدل و تصرم دائم و در نتيجه حيات و پويايي مستمر است. پذيرش صورت جديد و خلع صورت پيشين جز با پذيرش اين پويايي ممكن نيست، زيرا «حيات» خود متوقف و مسبوق بر دگرگوني و تحول و استعداد صيرورت و شدن است. از سوي ديگر، اين تحول و تصرم بگونه‌اي است كه با عدم تناهي و پايان ناپذيري مساوقت يا حداقل تلازم دارد، زيرا صيرورت از مرحله و نشئه طبع تا مرحله و نشئه عقل و تجرد محض، هرچند به مراتبي معين تقسيم شده، لكن عملاً مسبوق به حدود متعارف در فلسفه‌هاي جديد و مانند آن نمي‌گردد. از دلالتهاي مهم اين معنا تأمل در واژگان «عالم كبير» و «كون جامع» در فلسفه صدرايي است.

 

**.دانشيار فلسفه در دانشگاه علامه طباطبايي

 

چاپ مقاله
دانلود مقاله